ادبیات، فلسفه، سیاست

sunflower-

آفتاب‌گردان در شب

عزیز و همسرش بعد از مدت‌ها، برای پیاده‌روی بیرون آمده بودند. در نگاه عزیز، خورشید نارنجی‌تر از همیشه در حال غروب بود. آخرین روزهای شهریور بود و خُنکای روستاهای اطراف خوی در غروب‌گاه، آدم را بدجور…
فارغ التحصیل پلی‌تکنیک تهران است، اما به هنر، ادبیات و سینما علاقه دارد. گه‌گاه داستان و گاهی هم فیلم‌نامه می‌نویسد.

عزیز و همسرش بعد از مدت‌ها، برای پیاده‌روی بیرون آمده بودند. در نگاه عزیز، خورشید نارنجی‌تر از همیشه در حال غروب بود. آخرین روزهای شهریور بود و خُنکای روستاهای اطراف خوی در غروب‌گاه، آدم را بدجور مشتاق پیاده‌رویِ دونفره می‌کرد. مزارع آفتابگردان‌، آماده برداشت شده و پر بودند از گل‌های قد و نیم قد زرد رنگ. امتداد جاده نیز پر بود از مزرعه‌های کنار هم قرار گرفته‌. عزیز همیشه عاشق تماشای غروب بود. ایستاد و خیره به افق شد. این کار باعث شد همسرش نیز متوقف شود. از وقتی آن آلزایمرِ عجیب و مقطعی به سراغ هر دوی‌ آن‌ها رفته بود، سعی می‌کردند دائم کنار یکدیگر باشند. لحظه‌ای به پهنه‌ی نارنجی آسمان خیره ماندند. عزیز با مهربانی به سعیده نگاه کرد و گفت: «خیلی وقت بود غروب رو فقط از پشت پنجره می‌دیدیم. این بیرون بیشتر می‌چسبه دیدنش.»

چند ماهی بود که بسیار کم از خانه خارج شده بودند. خانه‌ی نقلی‌شان که کمی آن‌طرف‌تر از مزرعه‌های آفتاب‌گردان قرار داشت، مکان امن‌تری برای آن‌ها بود. اگر آلزایمر ناخوانده به سراغ‌شان می‌آمد، در آن خانه‌ی ۵۰ متری راحت‌تر می‌شد به یکدیگر کمک کنند. بعد از آن تصادف وحشتناک، مدت‌ها طول کشید تا بدن پیر و رنجور عزیز و سعیده کمی بهبود یابد؛ اما این فراموشی‌های گاه ‌و بیگاهِ چندساعته، به گفته‌ی دکترشان دیگر قابل ‌درمان نبود. به همین دلیل همیشه زمانی که از خانه خارج می‌شدند، هیچ‌گاه از هم جدایی نداشتند تا اگر ناگهان حافظه هر دوی آن‌ها دچار اختلال شد، دچار تنهایی نیز نشوند. وقتی این حالت برای آن‌ها رخ می‌داد، گیج می‌شدند. معمولاً یک‌جا می‌نشستند و مدام فکر می‌کردند که چرا اینجا هستند؟ اینجا کجاست؟ اصلاً چه کسی هستند؟ آن‌قدر درگیر این سوالات می‌شدند تا بالاخره حافظه‌شان دوباره به کار می‌افتاد.

پس از تماشای غروب آفتاب، دوباره به قدم‌زدن ادامه دادند. تعدادی کارگر در یکی از مزرعه‌ها مشغول کار بودند. همگی روی یک زیرانداز بزرگ نشسته و در حال برداشتن تخمه‌های آفتاب‌گردان از وسط گل‌ها بودند. دیدن این کارگران برای عزیز هم خاطره‌انگیز بود هم غم‌انگیز؛ خاطره‌انگیز از این جهت که خودش، سال‌ها مزرعه آفتاب‌گردان داشت و غم‌انگیز از این جهت که به خاطر کهولت سن و عارضه‌ی مغزی‌اش، دیگر توان مزرعه‌داری را نداشت. سعیده متوجه نگاه خاص همسرش به کارگران شد: «عزیز آقا، بازم دلت تخمه چیدن می‌خواد؟» عزیز حرف سعیده را شنیده بود ولی قلاب نگاهش به کارگران، چندثانیه‌ای پاسخ او را عقب انداخت: «چرا نخواد خانوم جان؟ چرا نخواد. خیلی هم می‌خواد. ای کاش… ولش کن بابا الان دوباره شروع می‌کنم به حسرت خوردن.»

در همین حین، نگاه کارگران مزرعه جلب زن و شوهر شد. هر دوی‌شان را می‌شناختند. دست تکان دادند و از آن جمع، یکی‌شان بلند شد و به سمت آن‌ها آمد. مجید صاحب مزرعه‌ بود و مگر می‌شود یکی از مهربان‌ترین کشاورزهای روستا را نشناسد. از مجید اصرار و از عزیز انکار؛ مجید اصرار داشت تا اندکی بیایند کنارشان و چند لحظه‌ای با هم بنشینند و گپی بزنند و کمی با هم، تخمه جدا کنند. عزیز اما می‌گفت که «هوا دیگه داره تاریک میشه. خودتم که می‌دونی قضیه من و سعیده خانوم رو.» اینجا بود که ورود سعیده، کشمکش را پایان داد: «میریم نیم ساعت می‌شینیم کنارشون، بعد میریم خونه. طوری نمیشه عزیز آقا.» عزیز نگاهی به ساعت مچی‌اش کرد: «خیلی خب، آقا مجید شما برو ما هم الان می‌آییم.» سعیده در همین حین متوجه نگاه عزیز به ساعت مچی‌اش شد و رفت تا آن را باز کند. عزیز مانع او شد. سعیده با مهربانی دست روی دست همسرش گذاشت: «عزیز آقا گفتم که طوری نمیشه. تو هم هی می‌خوای به این ساعت نگاه کنی و نگران باشی. دلم می‌خواد بدون دغدغه یاد قدیما کنی.» سعیده بند ساعت را باز کرد و درون جیب مانتواش گذاشت. جای بند ساعت روی مچ عزیز مانده بود.

