راننده فكر ميكند كه پيرزن ديوانه است. «لابد یک تختهش كمه»، میگوید و همین طور كه زیرچشمی نگاه پيرزن میكند، اتوبوس را پرگاز از ايستگاه بیرون میکشد و به خيابان ميبرد. باز فكر ميكند كه شايد ديوانه نباشد؛ شاید تیغ آفتاب ظهر است كه مخ پيرزن را پريشان كرده و ديوانگياش جوانه زده، گل كرده و در جلو و عقب را يكي ديده و از در جلو سوار شده است. راننده خسته و خواب آلود است و حوصله ندارد به پيرزن فکر کند. به گُندَش كه پيرزن چند تخته كم دارد. گور پدر پیرزن و هفت جد و همه ایل و تبارش.
آفتاب به تاق آسمان رسیده است. باد گرم و داغ تابستان صورت را بريان میكند. خيابان آرام و خلوت است. ساکت و بی صدا. سکوت راننده را تو چُرت مي برد، اما ترسي كه در دلش است، مدام چرتش را میدرد.
{سال گذشته بود كه تصادف كرده بود. پشت فرمان خوابش برده بود و اتوبوس از خيابان منحرف شده بود و از پهلو خورده بود به تير چراغ برق. نصف اتوبوس را برده بود. يك نفر را هم آش و لاش كرده بود. خودش هم تا نيمهشب از ترس تپق زده بود و تا شش ماه آزگار دویده بود پی رتق و فتق و شل و سفت امور.}
یاد تصادف در ذهن راننده قوت گرفته است. تنش میلرزد. چرتش میپرد و چشمانش وق میزند. «خدا رحم كرد مقصر نبودم»، ميگويد و تن را بر صندلي سيخ میكند و چشم میاندازد به افق خیابان. دنده عوض میکند. نگاه آينهی بالاي سر میكند. گردن میکشد. پي پيرزن میگردد. رديف اول نشسته است. آينه ترك برداشته و صورت پيرزن را پيدا و ناپيدا نشان میدهد. پيرزن را برانداز میکند. خیره میشود به آینه: «نه … خيلي پيره». تنش اما پرتوان است. پلههای اتوبوس را راحت بالا آمده است. کهنهکار و قديمیست، محكم و استوار و پرجان. «عین ننه جون خودمِ». ننه جونش اما حسابی چاق است. «ننهم تپل مپله… قربونتم ننه»، و در ذهن، لپ ننه را میکشد. نرمخند بر لب راننده جان میگیرد. سر میجنباند. دست بر کمرکش خیس شلوار میگذارد. هوا دم کرده و سنگین است. پنجه میگذارد بر یقه و و از شکاف آن، نگاه سینه میکند و پرنفس میدمد: «هوووف … پشمام لِچ آب شد، ننه،» و دست می برد کنار صندلی. لُنگ را برمیدارد و عرق پیشانی را میگیرد.
چشم راننده، باز و بسته است. سنگین و خسته پلک میزند. ژیانی پهلو به پهلوی اتوبوس زوزه میکشد و می غرد و پوزهی اتوبوس را رد میکند و پرناله دور میشود. رو قوز بینی راننده چین میافتد. نگاه ژیان میکند: «م مِ غرد و م مِ تازد، دود و پَشقُولَ م ندارد… اَی اَی روزگار» میگوید و میزند روی ران: «اَی تف به قبر پدرت با اون لهجهات» پس شانهاش تیر میکشد. گرده به گرده میشود: «مفت چنگت… تو نرونی کی برونه؟» و سر تکان می دهد. ژیان در امتداد تفتهی خیابان گم میشود. باز نگاه آينه میكند. اتوبوس خلوت است. گردن مي كشد: « يك، دو، سه، چهار و پنج » پنج نفر مسافر دارد. با پيرزن، سه نفرشان زن ند. از آينه ي ترك برداشتهی اتوبوس، زن ها محو و تارند. يكي چاق است و چادر به سر. فكر می كند كه مسن باشد: « كمِ كم، پنجاهُ داره … جخ بیشتر » می گوید و نگاه زن ديگر مي كند. تنش پیدا است و صورتش ناپیدا: « فکر کنم جوونه » کله می کشد. تقلا می كند كه صورت زن را ببيند. نمی تواند. نگاهش ميافتد به مردي كه كچل است و لاغراندام و سرش، شل و بي رمق بر تنش افتاده است: « یعنی خوابه؟ » قرص تر نگاه می کند: « پول ما رُ باد برده، كچل رُ خواب برده » نیش باز می کند. تكاني مي خورد و پدال گاز را فشار می دهد و از ته دل مي خندد.
