ادبیات، جامعه، سیاست

رک و پوست کنده

راننده فکر می‌کند که پیرزن دیوانه است. «لابد یک تخته­‌ش کمه»، می‌­‌گوید و همین ‌طور که زیرچشمی نگاه پیرزن می­‌کند، اتوبوس را پرگاز از ایستگاه بیرون می­‌کشد و به خیابان می‌برد. باز فکر می‌کند که شاید دیوانه نباشد؛ شاید تیغ آفتاب ظهر است که مخ پیرزن را پریشان کرده و دیوانگی‌اش جوانه زده، گل کرده و در جلو و عقب را یکی دیده و از در جلو سوار شده است. راننده خسته و خواب ‌آلود است و حوصله ندارد به پیرزن فکر کند. به گُندَش که پیرزن چند تخته کم دارد. گور پدر پیرزن و هفت جد و همه ایل و تبارش.

آفتاب به تاق آسمان رسیده است. باد گرم و داغ تابستان صورت را بریان می­‌کند. خیابان آرام و خلوت است. ساکت و بی صدا. سکوت راننده را تو چُرت می‌ برد، اما ترسی که در دلش است، مدام چرتش را می‌درد.

{سال گذشته بود که تصادف کرده بود. پشت فرمان خوابش برده بود و اتوبوس از خیابان منحرف شده بود و از پهلو خورده بود به تیر چراغ برق. نصف اتوبوس را برده بود. یک نفر را هم آش و لاش کرده بود. خودش هم تا نیمه‌شب از ترس تپق زده بود و تا شش ماه آزگار دویده بود پی رتق و فتق و شل و سفت امور.}

یاد تصادف در ذهن راننده قوت گرفته است. تنش می‌لرزد. چرتش می­‌پرد و چشمانش وق می‌زند. «خدا رحم کرد مقصر نبودم»، می‌گوید و تن را بر صندلی سیخ می‌کند و چشم می­‌اندازد به افق خیابان. دنده عوض می­‌کند. نگاه آینه­‌ی بالای سر می‌کند. گردن می­‌کشد. پی پیرزن می‌گردد. ردیف اول نشسته است. آینه ترک برداشته و صورت پیرزن را پیدا و ناپیدا نشان می‌دهد. پیرزن را برانداز می‌کند. خیره می‌شود به آینه: «نه … خیلی پیره». تنش اما پرتوان است. پله‌های اتوبوس را راحت بالا آمده است. کهنه­‌کار و قدیمی­‌ست، محکم و استوار و پرجان. «عین ننه جون خودمِ». ننه جونش اما حسابی چاق است. «ننه‌­م تپل مپله… قربونت­م ننه»، و در ذهن، لپ ننه را می­کشد. نرم‌خند‌ بر لب راننده جان می­‌گیرد. سر می­‌جنباند. دست بر کمرکش خیس شلوار می‌­گذارد. هوا دم کرده و سنگین است. پنجه می‌گذارد بر یقه و و از شکاف آن، نگاه سینه می­‌کند و پرنفس می­‌دمد: «هوووف … پشمام لِچ آب شد، ننه،» و دست می برد کنار صندلی. لُنگ را برمی­دارد و عرق پیشانی را می­گیرد.

چشم راننده، باز و بسته است. سنگین و خسته پلک می­زند. ژیانی پهلو به پهلوی اتوبوس زوزه می­کشد و می غرد و پوزه‌­ی اتوبوس را رد می­کند و پرناله دور می­شود. رو قوز بینی راننده چین می­افتد. نگاه ژیان می­کند: «م مِ غرد و م مِ تازد، دود و پَشقُولَ م ندارد… اَی اَی روزگار» می­گوید و می­زند روی ران: «اَی تف به قبر پدرت با اون لهجه­‌ات» پس شانه­‌اش تیر می­کشد. گرده به گرده می­شود: «مفت چنگت… تو نرونی کی برونه؟» و سر تکان می دهد. ژیان در امتداد تفته­‌ی خیابان گم می­شود. باز نگاه آینه می‌کند. اتوبوس خلوت است. گردن می‌ کشد: « یک، دو، سه، چهار و پنج » پنج نفر مسافر دارد. با پیرزن، سه نفرشان زن ند. از آینه ‌ی ترک برداشته‌ی اتوبوس، زن ‌ها محو و تارند. یکی چاق است و چادر به سر. فکر می‌ ‌کند که مسن باشد: « کمِ کم، پنجاهُ داره … جخ بیشتر » می گوید و نگاه زن دیگر می‌ کند. تنش پیدا است و صورتش ناپیدا: « فکر کنم جوونه » کله می کشد. تقلا می‌ ‌کند که صورت زن را ببیند. نمی‌ ‌تواند. نگاهش می‌افتد به مردی که کچل است و لاغراندام و سرش، شل و بی ‌رمق بر تنش افتاده است: « یعنی خوابه؟ » قرص ­تر نگاه می کند: « پول ما رُ باد برده، کچل رُ خواب برده » نیش باز می کند. تکانی می‌ خورد و پدال گاز را فشار می دهد و از ته دل می‌ خندد.

