ادبیات، جامعه، سیاست

موضوع: ادبیات ایران

 دست

خانم منشی زیرچشمی به مریض­ها نگاه کرد. یکی­ از آنها به حالتی عصبی با پایش روی سنگ کف ضرب گرفته­بود و نگاه خشمگینش را از زنی که وسط اتاق انتظار قدم رو میرفت برنمی­داشت.

آقای روشنفکرنما

آقای روشنفکرنما معمولا هر جایی که قدم می‌گذارد دنبال آن است که با آن گیسوان فرفری بلندش که تاب هرکدام به اندازه قوس آسمان است مردم را متوجه خود کند.

همسایه‌ها

می‌خواهم کمی درباره خانواده خل‌وچلی که یک زمانی در آپارتمان رو‌به‌رویمان زندگی می‌کرد بنویسم. ما این‌جا با همسایه‌ها مراوده چندانی نداریم اما تقریباً همه محله آن‌ها را می‌شناخت.

سیگار اضافه

از بیرون اتاق، صدای دویدن می‌آمد. چند ثانیه بعد، درب اتاق کوفته و بلافاصله باز شد. نوجوان ۱۲-۱۳ ساله، نفس‌نفس می‌زد. دستش را به نشانه‌ی اجازه بالا برد.

ترس تاریک

برای پادشاه خبر آوردن که علیاحضرت، لشکر وی به فرماندهی فیلیپ آنتوان موفق به عقب راندن دشمن از مرزها شده‌‌اند و در حال برگشتن به قلعه هستن.

ابر

حاج خورشید پای درخت گل کاغذی، رو به دریا نشست. گرگور نیمه‌کاره را به سمت خود کشید و با دستان پینه بسته‌اش شروع کرد به کوک زدن درزها، آوازی را زیر لب می‌خواند، نوایش همراه با نسیم و شرجی ‌رفت روی دریا..

broken blue ceramic plate

همراهِ آخر

آب ماسیده دهانش را به زحمت قورت می‌دهد. لب‌های چروکیده‌اش را غنچه می‌کند و سر و صورت عروسِ توی قاب را می‌بوسد. گرد و غبار قاب به سرفه‌اش می‌اندازد.

شما برنده‌ی خوش‌شانس ما هستید

انگشتانش را از هم باز کرد و بعد یکی یکی از کوچکترین انگشت دست چپ بست و زیر لب شمرد:« هفدهم، هجدهم، نوزدهم، بیستم، بیست و یکم…» بعد دوباره خم شد و زیر چهارمی را هم امضا کرد.

red vehicle in timelapse photography

اولین ماموریت با دستکش

طفلی است که هنوز راه رفتن با چهار دست و پا را یاد نگرفته اما از او می‌خواهند بدود و برنده باشد. تنش را سوراخ سوراخ کرده‌اند و دستگاه‌های ریز و درشت احیا و تنفس، خواب و بیداری و مرگ و زندگی بیمار را بَندَش کرده‌اند.

cupcakes on table

سنگینی سیصد گرم بار اضافه

۵ سال است که از مرگم می‌گذرد، ۵ سال است که قلبم از حرکت افتاده و در شیشه‌ای پر از الکل در یکی از قفسه‌های آزمایشگاه بیمارستان قلب نگهداری می‌شود…

ناخواستنی

در و دیوار این خانه مرا دوست ندارند. دیوار‌هایش حواسم را پرت و هیپنوتیزمم می‌کنند. برخی اوقات خودم را درحالی می‌یابم که ساعت‌ها به یک نقطه از دیوار زل زده‌ام بدون آنکه متوجه شوم از چه زمانی شروع کرده‌ام. درِ خانه از همه‌اشان بدتر است.

سعی کن نمیری

بوی حلوا دلم را به آشوب انداخته بود، می‌توانستم نخورده در دهانم مزه مزه‌اش کنم. شیرین و چرب با رایحه‌ای آمیخته از گلاب و روغن حیوانی اصل. فلاکس چای را دوباره سرو ته می‌کنم تفاله‌ی چای سرازیرمی‌شود در لیوانم. زیر کتری را روشن می‌کنم و منتظر می‌نشینم.

Designed & Developed by Nebesht Media