اتوبوس به جلو می پرد. راننده به یک باره ساکت میشود. فرمان را دو دستی می گیرد و اِهن می کند. «زیادی بلند خندیدم » لابد ریشخند مسافرانش شده است. باز نگاه آينه میكند. مرد كچل را می بيند كه قایم نشسته و گردن کشیده و به او زل زده است. ميبيند كه پسري جوان می خندد و سر، پايين گرفته و زور می زند تا خنده اش را پنهان كند. باد می اندازد در بيني و به پسر جوان چشم غره می رود. جوان، نگاه میدزدد و رو می کند به پیرزن. راننده ابرو بالا می كشد. پسر جوان را پيش از اين نديده است. از آینه، دوباره نگاه جوان میكند «بچه قرررتی …» مي گويد و نشيمن گاه را بر صندلي جا به جا می كند. نگاه ايستگاه می کند. كسي نیست. فكر می كند در اين هواي گرم كه خر می پزد و سگ سينه پهلو می كند، او علاف پنج نفر آدم شده است. بغ می کند: « خاک بر سر خرم » ننه اش گفته بود که درس بخواند و بشود آقاي خودش. گفته بود اگر نخواند، فردا خرحمال می شود و حالا شده بود. « مَسَّب رفيق بد بسوزه » دنده را خلاص می کند. اتوبوس زوزه می كشد و به جلو مي جهد و آرام می گیرد. برمی گردد و نگاه می كند به پيرزن. چشمان ريز پيرزن، دو دو می زنند. هوار می کشد: « ننه … واس چي نشستي تو جا مردا… در جلو مردونه س»
***
پسر جوان کفش را درآورده است. پا بر صندلی گذاشته و دست را زیر چانه ستون کرده است. از پنجره نگاه خیابان می کند. کلافه است و خسته. غمگین و خموده. تو خودش رفته است. می بیند پيرزن پله های اتوبوس را به شتاب رد می کند. حرکت پیرزن را دنبال می کند. می بیند پیرزن می نشیند بر صندلي جلوي اتوبوس، در ردیف مجاور و دو صندلی جلوتر از او. چهره در هم می کشد و نگاهش می کند. چهره ي پيرزن پیدا نیست. از پشت براندازش می کند. پيرزن نحيف است و کوچک جثه و خودش را پیچیده است در چادر و بر صندلی کوت شده است. نگاه می کند به چادر پیرزن، قهوه ای روشن مایل به نارنجی است، ژولیده و غبارآلوده، با گل های ریز و درشت و زننده. می گوید: «اُمل … زبون نفهم» و رو می گرداند. از پيرزن خوشش نيامده است. ورود نامعقول پيرزن، رشتهی افكارش را بريده است. فکر می کند چرا از در جلو سوار شده است؟ « عقب م که خلوته » حتمن حوصله نکرده از در عقب سوار شود. از پیری استفاده کرده و بالا آمده است. « گفته گوربابا قانون و مقررات … هه ه ه … پیر خرفتُ چه به قانون؟ » هر جا که مانده، چس و فس کرده و نک و نال. آه و ناله و زر و زار. عادت کرده خودش را بزند به عاجزی، به بدبختی و مفلسی. گونه بر پنجره می گذارد و باز دست را زیر چانه حایل می کند. چشم می بندد و سر می گذارد بر تکیه گاه صندلی. هوس می کند برگردد و نگاه کند به زن جوان. در ذهنش تصویر زن جوان قوت می گیرد.
{ در ايستگاه قبل كه به پشت سر نگاه كرده بود؛ دو زن را ديده بود. يكي چاق و بدقواره، كه اخمو بود و بدقیافه و او را كه ديده بود، باد و بغ كرده بود و زنی جوان، زيبا و خوش قیافه با چشمانی درشت و براق و لبی خندان که دلش را برده بود و ذهنش را پريشان كرده بود و هرم گرما را از تنش پرانده بود و موج لطيفي توي سرش انداخته بود كه با چشم غرهي زن چاق، لطافتش، دردي شده بود كه کشیده بود تا مغز استخوانش و سوزانده بودش و او به تندی روگردانده بود و ديگر پشت سرش را نگاه نكرده بود. }
بر می گردد و نگاه می کند به صورت زن جوان. زن دستمالی سفید از کیف بیرون می کشد و عرق صورت را می گیرد. نگاه می کند به گردن و زیر گردن و گنبد سینه ی زن جوان. فکرش به زن چاق می رود. دست پاچه نگاهش می کند. می بیند زن چاق، از صندلی بیرون کشیده است و به او زل زده است. هولکی رو می گرداند.