اتوبوس به جلو می پرد. راننده به یک باره ساکت می‌شود. فرمان را دو دستی می گیرد و اِهن می کند. «زیادی بلند خندیدم » لابد ریشخند مسافرانش شده است. باز نگاه آینه می‌کند. مرد کچل را می‌ ‌بیند که قایم نشسته و گردن کشیده و به او زل زده است. می‌بیند که پسری جوان می خندد و سر، پایین گرفته و زور می‌ ‌زند تا خنده اش‌ را پنهان کند. باد می‌ ‌اندازد در بینی و به پسر جوان چشم غره می‌ ‌رود. جوان، نگاه می‌دزدد و رو می کند به پیرزن. راننده ابرو بالا می‌ ‌کشد. پسر جوان را پیش از این ندیده است. از آینه، دوباره نگاه جوان می‌کند «بچه قرررتی …» می‌ گوید و نشیمن ‌گاه را بر صندلی جا به جا می‌ ‌کند. نگاه ایستگاه می کند. کسی نیست. فکر می‌ ‌کند در این هوای گرم که خر می‌ ‌پزد و سگ سینه پهلو می‌ ‌کند، او علاف پنج نفر آدم شده است. بغ می کند: « خاک بر سر خرم » ننه ‌اش گفته بود که درس بخواند و بشود آقای خودش. گفته بود اگر نخواند، فردا خرحمال می‌ ‌شود و حالا شده بود. « مَسَّب رفیق بد بسوزه » دنده را خلاص می کند. اتوبوس زوزه‌ می‌ ‌کشد و به جلو می‌ جهد و آرام می‌ ‌گیرد. برمی‌ ‌گردد و نگاه می‌ ‌کند به پیرزن. چشمان ریز پیرزن، دو دو می‌ ‌زنند. هوار می کشد: « ننه … واس چی نشستی تو جا مردا… در جلو مردونه‌ س»

***

پسر جوان کفش را درآورده است. پا بر صندلی گذاشته و دست را زیر چانه ستون کرده است. از پنجره نگاه خیابان می کند. کلافه است و خسته. غمگین و خموده. تو خودش رفته است. می بیند پیرزن پله های اتوبوس را به شتاب رد می کند. حرکت پیرزن را دنبال می کند. می بیند پیرزن می نشیند بر صندلی جلوی اتوبوس، در ردیف مجاور و دو صندلی جلوتر از او. چهره در هم می کشد و نگاهش می کند. چهره ‌ی پیرزن پیدا نیست. از پشت براندازش می کند. پیرزن نحیف است و کوچک جثه و خودش را پیچیده است در چادر و بر صندلی کوت شده است. نگاه می کند به چادر پیرزن، قهوه ای روشن مایل به نارنجی است، ژولیده و غبارآلوده، با گل های ریز و درشت و زننده. می گوید: «اُمل … زبون نفهم» و رو می گرداند. از پیرزن خوشش نیامده است. ورود نامعقول پیرزن، رشته‌ی افکارش را بریده است. فکر می کند چرا از در جلو سوار شده است؟ « عقب م که خلوته » حتمن حوصله نکرده از در عقب سوار شود. از پیری استفاده کرده و بالا آمده است. « گفته گوربابا قانون و مقررات … هه ه ه … پیر خرفتُ چه به قانون؟ » هر جا که مانده، چس و فس کرده و نک و نال. آه و ناله و زر و زار. عادت کرده خودش را بزند به عاجزی، به بدبختی و مفلسی. گونه بر پنجره می گذارد و باز دست را زیر چانه حایل می کند. چشم می بندد و سر می ­گذارد بر تکیه گاه صندلی. هوس می کند برگردد و نگاه کند به زن جوان. در ذهنش تصویر زن جوان قوت می گیرد.

