ادبیات، فلسفه، سیاست

برچسپ‌ها: ادبیات ایران

تعطیلاتِ عید را به شهر خودشان رفته بود تا در کنار پدر، مادر و خواهرش باشد اما چند روز زودتر قبل از به پایان رسیدنِ تعطیلات به محل کارش برگشته بود. خودش هم درست نمی‌دانست چرا زودتر برگشت. ساعت نزدیک به شش عصر…
بی‌جواب دست به تنه خنک درخت گرفت و از روی قبر بلند شد. راه قبرستان تا خانه حاج پولاد را یک نفس ضجه زد. از کنار دیوار خانه‌ی حاج پولاد گذشت و صدای ضجه‌هایش در میان ضجه‌های زنی که عینک سیاه بزرگی به چشم داشت…
ننه عیسی این طور شروع کرد، شب اول محرم بود که او به حسینیه آمد و پس از روضه، فخری‌خانم، قلیان برازجانی را برایش چاق کرده بود، پیرزن در حالی که چای داخل نعلبکی را سر می‌کشید، ادامه داد: «توی خیابون ششم بهمن…
خسته بودم و از اینکه در قطار جایی برای نشستن پیدا کرده بودم خوشحال بودم. زنی که به نظر می‌رسید دهه‌های پنجم یا ششم عمرش را سپری می‌کند، از داخل یک کیسه برنج چند لیف و چند اسکاج بیرون آورد و با صدای نه چندان…
بهنام دسته‌ی کیف بزرگ مسافرتی چرخدار را در ایستگاه قطار با خودش می‌کشید و به سمتِ باجه‌ی فروش بلیت می‌رفت. امتحاناتِ پایان ترم دانشگاه‌اش را ـ که سه امتحانِ آخر در سه روز متوالی بودند ـ داده بود. سنگینی…
سرش را که میان زباله‌دانی فرو برد. تخم مرغ آب‌پز ماسیده بود گوشه‌ی پارچه. یک تکه پنکک فاسد هم افتاده بود تنگش. انگار کسی صبح دیروز را با تخم مرغ و پنکک شروع کرده بود آن هم با یک لباس گلدار. اه بلند و کش‌داری…
شب از نیمه گذشته. چیزی به صبح نمانده. از همین حالا دارم گدایی رسیدن شب بعد را می‌کنم. کاش خواب آفتاب سنگین‌تر از نفس‌های من باشد. روی صندلی آهنی و سرد سالن غذا‌خوری نشسته‌ام. ماشین‌های رهگذر را یکی پس از دیگر…
مهمانی توسط یکی از دوستانم ترتیب داده شده که هم نامِ من هست و از قضا دستی بر قلم و کتاب دارد و شبیهِ به من، ساکنِ دنیایی است جدا از قیل و قال‌های روزگار. شاید از نظر روحی به ظاهر متفاوت به نظر برسیم ولی…
او دیگر به خانه برنگشت. دقیقا از همان شب که خیلی تصادفی آدرس خانه‌ی آن زن را پیدا کردم و خودم را به آنجا رساندم و ساعت‌ها زیر پنجره‌ی خانه‌اش به سایه‌های آن دو که حرکت می‌کردند نگاه کردم. بارها شماره‌اش…
بعدازظهر بایرام، بلقیس و دخترش فرنگیس را به خانهٔ خواهرش آورد تا خانه را ببینند؛ همه دور هم نشستند؛ قدسی چادرش را جمع کرد و نشست، باخنده به بلقیس گفت: «خوش‌اومدی زن‌داداش چایی میل داری؟» بلقیس صدایش را نازک…
هاتف توی دستشویی روی دو پا نشسته بود و زور میزد، که یکهو نگاهش کنج سه گوش کنار در افتاد، عنکبوت ریزی با سرعت از تار تنیده‌اش پایین آمد و روی سوسکی دو سه بار ضربه زد. سوسک با تمام دست و پاهایش به پشت غلتید…
پری زنی زیبا و خوش اندام است؛ بعد از مرگ شوهرش به خانه‌ی پدری برگشته بود. آنها ساکن مشهد بودند و شوهرش مرده بود. تمام همسایه‌ها فقط این را از او می‌دانستند. هیچ وقت نشده بود که در مورد همسرش حرفی…