فکرش مدام پی زن جوان می رود. مي خواهد نگاه كند به چشمانش. زهره نمی کند. سنگینیِ آوارِ نگاهِ زن چاق را حس می کند. انگار شلاقي است آماده و منتظر، تا او روبگرداند و بكوبد بر صورتش. اين زن چاق حوصلهاش را سر برده است. « خيكي کون سولاخ » می گويد و بازدم را یک نفس بیرون می دهد. از پنجره به بيرون نگاه می كند. خيابان خلوت است. پنجره را باز می کند و صورت را بیرون می برد. بو می کشد: «چه بوی گندی … بوی قبرستون دهاتمونِ». کاسه ی زانو را به پس صندلی مقابل فشار می دهد. نشیمن گاه را جا به جا می کند و گرده را پایین تر می کشد. از خیال قبرستان بدش آمده است. فكر ميكند كه بوي هوا ربطي ندارد به قبرستانِ آن دهات خراب شده. سرش را می کشد داخل. فکر زن جوان باز به جانش می افتد. گردن را تا نيمه می چرخاند. زیرچشمی نگاه می کند. تقلا می كند زن جوان را ببيند. نمی تواند.
نگاهش به مردي مي افتد كه سرش طاس است. مرد خواب است و نور آفتاب بر سرش افتاده است. از سرش انگار بخار بلند می شود. چشمانش را ریز ميكند. پورخند می زند: « مگه کتریِ که بخار کنه؟ » زور می زند كه زيرچشمی به زن چاق نگاه كند. نمي تواند. زهره نمی کند برگردد. فكر مي كند لابد زن چاق او را نگاه می كند. چهره ی درهم کشیده ی زن چاق را تو ذهن می بیند. تنش سنگین می شود. انگار كه با زنجير به صندلي بسته شده است. « اَه …ولم كن پیرسسسگ » میگويد رو می کند به خیابان، بی حوصله و سرگردان. رد نگاهش به لجاف خیابان می ماند.
دختري را می بيند که به سمت پژویی می رود. دختر خندان است. سرش از پنجره اتوبوس بيرون می رود. دختر را می بيند كه در پژو را باز می كند و با مرد راننده دست می دهد و سوار می شود. امتداد نگاهش از دختر و پژو می گذرد. سر را تا گردن از پنجره می کشد بیرون. فكر می كند كه راننده ي اتوبوس نگاهش می کند. نهیب راننده تو سرش زنگ می زند: « سرررتو بدزد » هولكي سرش را می کشد داخل و نگاه راننده می كند. راننده آرنج بر فرمان گذاشته و توي خودش رفته و نگاه مقابل می کند و روی نشیمنگاه جا به جا می شود و بعد با کف دست به ران می کوبد: « اینم که مثل پیرزنه، ملنگه » از شيشه جلوي اتوبوس نگاه خيابان می كند. ژیانی جلوی اتوبوس افتاده و ناله می کند. فکر می کند هر خرچرانی، گاو و گوسفند فروخته، اُتولی خریده و زیر پا انداخته و به شهر آمده است. تیغ آفتاب بر صورتش چنگ می زند. ساقه ی گردن را شل می کند و چشم می بندد. شبنم عرق از رستنگاه موي سرش می لغزد و از نرمه ي بيني اش سر مي خورد و می رسد به گودي گوشه ي لبش. مزه می کند. طعم دهانش شور می شود. مي خواهد گوشه ي لب را بخاراند که زهر خنده اي توي دلش را خالي مي كند. می بيند راننده دهان باز کرده و چشمانش جمع شده است. می خندد و از خنده ی ناگهاني خودش، بيشتر مي خندد. از آينه چهره ي راننده را می بيند كه به يكباره درهم میشود. می بيند كه راننده اخم كرده و چشم غره می رود و اِهن می کند. تلاقی نگاه را از راننده مي دزدد و به پیرزن خیره می شود. صداي راننده را ميشنود : « ننه … واس چي نشستي تو جا مردا… در جلو مردونهس»
***
زن چاق پيرزن را می بيند كه از در جلو سوار می شود. گردن می كشد و نيم خيز می شود. اما همینكه راننده گاز می دهد و اتوبوس به جلو می جهد؛ زن به عقب رانده می شود و مي افتد رو صندلي. چادر از رو صورتش پس رفته است. چادر را به شتاب رو نيمه ي صورت ميكشد. پسر جوان را می بيند كه رو برگردانده و به پشت سر زل زده است. رد نگاه جوان را دنبال می كند. می بيند كه نگاه زن جوان می کند. رو قوز دماغش چین می افتد: « خاك تو سر قرتيت » پرحرص و آهسته می گوید و می خواهد كه جوان صدايش را شنيده باشد. اما نشنيده و باز نگاه زن جوان می كند. كلافه شده است: « امر به معروف دروغ نیست. واجب عینی س. » می خواهد فحش بدهد و آبروي نداشته ی جوان را ببرد و جلوي همه رسوايش كند. نمي تواند اما. فریاد در گلویش مانده است و راه گلويش را بسته است.