{ در ایستگاه قبل که به پشت سر نگاه کرده بود؛ دو زن را دیده بود. یکی چاق و بدقواره، که اخمو بود و بدقیافه و او را که دیده بود، باد و بغ کرده بود و زنی جوان، زیبا و خوش قیافه با چشمانی درشت و براق و لبی خندان که دلش را برده بود و ذهنش را پریشان کرده بود و هرم گرما را از تنش پرانده بود و موج لطیفی توی سرش انداخته بود که با چشم غره‌ی زن چاق، لطافتش، دردی شده بود که کشیده بود تا مغز استخوانش و سوزانده بودش و او به تندی روگردانده بود و دیگر پشت سرش را نگاه نکرده بود. }

بر می گردد و نگاه می کند به صورت زن جوان. زن دستمالی سفید از کیف بیرون می کشد و عرق صورت را می گیرد. نگاه می کند به گردن و زیر گردن و گنبد سینه ی زن جوان. فکرش به زن چاق می رود. دست پاچه نگاهش می کند. می بیند زن چاق، از صندلی بیرون کشیده است و به او زل زده است. هولکی رو می گرداند.

فکرش مدام پی زن جوان می رود. می‌ خواهد نگاه کند به چشمانش. زهره نمی کند. سنگینیِ آوارِ نگاهِ زن چاق را حس می کند. انگار شلاقی است آماده و منتظر، تا او روبگرداند و بکوبد بر صورتش. این زن چاق حوصله‌اش را سر برده است. « خیکی کون سولاخ » می‌ ‌گوید و بازدم را یک نفس بیرون می دهد. از پنجره به بیرون نگاه می‌ ‌کند. خیابان خلوت است. پنجره را باز می کند و صورت را بیرون می برد. بو می کشد: «چه بوی گندی … بوی قبرستون دهاتمونِ». کاسه ی زانو را به پس صندلی مقابل فشار می دهد. نشیمن گاه را جا به جا می کند و گرده را پایین تر می کشد. از خیال قبرستان بدش آمده است. فکر می‌کند که بوی هوا ربطی ندارد به قبرستانِ آن دهات خراب شده. سرش را می کشد داخل. فکر زن جوان باز به جانش می افتد. گردن را تا نیمه می‌ ‌چرخاند. زیرچشمی نگاه می کند. تقلا می‌ ‌کند زن جوان را ببیند. نمی‌ ‌تواند.

نگاهش به مردی می‌ افتد که سرش طاس است. مرد خواب است و نور آفتاب بر سرش افتاده است. از سرش انگار بخار بلند می‌ ‌شود. چشمانش را ریز می‌کند. پورخند می زند: « مگه کتریِ که بخار کنه؟ » زور می زند که زیرچشمی‌ به زن چاق نگاه کند. نمی‌ تواند. زهره نمی کند برگردد. فکر می‌ کند لابد زن چاق او را نگاه می‌ ‌کند. چهره ی درهم کشیده ی زن چاق را تو ذهن می بیند. تنش سنگین می شود. انگار که با زنجیر به صندلی بسته شده است. « اَه …ولم کن پیرسسسگ » می‌گوید رو می کند به خیابان، بی حوصله و سرگردان. رد نگاهش به لجاف خیابان می ماند.

