موضوع: ادبیات ایران

بیچاره زری

زری فردای روزی‌ که عروس شد مرد. همه‌اش فکر می‌کرد این‌ها همه از حسادت دیگران است که درباره خواستگار قد بلند از فرنگ برگشته‌اش بد می‌گویند و چشم دیدنش را ندارند. خیال می‌کرد برایش پاپوش دوخته‌اند و مدام به مه‌لقا، دوست و همسایه کودکی‌اش، همان که برایش مثل خواهر بود می‌گفت: «الهی کور شود هر که چشم دیدن خوش‌بختی مرا ندارد. به همین صدای اذان دعا می‌کنم هر که می‌رود دم گوش آقاجان من می‌خواند که زری را به احمد نده اجاقش کور شود.»

کلیشه‌ای

ته سیگارش را در زیرسیگاری فلزی کنار دستش خاموش کرد. چشم‌هایش را به من دوخت و با حالتی آمرانه گفت: «چای‌ات رو بخور!»

تشنه بودم اما می‌خواستم این دم آخری لجبازی کنم. نمی‌دانم چرا اما احساس می‌کردم اگر چنین کنم ممکن است نظرش تغییر کند. شاید با تن ندادن به خواسته‌اش می‌توانستم شخصیت قوی‌ام را به رخش بکشم و وادارش کنم که بماند. اما مثل همیشه گند بالا آوردم. چشمان لعنتی‌ام پر از اشک شد و وسط آن کافه‌ی تنگ و ترش نمی‌دانستم چگونه اشک‌هایم را پنهان کنم.

برای فراموش شدن تنها به یک جفت بال نیاز است

نور از میان لکه‌های بزرگ روی پنجره به سمت داخل سرازیر می‌شود و در گلدان شیشه‌ای و خالی گوشه‌ی اتاق می‌میرد. چشمان صدرا به تلویزیون دوخته شده است اما فکرش فرسنگ‌ها آن طرفتر جریان دارد. با خود فکر می‌کند، چگونه می‌شود رفت اما بود؟ چگونه ضمیر‌ها می‌توانند به این سرعت عوض شوند ؟چطور می‌شود عوض شد طوریکه فقط یک نفر بفهمد؟ چطور می‌شود احساس نداشت اما به شدت حساس شد؟

ظهور و اُفول عِبرَت‌انگیزِ جان کامینگز، مَلاحِ دِشنه‌خوار، به روایتِ دکتر اِستیوِن میزِراک

مَلّاحان موجوداتِ غریبی هستند، به ظاهر نخراشیده و با بدن‌هایِ آفتاب‌خورده و چِغِر، پُرنقش از انبوهِ تاریخ‌ها و فاحشگانی که بر بَدَن‌هاشان خالکوبی شده‌اند. اما خام نشوید. یگانه رادمردانِ نازک‌دلی هستند که برای رَهیدنِ از شوریِ اَشک‌هایِ رقیق‌شان به اُقیانوس‌هایِ تَلخِ رُعب‌آور راه گم می‌کنند.

چراغی که به هیچ‌کجا روا نبود

پای صبحونه حاجی از خوبی‌های بخشش و نیکوکاری برای فرزندش عباسعلی می‌‌گفت، عباسعلی هم با همون صورت تپل و قرمزش که رنگ دمپخت تماته بود به پدر نگاه می‌‌کرد و لقمه‌های املت رو می‌ذاشت دهنش، با سر حرف‌های پدر را تایید می‌‌کرد. بعد از صبحانه حاجی گفت: «حالا می‌دونی کجا گذاشتتش؟» 

ترس از پرواز

اجازه داده بود پسر دو شب قبل را خانه‌ی پدری‌اش بماند. دیروز وقتی رفته بود دنبالش، از دویدن، لپ‌هایش گُل انداخته بود. عموهایش و بچه‌هایشان هم نفس‌نفس می‌زدند. از لای در چشمش خورده بود به رزهای قرمزِ حالا دیگر بلندبالایی که خودش کاشته بود.

قُمو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟

چطور باید برایش توضیح می‌دادم که فرق می‌کند. خیلی هم فرق می‌کند. اما چه فرقی می‌کرد؟ می‌گفت تعهد، تعهد است. پایبندی، پایبندیست. عشق و دوست داشتن هم که همان است. آنقدر با اطمینان و حساب شده حرف می‌زد که بی خیال ادامه‌ی بحث می‌شدم. واقعا چه فرقی می‌کرد؟

گزارشی از یک خودکشی

می‌خواستم آدم مشهوری بشم، از همونا که حتی بعد از این‌که مردن، مردم بازم اسمشون رو میارن. راستش می‌خواستم یه‌چیز به این دنیا اضافه کنم. اولین‌باری‌ که این فکر به کله‌م زد ده سالم بود. خواهرم از اون آدم‌هایی بود که همه اتفاقات مدرسه رو مفصل سر میز تعریف می‌کرد.

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی‌ست

می‌دانم چه مرگم است که هر شب مثل دیوانه فقط به خودم می‌پیچم و  نمی‌توانم آرام بگیرم. در طول روز هم وضعم شبیه شب‌ها است منتها کسی دقت نمی‌کند، فکر می‌کنند آدم پر جنب و جوشی هستم. در این یک هفته آرام و قرار ندارم،

کلّه‌پاچه

بین کله‌های گوسفند توی سینی سر پخته شده یک آدم هم دور سینی کله پزی چیده شده بود. کل حسین با ملاقه آب‌گوشت را روی کله ها می‌ریخت و اصلاً روی خودش نمی‌آورد و آدم‌های بیرون و توی دکان هم روی خودشان نمی‌آوردند. مرد با عصبانیت از خانه‌اش زده بود بیرون و از جلوی دکان کله‌پزی رد می‌شد که این صحنه را دید. مرد حالت تهوع گرفت ولی جلوی خودش را گرفت تا کسی شک نکند. از تعجب چشم‌هایش گرد شده بود.

سوریه، نیویورک، ایران

با خودم می‌گویم امکان ندارد در آمریکا بروم دکتر. این فکر را باید از کله‌ام خارج کنم. سرم را از زیر پتو بیرون می‌آورم تا خنکای نسیم ماه مارچ به صورتم بخورد. لرزم می‌گیرد و دوباره می‌روم زیر پتو تا لابه لای رطوبت و بخار دستگاه بوخور، نفس بکشم. چندبار سرفه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم حتی اگر یک درصد هم قرار باشد به دکتر بروم کجا را بلدم؟ تازه شش ماه، بیشتر نیست که به آمریکا آمده‌ام.

بالاخره…

بچه‌هه جان ندارد نفس بکشد. خیلی ریزه و به‌دردنخور است. دوستش ندارم. باز بر می‌گردم کنار بخاری. من یک بچه می‌خواستم که باهام بازی کند! این از دایی‌ناسورم هم جغله‌تر است. نمی‌شود بوسش کرد. نمی‌شود بردش توی کوچه گل‌کوچیک بازی کند. اصلا زورش نمی‌رسد دایی‌ناسورش را بیاورد با دایی‌ناسور من جنگ کنند. دوستش ندارم. به درد نمی‌خورد. سر در نمی‌آورم چرا مامانم رفته این را به دنیا آورده. می‌نشینم کنار بخاری. ریزریز اشک می‌ریزم. خاله سیما هوار می‌زند: سپهر! چته دوباره؟ بس کن این مسخره‌بازی را!