نگاه جوان، به زن چاق می افتد و تندي رو می گرداند. خيالش راحت می شود. نفس را رها می کند. چین دماغش باز مي شود. نگاه زن جوان مي كند. می بیند رو به خیابان کرده است. از زن جوان بدش آمده است. فكر میكند كه زن به اين جواني نبايد زياد بزك كند. اصلن نبايد بزك كند. نبايد خودش را مورد نگاه اين و آن قرار دهد. نباید بشود عامل گناه. نمی داند تو کدام مجلس شنيده است كه نگاه به نامحرم تيري زهرآلود است از جانب شيطان. « لعنت به شیطان رجیم » می گوید و فوت می کند به اطراف. فكر می كند كاش اين جوانک هم اين آيه را شنيده باشد. اما حتم دارد كه نشنيده است. از نگاه هيزش یقین دارد كه گوش جوانک بدهكار اين احاديث نيست. هنوز جوان و جاهل است و خير و شر زندگي را نمی فهمد. « خوب و بد دنیا و آخرتُ نمی فهمه ». لب می گزد و با كونه ي دست، عرق پيشاني را می گيرد و خيسي اَش را می مالد به چادر. فکرش پی پیرزن می رود.
گردن می كشد و نگاهش می كند. می بیند پيرزن پشت راننده نشسته است. می بيند كه چادرش پس رفته و روي دوشش افتاده و روسري سفيد رنگش پيدا شده است. فكر مي كند كه پيرزن بي قيد است و مردانه و زنانه سرش نمی شود و وقتي اتوبوس پر از مرد شود، بدنش به اين و آن ماليده ميشود. پلک می زند و نُچ می کند. چادر را محکم دور خودش می پیچد. ياد مرد كه می افتد، تنش می لرزد. لبش می جنبد: « خوبه که پاش لب گوره » و باز نچ ميكند، بلند و کشیده. راننده را ميبيند كه خيز برداشته و تو آيينه نگاه انداخته است.
چادر را تا نیمه ی صورت بالا ميكشد و باز نگاه به زن جوان مي كند. نيم رخ زن جوان را می بيند و برانداز ميكند. لبش سرخ است. صورتش برق می زند و مژههايش به بالا تاب خورده است. زياد آرايش كرده است. زياد رنگ و روغن ماليده است. « بزک کن، دوزک کن، اهل محلُ شوور کن » می گوید و می بيند كه زن جوان هم به او نگاه می كند.
باد می اندازد در بینی و رو می گرداند. « زن هرزه … خاك ک ک تو گور شوورت » صدای خنده می شنود. نگاه می کند به راننده. می بیند راننده آرام شده و نگاه آینه می کند. دست می گذارد بر گونه و اخم می کند. حتم دارد كه راننده به آینه نگاه کرده است و چهره ي پر خط و خال زنک را ديده و از بر و روی او خوشش آمده و سر و گوشش را پسندیده و براي همین خنديده است. از راننده بدش آمده است. فكر مي كند مردها، سر و ته، از يك كرباسند. همه هیزند و نجس و پررو و بی آبرو. اخم زن چاق قوت می گیرد. باز چهرهي زن جوان را برانداز می كند. فكر می كند كه اگر از گرما هلاك شود، بهتر از این است كه دستمالي شود. بهتر است که عروسكی بشود زیر دست و پای این مردهاي هیز و نجس و از خدا بی خبر. می گوید « زن نجیب و با عفت، خودشُ وسیله ی هرزگی نمی کنه … آخرتُ نمی رفوشه به جیفه ی دنیا ». از عرقي كه گرما بر تنش نشانده، خوشش آمده است. نشيمنگاه را بر صندلي جابجا می كند و چادر را قرص و محکم به خودش می پيچد. صداي راننده را می شنود، گنگ و مبهم. گوش تيز مي كند. « … در جلوت مردونهس » می گوید : « وااا … خاک تو سرت … نَرررِ خر کثافت » انگشت بر گونه می زند.