دختری را می‌ ‌بیند که به سمت پژویی می رود. دختر خندان است. سرش از پنجره اتوبوس بیرون می رود. دختر را می‌ ‌بیند که در پژو را باز می‌ ‌کند و با مرد راننده دست می دهد و سوار می شود. امتداد نگاهش از دختر و پژو می‌ ‌گذرد. سر را تا گردن از پنجره می کشد بیرون. فکر می‌ ‌کند که راننده ‌ی اتوبوس نگاهش می کند. نهیب راننده تو سرش زنگ می‌ ‌زند: « سرررتو بدزد » هولکی سرش را می کشد داخل و نگاه راننده می‌ ‌کند. راننده آرنج بر فرمان گذاشته و توی خودش رفته و نگاه مقابل می کند و روی نشیمنگاه جا به جا می شود و بعد با کف دست به ران می کوبد: « اینم که مثل پیرزنه، ملنگه » از شیشه جلوی اتوبوس نگاه خیابان می‌ ‌کند. ژیانی جلوی اتوبوس افتاده و ناله می کند. فکر می کند هر خرچرانی، گاو و گوسفند فروخته، اُتولی خریده و زیر پا انداخته و به شهر آمده است. تیغ آفتاب بر صورتش چنگ می زند. ساقه ی گردن را شل می کند و چشم می بندد. شبنم عرق از رستنگاه موی سرش می‌ ‌لغزد و از نرمه‌ ی بینی اش سر می‌ خورد و می‌ ‌رسد به گودی گوشه ‌ی لبش. مزه می کند. طعم دهانش شور می شود. می‌ خواهد گوشه ‌ی لب را بخاراند که زهر خنده ‌ای توی دلش را خالی می‌ کند. می‌ ‌بیند راننده دهان باز کرده و چشمانش جمع شده است. می‌ ‌خندد و از خنده ی ناگهانی خودش، بیشتر می‌ خندد. از آینه چهره ‌ی راننده را می‌ ‌بیند که به یک‌باره درهم می‌شود. می‌ ‌بیند که راننده اخم کرده و چشم غره می‌ ‌رود و اِهن می کند. تلاقی نگاه را از راننده می‌ دزدد و به پیرزن خیره می شود. صدای راننده را می‌شنود : « ننه … واس چی نشستی تو جا مردا… در جلو مردونه‌س»

***

زن چاق پیرزن را می‌ ‌بیند که از در جلو سوار می‌ ‌شود. گردن می‌ ‌کشد و نیم‌ خیز می‌ ‌شود. اما همی‌ن‌که راننده گاز می‌ ‌دهد و اتوبوس به جلو می‌ ‌جهد؛ زن به عقب رانده می‌ ‌شود و می‌ افتد رو صندلی. چادر از رو صورتش پس رفته است. چادر را به شتاب رو نیمه ‌ی صورت می‌کشد. پسر جوان را می‌ ‌بیند که رو برگردانده و به پشت سر زل زده است. رد نگاه جوان را دنبال می‌ ‌کند. می‌ ‌بیند که نگاه زن جوان می کند. رو قوز دماغش چین می افتد: « خاک تو سر قرتی‌ت » پرحرص و آهسته می گوید و می خواهد که جوان صدایش را شنیده باشد. اما نشنیده و باز نگاه زن جوان می‌ ‌کند. کلافه شده است: « امر به معروف دروغ نیست. واجب عینی س. » می‌ ‌خواهد فحش بدهد و آبروی نداشته‌ ی جوان را ببرد و جلوی همه رسوایش کند. نمی‌ تواند اما. فریاد در گلویش مانده است و راه گلویش را بسته است.

نگاه جوان، به زن چاق می‌ ‌افتد و تندی رو می‌ ‌گرداند. خیالش راحت می‌ ‌شود. نفس را رها می کند. چین دماغش باز می‌ شود. نگاه زن جوان می‌ کند. می بیند رو به خیابان کرده است. از زن جوان بدش آمده است. فکر می‌کند که زن به این جوانی نباید زیاد بزک کند. اصلن نباید بزک کند. نباید خودش را مورد نگاه این و آن قرار دهد. نباید بشود عامل گناه. نمی‌ ‌داند تو کدام مجلس شنیده است که نگاه به نامحرم تیری زهرآلود است از جانب شیطان. « لعنت به شیطان رجیم » می گوید و فوت می کند به اطراف. فکر می‌ ‌کند کاش این جوانک هم این آیه را شنیده باشد. اما حتم دارد که نشنیده است. از نگاه هیزش یقین دارد که گوش جوانک بدهکار این احادیث نیست. هنوز جوان و جاهل است و خیر و شر زندگی را نمی‌ ‌فهمد. « خوب و بد دنیا و آخرتُ نمی فهمه ». لب می گزد و با کونه ‌ی دست، عرق پیشانی را می‌ ‌گیرد و خیسی اَش را می‌ ‌مالد به چادر. فکرش پی پیرزن می رود.

گردن می‌ ‌کشد و نگاهش می‌ ‌کند. می بیند پیرزن پشت راننده نشسته است. می‌ ‌بیند که چادرش پس رفته و روی دوشش افتاده و روسری سفید رنگش پیدا شده است. فکر می‌ کند که پیرزن بی ‌قید است و مردانه و زنانه سرش نمی‌ ‌شود و وقتی اتوبوس پر از مرد شود، بدنش به این و آن مالیده می‌شود. پلک می زند و نُچ می کند. چادر را محکم دور خودش می پیچد. یاد مرد که می‌ ‌افتد، تنش می‌ ‌لرزد. لبش می‌ ‌جنبد: « خوبه که پاش لب گوره » و باز نچ می‌کند، بلند و کشیده. راننده را می‌بیند که خیز برداشته و تو آیینه نگاه انداخته است.

