خوابمان نمیبرد! پاهای هر دوی ما، از بس که آن روز سرِ پا بودیم، ورم کرده بود. حتی چشم جفتمان سرخِ سرخ بود، ولی هر چقدر از این پهلو به آن پهلو چرخیدیم، خوابمان نمیبرد که نمیبرد.
هرمز داشت توی گرمای خون غوطه میخورد. پاهایش را باز کرد. داهیر دمش را تکان داد و جابجا شد. تنش سنگین شد. سایهی چیزی را دید. انگار سایهی تیره انعکاس تار مردمکش بود، لکهی سیاهی که توی صلبیه غوطه میخورد.
آفتاب کمرمق اما مداوم اسفندماه حالا دیگر چند روزی میشد که تمامی نداشت و خودش را روی تمام روستا پهن کرده بود و تمام سعیاش را میکرد تا بتواند برفهای خشک و یخبستهی این چند ماه را آب، و خانههای نحیف و کوچک را از زیر بارِ آن خالی کند.
با این که اون روزها شش سال بیشتر نداشتم و خیلی کوچیک بودم، همه چیزو خوب یادمه! روزهایی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه! بعضی وقتها انگار چند نفر دستمهامو میگیرن و چشمهامو باز نگه میدارن و مجبورم میکنن…
بوی گوگرد خیس و برادهی آهن میآید. بوی تیِ نمناک که انگار پنج دقیقه از کشیدنش روی زمین چرکِ راهرو گذشته باشد. انگار لاشهی حیوان مردهای را روی زمین کشیده باشند. صدایی از دور میآید. کسی فریاد میزند: کی خستهست؟
باید همان لحظه که نگاه هرز و بیصاحابش را روی صورتش ول کرده بود، همان لحظه که با گفتن عزیزم، بوی ادکلن و سیگارش را به خوردش داده بود، درِ اتاق را به هم میکوبید و از آن هوای وحشی فرار میکرد؛ امّااا...
ما حتی نمیدونیم داستانمون رو برای کی داریم تعریف میکنیم. توی یک فضای دوبعدی گیر افتادیم و هیچکس هم به دادمون نمیرسه. میدونید. این کار همچین شغل ایدهآلی هم نیست. اگه به من بود، دوست داشتم باغبون بشم.
همهچیز در جابهجایی بود و تنها چیزی که میشد دید، خانهی در حال لختشدن بود. کارگران میآمدند و هویتِ ساختمان را در کامیون بار میزدند و میبردند. کهنگی خانه مثل نان بیات میماند.
آقابزرگ بدون چشم برداشتن از آن رنگینکمان رنگها، دانههای تسبیحش را یکبهیک از زیر دستان چروکیدهاش سُر میداد: «درسته که آیتالکرسی برای مریض معجزه میکنه ولی خب، همین خواهر مرجانخانم داشت از صبش آیتالکرسی میخوند، ولی فایده نداشت…»
یک هفتهی تمام وقت و بیوقت باران میبارید، زمین خیس بود و آسمان تاریک. باران تمام فصل چیزی نبود که مردم این ورها با آن اخت باشند و به آسانی سر سازگاری با آن پیدا کنند.
دست برد و از کشوی میز، دفتر کلاسی را بیرون آورد، رو کرد به بچهها و گفت: امروز کلاس قرآن کنارِ دریا، حضور و غیاب هم داریم! ده دقیقه وقت دارید وسایلتان را جمع کنید و زیر طاق خانهی حاجرئیس باشید.