ادبیات، جامعه، سیاست

  • تازه‌ترین‌ها
  • پرخواننده‌ها

Tag: ادبیات ایران

سگ بورژوا

سگ بورژوا پارس می‌کند، که پاچه بگیرد. اما خب هرکسی هم طعمه او نمی‌شود. خانه‌اش در هرجایی است که به مشامش بوی بیچاره‌ای برسد. بو می‌کند، به سمتش می‌رود و ناگهان….. صدای پارس کردنش آرامش خاطر است برای صاحبانش.

منِ جونور

ساعت چند بیدار شد؟ نمیدونم. خودشم اهمیت نمیداد. تنها چیزایی که براش اهمیت دارن، موهاش، لباس بنفش چسبناکش و میک‌آپ همیشگیش هستن.‌ ‌رژ لبش رو اول از همه برمیداره، اولین نقطه‌ای که رژش لمس میکنه…

زهرا ژاپنی

اولین بار که چو افتاد صاحب زمین‌های کوچه‌ی اول غربی پیدا شده است دیگر زهرا ژاپنی زمین‌گیر شده بود. البته خیلی سال بود که می‌گفتند چند قواره از خانه‌های آنجا سند ندارند و قولنامه‌ای هستند و اگر دوندگی کنند…

فراموشی

به پس گردنم دست می‌کشم. خلط گلو به انگشتانم می‌چسبد. دستم را به دیوار می‌مالم و سعی می‌کنم از لزجی خلط رها شوم. انگشتم خراش بر می‌دارد نه آن طور که دستم خون ریزی کند. صدای آقام را می‌شنوم که از پنجره…

گوش‌بانو

روزی روزگاری در سرزمین کَرها، دختر عجیبی به دنیا آمد که بعدها نام او را «گوش‌بانو» گذاشتند. گوش‌بانو زمانی که به دنیا آمد، همه او را نفرین خدایان می‌دانستند. پدرش وقتی برای اولین بار او را دید، برای همیشه…

جواد آقا

جدایِ از دلِ صافش و رفاقتِ نابِش با خسرو خان، نکته‌ای که باعث علاقه‌ی راوی به نوشتنِ خاطراتش در موردِ جواد آقا می‌شه، عشق خواهرِ حسن بی‌کلِّه به این پسر سفید و زاغ و بور هست…

قصه تنور اکبر آقا

درخت‌ها لباس خودشان را تکانده بودند. برگ‌ها فرش هزار نقش زیر پای عابران پیاده شده بود و هوا طوری بود که آدم پچ پچ زمستان را در گوشش می‌شنید. کوچه‌ی ساری منتهی به خیابان اصلی می‌شد و با این که چند وقت قبل…

شش‌ضلعی‌های سیاه و سفید

خورشید در نهایت قدرت خودش بود و به بی‌رحم‌ترین شکل ممکن سر پیرمرد را نشانه گرفته بود. صدای اذان که از رادیو پخش شد، شکم پیرمرد شروع به شکایت کردن کرد. همانطور که فرمان ماشین را بغل کرده بود…

نقش غلط

آن وقت‌ها کسی توی خانه‌اش حمام نداشت. محله دو تا حمام عمومی داشت که یکی مردانه و دیگری زنانه بود. حمام‌ها را اشرف و قاسم حمامی که زن و شوهر بودند اداره می‌کردند. همه‌ی خانواده‌شان حمامی بودند…

دسر شکلاتی

از آن روزهای شلوغ رستوران بود. از صبح همه‌ی کارگران، همان‌هایی که از محله‌های خیلی دور با اتوبوس‌های قراضه آمده بودند، مشغول تمیزکاری و رفت‌ و روب بودند و بچه‌هایشان، آنهایی که بچه‌هایشان را…

آدم معمولی

یک آدم معمولی چون من چه دارد؟ همه‌چیز. اطمینانی که در اندک بودن خودنمایی می‌کند. آری، من یک آدم معمولی هستم. غذایم را می‌خورم، هرروز به اندازه‌ای اندک اما فراوان در قالب من. کار می‌کنم…

مرگ لیلیوم

یکی از کارمندان فروشگاه، پسر جوان و خوش‌قیافه‌ای بود. او مسئول نوشتن فاکتور‌های فروش بود. فاکتور تلویزیون را نوشت و بعد از احمد آقا شماره‌ی تلفن خواست. لیلا که همیشه ادای آدم بزرگ‌ها را در می‌آورد…