عزیز و سعیده تا به خودشان بیایند، متوجه شدند ساعت‌هاست که در کنار کارگران مزرعه نشسته‌اند و هوا واقعاً تاریک شده است. آن‌قدر در آن جمع باصفا خندیده و گپ زده بودند… یادشان رفت شب بر همه‌جا سایه انداخته. عزیز برخاست و سعیده نیز به دنبالش. دیگر اصرار مجید و دوستانش برای بیشتر دور هم ماندن، افاقه نکرد. کیف عزیز کوک شده بود و حالا از پیشنهاد به‌موقع همسرش به‌شدت راضی به نظر می‌رسید. سعیده نیز از دیدن خوشحالی شوی خود خرسند بود. شروع کردند به قدم زدن به سمت خانه‌شان. شب بود و به‌سختی می‌توانستند جلوی خودشان را ببینند. وضعیت پاهای عزیز بدک نبود اما قصه برای پاهای سعیده فرق می‌کرد. بعد از آن تصادف، هنوز مفصل مچ پای چپش درد داشت. هر چند متر که می‌رفتند نور تیرهای چراغ‌برق اندکی کمک‌شان می‌کرد تا لااقل جلوی پای‌شان را ببینند. کمی از که تیرها دور می‌شدند، کار سخت‌تر می‌شد.

در همین حین و در تاریکیِ بین تیرها، ناگهان صدای ناله‌ی سعیده بلند شد. پایش در چاله‌ای کوچک فرو رفته بود. ترس وجود عزیز را فرا گرفت. نمی‌توانست ببیند پای سعیده کجاست. روی زمین نشست و سعی کرد با لمس کردن متوجه بشود پای سعیده دقیقاً کجا گیر کرده است. ناله‌های سعیده لحظه‌به‌لحظه بلندتر می‌شد. عزیز هنگام لمس پای سعیده، حس کرد دستش خیس شده است. دستش را نزدیک بینی خود برد، متوجه بوی خون شد. در همین حین یک ماشین به‌سرعت از کنار آن‌ها گذشت. آن‌قدر سریع که عزیز فرصتی پیدا نکرد تا درخواست کمک کند. فقط در لحظه‌ی رد شدن، اندکی نورِ چراغ‌هایِ ماشین به عزیز کمک کرد تا فاجعه‌ی رخ داده را ببیند و پای همسرش را از چاله کوچک خارج کند. مچ چپ سعیده در رفته بود و به خاطر فشار و ضعیف بودن استخوان‌هایش، قسمتی از استخوان ساق پای چپ، گوشت و پوست را دریده و بیرون زده بود. عزیز چند لحظه‌ای در بهت بود که فریاد ناشی از دردِ سعیده، او را به خود آورد.

دست در جیب‌اش کرد تا گوشیِ خود را خارج کند و به اورژانس زنگ بزند که جیب‌اش را خالی یافت. چند لحظه طول کشید تا یادش بیاید گوشی را هنگام جدا کردن تخمه کنار پای خود گذاشته بود و هنگام رفتن فراموش کرده آن را بردارد. تا خانه‌شان راه طولانی‌تر بود و هنوز خیلی از مزرعه مجید دور نشده بودند. عزیز دوان دوان به‌سوی مزرعه مجید باز‌گشت. خدا خدا می‌کرد آن‌ها نرفته باشند. اضطرابش مدام بیشتر و بیشتر می‌شد. یادش آمد که اصلاً به سعیده نگفته چرا او را تنها می‌گذارد؛ اما زودتر به اورژانس زنگ زدن را ترجیح ‌می‌داد. شنیدن صدای ناله‌ی سعیده از دور هم برایش سخت بود و باعث می‌شد سرعتش را بیشتر کند که ناگهان…

«چرا دارم می‌دوم؟ اینجا کجاست؟ همه‌جا تاریکه… من اینجا چیکار می‌کنم؟»

صدای ناله‌ی زنی از دور، به گوش عزیز می‌رسید اما نمی‌دانست این صدای کیست و از کجا می‌آید. به دور و برش نگاهی کرد و نگاهش جلب آفتاب‌گردان‌های اطرافش شد. رفت و کنار آن‌ها نشست. در نگاه عزیز، گل‌های آفتاب‌گردان در شب سرگردان به نظر می‌رسیدند…

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

کتابستان

دموکراسی انجمنی

مهدی جامی

تاملاتی بر هیتلر

زِبستییان هفنر

نیم‌قرن مبارزه و سیاست

سمیه رامش

هشت منظرهٔ توکیو

اوسامو دازای

استالین یا تروتسکی؟

امین اطمینان