علیکیشی زیر سایهی چنار هزاران سالهای نشسته بود که روزگاری اولیای خدا آن را برگزیده بودند؛ با قلبی ستمدیده به تار خود زخمه میزد و آوازی سوزناک میخواند.
بهم گفته بودند این سوال را نپرس چون جوابت را نمیده. با یه نیشخند گفتم: «مگه میشه جواب نده، قراره زنش بشم». گفتند«"خود دانی، تو برو و امتحان کن، ببین چی میگه بعد بیا خاک بریز رو این شست».
انگشتر تکنگینش را دور انگشتش چرخاند تا نگین کوچک آن درست، وسط بند پایینی انگشتش قرار گیرد. داخل حلقه نوشته شده بود: «بیتا و بهنام، سال یک هزار و سیصد و نود و چهار خورشیدی. ع، ص، ا»
عزاداران بوشهری مراسمات را بر طبق سنت اجداد در نیمههای شب برگزار میکنند و سینه زنان حلقههایی به دور نوحهخوان میبندند و چفیه به کمر دستها را بالا میبرند و شانهها را تا نزدیکی زمین پایین میآورند
روی نیمکت فلزی مشبکی، در انتهای پارک نزدیک خانهامان نشسته بودم. نزدیک بود کتابی را که تازه خریده بودم به دست بگیرم و شروع به خواندن کنم. اما قبل از باز کردنش منصرف شدم و دوباره آن را به داخل کیفم برگرداندم.
هیچ چیز را به همان شکل ثابت همیشگی نمیدید. به هر چیزی که نگاه میکرد انگار قلبی با شدت زیاد و سرعت بالا در آن میتپید. گلدان گل دیفن گوشهی هال، دیوارهای سفید خانه، قابعکس خانوادگی روی طاقچه...
خالوممد برگهای از کتاب روی پیشخوان مغازهاش پاره کرد و فلفلهای گرد و قرمز هندی را شمرد و توی کاغذ گذاشت و بعد وزن کرد، کاغذ را با نخ سیاه رنگی که زیر دست پیر و چروکیدهاش بود محکم بست، گفت: «دیگه چیزی نمیخوای قربون؟»
ما الههی تصمیمات آنی بودیم. مثلا یکدفعه تمام اثاثیه خانه را جمع میکردیم و روی زمین مینشستیم، غذا میخوردیم و میخوابیدیم. یا بیهیچ مقدمهای بعد از دیدن یک مستند یک هفته تمام روزه آب میگرفتیم و بعدش هم که راهی بیمارستان میشدیم.
بانو روی تخت خوابیده بود، خشک خشک شده بود حتی چشمانش دیگر در دریای اشک غوطهور نبود لبانش از خشکی به زور تکان میخورد زمستانهای زیادی دیده بود ولی میدانست شاید این آخری را دیگر نبیند.
اولین ضربه. تنها اولین ضربه. دومی دیگر مثل اولی نیست. فقط اولی است که با باقیشان فرق دارد. انگار باقی ضربهها تنها برای انکار اولی است. اولی تمام تُردی ترکیب استخوانها را به هم میریزد؛