***
داغي و خفگي هوا، زن جوان را كلافه كرده است و حوصله ندارد كه به پيرزن نگاه كند. می گوید: « چه فرق داره؟ … عقب و جلو نداره » افكار زن جوان پي خودش است و بيش از اين به پيرزن فكر نمی كند. فکر می کند بايد لباس روشن بپوشد. مانتوی سياهش با آنكه نازك است، تو گرماي جهنمی تابستان، چون لاستيك مذاب به تنش می چسبد. از توي كيف دستمالي در می آورد و عرق صورت را می گيرد. صورتش سوز می گيرد. انگار كه پوست صورتش به دستمال چسبیده است. هراسان نگاه دستمال می كند. نچسبيده است. اما دستمال رنگين شده است. « یعنی کرم صورتمه؟ » برزخ می شود. نرمانرم انگشت بر گونه می گذارد و بر پوست صورتش می لغزاند. سر صبح و پيش از آمدن، خودش را کلی درست كرده است. كلي وقت صرف كرده است. ولي حالا قیافه اش به هم ريخته است. زحمتش هدر رفته است. عدل، صورتش دو رنگ شده است. عدل، لك و پيس شده است.
با اين سر و وضع اگر كسي نگاهش كند، حسابي ريشخندش مي كند. نگاه دور و بر می كند. می بيند زني چاق خيز برداشته و به روبرو نگاه ميكند. رد نگاه زن چاق را دنبال ميكند. می بيند جواني به او زل زده و چشم در چشم او دوخته است. دستپاچه رو ميگرداند و از پنجره نگاه بيرون می كند. لابد جوان دو رنگي صورتش را ديده است و بد و بی راه گفته است. لابد آبرويش رفته است. اعصاب زن جوان به هم ريخته است. فكر می كند اگر اتومبيلي داشت، مجبور نبود در اين ظهر جهنمی بنشيند در اتوبوس و عرق بریزد و هلاك شود. می نشست پشت ماشين و گاز می داد. راحت و آسوده. توي ذهن خودش را می بيند كه سوار شده است بر سمند و می راند، خوش پوش و متین. ميبيند كه عينك آفتابي بر چشم زده است. خانم شده است، برازنده و تمیز چون هر زنی عزیز. عينک آفتابی مناسب صورتش است، شیک و ظریف.
نفس را هوري بيرون می دهد و تنش را بر صندلي شل می كند. باز فكر مي كند كه سمند گران و گنده است. « برا اشکان خوبه نه من … برا من پراید بهتره … بی کلاسه اما بهتر از سمنده » پرایدش باید آلبالویی باشد. كولردار، با دزدگير و قفل مركزي. می نشيند پشت فرمان، پنجره ی پراید آلبالویی را بالا می كشد. كولر را می زند و ضبط را روشن مي كند: « وای چه معرکه س … » می گوید و باز فکر می کند که آلبالویی لوس و جلف است. « نوک مدادی بهتره … سناتوری … اعیان و اشرافی » زن جوان دمی خود را پشت پرايد نوک مدادی می بيند. بعد پرايد توي ذهنش محو می شود. نفسي بلند می كشد، ناامید و خسته. نفس را پرضرب بيرون می دهد ناگریز و افسرده. برای آنی، زن جوان به چيزي فكر نمی كند. نمي خواهد كه فكر كند. حوصله ندارد. بي حال و بي رمق نگاه خیابان می كند. بعد قامت راست می کند و سر می جنباند: « چرا نداشته باشم؟ » تازه دو ماه است كه ازدواج كرده است. شوهرش مهندس است. تحصيل كرده و درس خوانده. مردی قابل و لایق و اهل کار و زندگی، با فکر مترقی، خوش ذوق و زبل. عدل، ترقي می كند. فرصت زیاد است. خيلي هم زياد است. شوهرش گفته كه در كنار او و با او همه چيز می رسند. گفته كه اول از همه، خانه ميخرند. خانه اي نقلي با آشپزخانه ي اُپن كه گلخانه داشته باشد و ایوان. بعد او را مي برد به سفر. به هر كجاي دنيا كه بخواهد ، مي بردش اروپا، قلب تمدن. کنار رود تمز، مهد تجدّد. بر لب زن جوان لبخند نشسته است. انگشت بر شيار گوشه ي لب گذاشته است و ناخن را برآن می رقصاند. چشمان زن جوان نيمه باز است.