چادر را تا نیمه ی صورت بالا می‌کشد و باز نگاه به زن جوان می‌ کند. نیم ‌رخ زن جوان را می‌ ‌بیند و برانداز می‌کند. لبش سرخ است. صورتش برق می زند و مژه‌هایش به بالا تاب خورده است. زیاد آرایش کرده است. زیاد رنگ و روغن مالیده است. « بزک کن، دوزک کن، اهل محلُ شوور کن » می گوید و می‌ ‌بیند که زن جوان هم به او نگاه می‌ ‌کند.

باد می‌ ‌اندازد در بینی و رو می‌ ‌گرداند. « زن هرزه … خاک ک ک تو گور شوورت » صدای خنده می شنود. نگاه می کند به راننده. می بیند راننده آرام شده و نگاه آینه می کند. دست می گذارد بر گونه و اخم می کند. حتم دارد که راننده به آینه نگاه کرده است و چهره ‌ی پر خط و خال زنک را دیده و از بر و روی او خوشش آمده و سر و گوشش را پسندیده و برای همی‌ن خندیده است. از راننده بدش آمده است. فکر می‌ کند مردها، سر و ته، از یک کرباسند. همه هیزند و نجس و پررو و بی آبرو. اخم زن چاق قوت می گیرد. باز چهره‌ی زن جوان را برانداز می‌ ‌کند. فکر می‌ ‌کند که اگر از گرما هلاک شود، بهتر از این است که دستمالی شود. بهتر است که عروسکی بشود زیر دست و پای این مردهای هیز و نجس و از خدا بی خبر. می گوید « زن نجیب و با عفت، خودشُ وسیله ی هرزگی نمی کنه … آخرتُ نمی رفوشه به جیفه ی دنیا ». از عرقی که گرما بر تنش نشانده، خوشش آمده است. نشیمن‌گاه را بر صندلی جابجا می‌ ‌کند و چادر را قرص و محکم به خودش می‌ ‌پیچد. صدای راننده را می‌ ‌شنود، گنگ و مبهم. گوش تیز می‌ کند. « … در جلوت مردونه‌س » می گوید : « وااا … خاک تو سرت … نَرررِ خر کثافت » انگشت بر گونه می زند.

***

داغی و خفگی هوا، زن جوان را کلافه کرده است و حوصله ندارد که به پیرزن نگاه کند. می گوید: « چه فرق داره؟ … عقب و جلو نداره » افکار زن جوان پی خودش است و بیش از این به پیرزن فکر نمی‌ ‌کند. فکر می کند باید لباس روشن بپوشد. مانتوی سیاهش با آن‌که نازک است، تو گرمای جهنمی‌ تابستان، چون لاستیک مذاب به تنش می‌ ‌چسبد. از توی کیف دستمالی در می‌ ‌آورد و عرق صورت را می‌ ‌گیرد. صورتش سوز می‌ ‌گیرد. انگار که پوست صورتش به دستمال چسبیده است. هراسان نگاه دستمال می‌ ‌کند. نچسبیده است. اما دستمال رنگین شده است. « یعنی کرم صورتمه؟ » برزخ می‌ ‌شود. نرمانرم انگشت بر گونه می‌ ‌گذارد و بر پوست صورتش می‌ ‌لغزاند. سر صبح و پیش از آمدن، خودش را کلی درست کرده است. کلی وقت صرف کرده است. ولی حالا قیافه اش به هم ریخته است. زحمتش هدر رفته است. عدل، صورتش دو رنگ شده است. عدل، لک و پیس شده است.