هواي دم كردهي اتوبوس، نفس زن جوان را پس می زند و افكار بلندش را تو ذهنش گم و گور می کند. سرش را نزديك پنجره میبرد. هرم گرما،صورتش را ناخن می زند. « اَه … خفه شدم خدا » می گوید و تو هوا پف می کند. هرم داغ باد، از هواي داخل بهتر است. لااقل هواي آزاد است. هواي داخل اتوبوس دمكرده و گرفته است و بوي تند عرق می دهد. سرش را از پنجره تو می کشد. نگاهش می افتد به مرد كچل. سر مرد لخت و لمس افتاده است. به وزنهاي می ماند كه از گردن آويزان تنش مانده است. نگاه ميكند به پوست سر مرد. صاف است و صیقلی، به قاعده ی دو كف دست. دانه هاي درشت عرق بر سر مرد نشسته است. حالت مرد، مفلس و وارفته است. بدبخت و وامانده است. پیراهن گشاد پیچازی تن کرده است. مد ده سال قبل. کهنه و نیم دار. عدل كه بوي تند عرق از سر مرد است. از سر کچل و خیس از عرق او. دلش به هم می خورد. ميخواهد كه عق بزند. اما نمی زند.
دستمال را می گيرد جلوي بيني و صورت را از پنجره بیرون می برد. میگويد: «بدبخت زنش … عمله ی بوگندو » فكر مي كند كه لابد زن و مرد، هر دو، در و پاشنه اند. جفت و جور هم. لابد زنش چاق است و ژوليده و پف کرده و شكمش همیشه برآمده. لباس گل دار می پوشد و از بام تا شام خانه می روبد و می شويد و مثل برده كار می كند. نگاه می كند به زن چاق. می بيند كه او هم نگاهش می كند و همینكه می بيندش، اخم می كند و رو می گرداند. از زن چاق هم بدش آمده است. شلخته است و امّل و سرش مدام مي چرخد. رو می گرداند و باز از پنجره بيرون را نگاه می كند: « اگه اشکان كچل بشه … » برزخ می شود و پي فكرش را نمی گيرد. در عوض، فكر مي كند كه موي شوهرش چه پرپشت است. به زحمت شانه می خورد. فكر می كند كه اگر كچل شدني بود، تا حالا کچل شده بود. لبخند مي زند و تو ذهن شوهر را مي بيند كه نگاه می كند به او و ميخندد و از خندهي شوهر، او هم می خندد. كف دست را بر دهان می گذارد و نرمخند می زند. چشمان زن جوان بسته شده است و به افكار خودش می اندیشد. صدايي مبهم ميشنود. صداي راننده خش دار است و از ته حلقش بيرون می آيد. انگار فحش مي دهد به كسي یا به چیزی. زن جوان اما حوصله ندارد نگاه کند به راننده و گوش کند به داد و قالش.
***
اتوبوس كه از ايستگاه خارج می شود، چرت مرد می پرد. خيال می كند كه از جايي افتاده اما نيافتاده است. صحيح و سالم تو اتوبوس نشسته است. از شيشه ي جلوي اتوبوس نگاه خيابان می كند. خیابان سوت و كور است. پرنده هم پر نمی زند. تنش را بر صندلي ول می دهد و چشم می بندد. خسته و ذله است. از كله ي سحر پي خانه گشته است. همه جا را زير پا گذاشته است. يك هفته ي آزگار است كه خواب و خوراك ندارد. دست آخر هم خانه پيدا نكرده است. « تقصير زنمه … آره تقصیر همین عفریته س » اگر چند شكم كمتر ميزاييد؛ حالا خانه پيدا كرده بود. اصلن زن شر است. مصيبت است. جز تركيدن، هنری ندارد. دست بر پيشاني ميگذارد و سنگيني سر را بر دست آوار می کند. تنش كوفته است. كف پاهایش می سوزد. انگار به لاستيك كفشش چسبيده است. حس می كند كف پاهایش تاول زده است. فكر می كند که عمری با آبرو و شرف زندگی کرده است و اگر تمام تنش تاول بزند، بهتر از آن است كه سكهي يك پول شود. بهتر است که جلوي هر كس و ناكس بيآبرو شود و حقیر. توهین بشنود و تحقیر. تا آخرين مهلتش يك هفته مانده است. چاره اي ندارد. بايد خانه را تخليه كند: « باید خالیش کنم … دو ماهم زیادتر موندم.»