با این سر و وضع اگر کسی نگاهش کند، حسابی ریشخندش می‌ کند. نگاه دور و بر می‌ ‌کند. می‌ ‌بیند زنی چاق خیز برداشته و به روبرو نگاه می‌کند. رد نگاه زن چاق را دنبال می‌کند. می‌ ‌بیند جوانی به او زل زده و چشم در چشم او دوخته است. دستپاچه رو می‌گرداند و از پنجره نگاه بیرون می‌ ‌کند. لابد جوان دو رنگی صورتش را دیده است و بد و بی راه گفته است. لابد آبرویش رفته است. اعصاب زن جوان به ‌هم ریخته است. فکر می‌ ‌کند اگر اتومبیلی داشت، مجبور نبود در این ظهر جهنمی‌ بنشیند در اتوبوس و عرق بریزد و هلاک شود. می‌ ‌نشست پشت ماشین و گاز می‌ ‌داد. راحت و آسوده. توی ذهن خودش را می‌ ‌بیند که سوار شده است بر سمند و می‌ ‌راند، خوش پوش و متین. می‌بیند که عینک آفتابی بر چشم زده است. خانم شده است، برازنده و تمیز چون هر زنی عزیز. عینک آفتابی مناسب صورتش است، شیک و ظریف.

نفس را هوری بیرون می‌ ‌دهد و تنش را بر صندلی شل می‌ ‌کند. باز فکر می‌ کند که سمند گران‌‌ و گنده است. « برا اشکان خوبه نه من … برا من پراید بهتره … بی کلاسه اما بهتر از سمنده » پرایدش باید آلبالویی باشد. کولردار، با دزدگیر و قفل مرکزی. می‌ ‌نشیند پشت فرمان، پنجره ی پراید آلبالویی را بالا می‌ ‌کشد. کولر را می‌ ‌زند و ضبط را روشن می‌ کند: « وای چه معرکه س … » می گوید و باز فکر می کند که آلبالویی لوس و جلف است. « نوک مدادی بهتره … سناتوری … اعیان و اشرافی » زن جوان دمی خود را پشت پراید نوک مدادی می‌ ‌بیند. بعد پراید توی ذهنش محو می‌ ‌شود. نفسی بلند می‌ ‌کشد، ناامی‌د و خسته. نفس را پرضرب بیرون می‌ ‌دهد ناگریز و افسرده. برای آنی، زن جوان به چیزی فکر نمی‌ ‌کند. نمی‌ خواهد که فکر کند. حوصله ندارد. بی ‌حال و بی‌ رمق نگاه خیابان می‌ ‌کند. بعد قامت راست می کند و سر می جنباند: « چرا نداشته باشم؟ » تازه دو ماه است که ازدواج کرده است. شوهرش مهندس است. تحصیل ‌کرده و درس خوانده. مردی قابل و لایق و اهل کار و زندگی، با فکر مترقی، خوش ذوق و زبل. عدل، ترقی می‌ ‌کند. فرصت زیاد است. خیلی هم زیاد است. شوهرش گفته که در کنار او و با او همه‌ چیز می‌ ‌رسند. گفته که اول از همه، خانه می‌خرند. خانه ‌ای نقلی با آشپزخانه‌ ی اُپن که گل‌خانه داشته باشد و ایوان. بعد او را می‌ برد به سفر. به هر کجای دنیا که بخواهد ، می‌ بردش اروپا، قلب تمدن. کنار رود تمز، مهد تجدّد. بر لب زن جوان لبخند نشسته است. انگشت بر شیار گوشه‌ ی لب گذاشته است و ناخن را برآن می‌ ‌رقصاند. چشمان زن جوان نیمه ‌باز است.

هوای دم کرده‌ی اتوبوس، نفس زن جوان را پس می زند و افکار بلندش را تو ذهنش گم و گور می کند. سرش را نزدیک پنجره می‌برد. هرم گرما،صورتش را ناخن می زند. « اَه … خفه شدم خدا » می گوید و تو هوا پف می کند. هرم داغ باد، از هوای داخل بهتر است. لااقل هوای آزاد است. هوای داخل اتوبوس دم‌کرده و گرفته است و بوی تند عرق می‌ ‌دهد. سرش را از پنجره تو می کشد. نگاهش می افتد به مرد کچل. سر مرد لخت و لمس افتاده است. به وزنه‌ای می‌ ‌ماند که از گردن آویزان تنش مانده است. نگاه می‌کند به پوست سر مرد. صاف است و صیقلی، به قاعده ی دو کف دست. دانه ‌های درشت عرق بر سر مرد نشسته است. حالت مرد، مفلس و وارفته است. بدبخت و وامانده است. پیراهن گشاد پیچازی تن کرده است. مد ده سال قبل. کهنه و نیم دار. عدل که بوی تند عرق از سر مرد است. از سر کچل و خیس از عرق او. دلش به هم می‌ ‌خورد. می‌خواهد که عق بزند. اما نمی‌ ‌زند.