پلک ها را به هم فشار می دهد و كف دست را از پيشاني بر سر می برد. پوست سرش سوزان است. انگار ورم كرده است. شايد تاول زده است. گودی کف دست را بر طاسي سرش می برد. كچلي اش زياد شده است. از يك كف دست هم گذشته است: « از غم و غصه كچل شدم » شايد از دست زنش كچل شده است: « آره .. این زن كچلم کرد ». راه به راه و سال به سال زَك و زا می كند. توي ذهن، خودش را می بيند كه با زنش دعوا می كند. می بيند كه زن فحشش می دهد و هوار می كشد و انجر و منجر می کند و به او حمله می كند و چنگ می زند و پوست صورتش را آش و لاش می کند و با بشقاب بر سرش مي كوبد و بشقاب مي شكند و سرش خونين و مالين می شود و به ناچار او خودش را به موشمردگي ميزند تا بلكه زن كوتاه بيايد و آرام شود و زن اما آرام نمی شود و بیشتر داد و قال می کند و مرده و زنده اش را یکی می کند و دست آخر از خانه بيرونش می كند.
سرد مرد شل و بي رمق افتاده و انگار آويزان تنش مانده است. ساق گردنش خمیده و گرده اش قوز برداشته است. شاید خوابيده است. اما نخوابيده است. چرت می زند. داغي هوا، كلافه اش كرده است. انگار سرش را زير ذرهبين گرفته اند. به ياد دارد در بچگي، زماني ذره بين را بر مورچه اي گرفته و تمركز نور خورشيد را بر مورچه انداخته و مورچه اول به خود پيچيده، بعد جمع شده و آخر سر دود شده و خاكسترش به جا مانده است. گمان می كند كه از مخش دود بلند شده است. می خواهد سر بجنباند. نمی تواند. فكر ميكند كه خورشيد را بر سرش گذاشته اند و با هر گردش سرش، خورشيد هم می گردد. انگار هر جا بنشيند، خورشيد باز بر طاسي سر او می تابد. ساقه ی گردنش خمیده تر مي شود و تاج سرش، به سینه می رسد.
خرمگسی از كنار گوشش ميگذرد و می نشيند بر سرش. خرمگس مدام می پرد و باز مي نشيند. وز وز بال مگس تا ته مخش را می سوازند. مگس باز می نشيند و اينبار بلند نمی شود. جاي نشستن مگس، خارش گرفته است. مي خواهد بر پوست سرش چنگ زند. می خواهد كه مگس را له كند. نا ندارد. زهر خندهاي به ناگاه در فضاي اتوبوس میترکد و آوارش در گوش مرد می رود و نيرويي در تنش می دمد كه بدنش را سيخ می كند. ساق خمیده ی گردن مرد، استوار و چشمانش گشاده شده است. نگاه راننده ميكند. راننده دهان باز کرده و بلند ميخندد. اما به بكباره خاموش می شود و چهره درهم می كشد. نای نگاه ندارد. كف دست را بر پوست سر می كشد و خيسي آن را به شلوار می مالد. سرش باز رو سینه اش می افتد. صداي زمخت و دلخراش راننده را ميشنود: « ننه … واس چي نشستي تو جا مردا … در جلو مردونه س.»
***
اتوبوس كه ميايستد، كسي پياده نميشود. اما دو ايستگاه جلوتر، پيرزن زنبيل به دست، كشان و افتان از اتوبوس پياده ميشود. لنگان عرض خيابان را رد ميكند و ميرود و مينشيند كنار خيابان. لیف و کیسه و چند کاسه ی کوچک و بزرگ از زنبیل میآورد بیرون و کنار پیاده رو بساط میکند.