دستمال را می‌ ‌گیرد جلوی بینی و صورت را از پنجره بیرون می برد. می‌گوید: «بدبخت زنش … عمله ی بوگندو » فکر می‌ کند که لابد زن و مرد، هر دو، در و پاشنه اند. جفت و جور هم. لابد زنش چاق است و ژولیده و پف کرده و شکمش همی‌شه برآمده. لباس گل دار می‌ ‌پوشد و از بام تا شام خانه می‌ ‌روبد و می‌ ‌شوید و مثل برده کار می‌ ‌کند. نگاه می‌ ‌کند به زن چاق. می‌ ‌بیند که او هم نگاهش می‌ ‌کند و همی‌ن‌که می‌ ‌بیندش، اخم می‌ ‌کند و رو می‌ ‌گرداند. از زن چاق هم بدش آمده است. شلخته است و امّل و سرش مدام می‌ چرخد. رو می‌ ‌گرداند و باز از پنجره بیرون را نگاه می‌ ‌کند: « اگه اشکان کچل بشه … » برزخ می‌ ‌شود و پی فکرش را نمی‌ ‌گیرد. در عوض، فکر می‌ کند که موی شوهرش چه پرپشت است. به زحمت شانه می‌ ‌خورد. فکر می‌ ‌کند که اگر کچل شدنی بود، تا حالا کچل شده بود. لبخند می‌ زند و تو ذهن شوهر را می‌ بیند که نگاه می‌ ‌کند به او و می‌خندد و از خنده‌ی شوهر، او هم می خندد. کف دست را بر دهان می گذارد و نرمخند می زند. چشمان زن جوان بسته شده است و به افکار خودش می اندیشد. صدایی مبهم می‌شنود. صدای راننده خش ‌دار است و از ته حلقش بیرون می‌ ‌آید. انگار فحش می‌ دهد به کسی یا به چیزی. زن جوان اما حوصله‌ ندارد نگاه کند به راننده و گوش کند به داد و قالش.

***

اتوبوس که از ایستگاه خارج می‌ ‌شود، چرت مرد می‌ ‌پرد. خیال می‌ ‌کند که از جایی افتاده اما نیافتاده است. صحیح و سالم تو اتوبوس نشسته است. از شیشه‌ ی جلوی اتوبوس نگاه خیابان می‌ ‌کند. خیابان سوت و کور است. پرنده هم پر نمی‌ ‌زند. تنش را بر صندلی ول می‌ ‌دهد و چشم می بندد. خسته و ذله است. از کله‌ ی سحر پی خانه گشته است. همه‌ جا را زیر پا گذاشته است. یک ‌هفته‌ ی آزگار است که خواب و خوراک ندارد. دست آخر هم خانه پیدا نکرده است. « تقصیر زنمه … آره تقصیر همین عفریته س » اگر چند شکم کمتر می‌زایید؛ حالا خانه پیدا کرده بود. اصلن زن شر است. مصیبت است. جز ترکیدن، هنری ندارد. دست بر پیشانی می‌گذارد و سنگینی سر را بر دست آوار می کند. تنش کوفته است. کف پاهایش می‌ ‌سوزد. انگار به لاستیک کفشش چسبیده است. حس می‌ ‌کند کف پاهایش تاول زده است. فکر می‌ ‌کند که عمری با آبرو و شرف زندگی کرده است و اگر تمام تنش تاول بزند، بهتر از آن است که سکه‌ی یک پول شود. بهتر است که جلوی هر کس و ناکس بی‌آبرو شود و حقیر. توهین بشنود و تحقیر. تا آخرین مهلتش یک هفته مانده است. چاره ‌ای ندارد. باید خانه را تخلیه کند: « باید خالیش کنم … دو ماهم زیادتر موندم.»

پلک ها را به هم فشار می دهد و کف دست را از پیشانی بر سر می برد. پوست سرش سوزان است. انگار ورم کرده است. شاید تاول زده است. گودی کف دست را بر طاسی سرش می برد. کچلی ‌اش زیاد شده است. از یک کف دست هم گذشته است: « از غم و غصه کچل شدم » شاید از دست زنش کچل شده است: « آره .. این زن کچلم کرد ». راه به راه و سال به سال زَک و زا می‌ ‌کند. توی ذهن، خودش را می‌ ‌بیند که با زنش دعوا می‌ ‌کند. می‌ ‌بیند که زن فحشش می‌ ‌دهد و هوار می‌ ‌کشد و انجر و منجر می کند و به او حمله می‌ ‌کند و چنگ می زند و پوست صورتش را آش و لاش می کند و با بشقاب بر سرش می‌ کوبد و بشقاب می‌ شکند و سرش خونین و مالین می‌ ‌شود و به ناچار او خودش را به موش‌مردگی می‌زند تا بلکه زن کوتاه بیاید و آرام شود و زن اما آرام نمی‌ ‌شود و بیشتر داد و قال می کند و مرده و زنده اش را یکی می کند و دست آخر از خانه بیرونش می‌ ‌کند.

سرد مرد شل و بی ‌رمق افتاده و انگار آویزان تنش مانده است. ساق گردنش خمیده و گرده اش قوز برداشته است. شاید خوابیده است. اما نخوابیده است. چرت می‌ ‌زند. داغی هوا، کلافه ‌اش کرده است. انگار سرش را زیر ذره‌بین گرفته ‌اند. به یاد دارد در بچگی، زمانی ذره ‌بین را بر مورچه ‌ای گرفته و تمرکز نور خورشید را بر مورچه انداخته و مورچه اول به خود پیچیده، بعد جمع شده و آخر سر دود شده و خاکسترش به جا مانده است. گمان می‌ ‌کند که از مخش دود بلند شده است. می‌ ‌خواهد سر بجنباند. نمی‌ ‌تواند. فکر می‌کند که خورشید را بر سرش گذاشته ‌اند و با هر گردش سرش، خورشید هم می‌ ‌گردد. انگار هر جا بنشیند، خورشید باز بر طاسی سر او می تابد. ساقه ی گردنش خمی‌ده ‌تر می‌ شود و تاج سرش، به سینه می رسد.

خرمگسی از کنار گوشش می‌گذرد و می‌ ‌نشیند بر سرش. خرمگس مدام می پرد و باز می‌ نشیند. وز وز بال مگس تا ته مخش را می‌ ‌سوازند. مگس باز می‌ ‌نشیند و این‌بار بلند نمی‌ ‌شود. جای نشستن مگس، خارش گرفته است. می‌ خواهد بر پوست سرش چنگ زند. می‌ ‌خواهد که مگس را له کند. نا ندارد. زهر خنده‌ای به ناگاه در فضای اتوبوس می‌ترکد و آوارش در گوش مرد می رود و نیرویی در تنش می‌ ‌دمد که بدنش را سیخ می‌ ‌کند. ساق خمیده ی گردن مرد، استوار و چشمانش گشاده شده است. نگاه راننده می‌کند. راننده دهان باز کرده و بلند می‌خندد. اما به بک‌باره خاموش می‌ ‌شود و چهره درهم می‌ ‌کشد. نای نگاه ندارد. کف دست را بر پوست سر می‌ ‌کشد و خیسی آن را به شلوار می‌ ‌مالد. سرش باز رو سینه اش می‌ ‌افتد. صدای زمخت و دل‌خراش راننده را می‌شنود: « ننه … واس چی نشستی تو جا مردا … در جلو مردونه‌ س.»

***

اتوبوس که می‌ایستد، کسی پیاده نمی‌شود. اما دو ایستگاه جلوتر، پیرزن زنبیل به دست، کشان و افتان از اتوبوس پیاده می‌شود. لنگان عرض خیابان را رد می‌کند و می‌رود و می‌نشیند کنار خیابان. لیف و کیسه و چند کاسه ی کوچک و بزرگ از زنبیل می‌آورد بیرون و کنار پیاده رو بساط می‌کند.

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

اسب‌ها روی ساحل رود ارس

علی‌کیشی زیر سایه‌ی چنار هزاران ساله‌ای نشسته بود که روزگاری اولیای خدا آن را برگزیده بودند؛ با قلبی ستمدیده به تار خود زخمه می‌زد و آوازی سوزناک می‌خواند.

لبخندی‌که هیچ‌وقت فراموش نشد

بهم گفته بودند این سوال را نپرس چون جوابت را نمیده. با یه نیش‌خند گفتم: «مگه میشه جواب نده، قراره زنش بشم». گفتند«”خود دانی، تو برو و امتحان کن، ببین چی میگه بعد بیا خاک بریز رو این شست». 

Designed & Developed by Nebesht Media