ادبیات، جامعه، سیاست

کیف سیاه با مارک سفید بوستون

داستان کوتاه

هشت سالهام و قدم به پنجره نمی‌رسد. دو پشتی قرمزِ سفت و محکم را روی هم میگذارم به اضافهی چند بالش، تا قدم را بلندتر کنم و دستها یم را به لبهی پنجره برسانم. از لابه لای میلههای خاکستریِ سردی که سهم من را از دنیا تکه تکه کرده است، کوچه را تا جاییکه میتوانم دید میزنم.

کوچه خالی و بی سر و صداست. هیچ کس نیست. زوالهی ظهر است و خبری از آقای چرخ و فلکی، آقای نان خشکی با فرغون و دمپاییهای پاره و جوجههای رنگی اش، از پسردایی سربازم با شکلاتهای آیدین رنگ به رنگش، از ماشین سطل آشغال با آهنگ کارتون سارا کوروکه بعدها میفهمم یکی از موسیقیها یی ست که بتهوون برای معشوقه اش نواخته است. امیدوارم هیچ آلمانی و دوستدار موسیقیای در سراسر جهان از این موضوع باخبر نشود.- خبری نیست.

 اگرچه خیلی هم جای تعجب ندارد و من  منتظر هیچ کدامشان نیستم. چون ساعت دقیق آمدن هر کدام را میدانم. وقتی عقربهی بزرگ روی هفت رفته باشد و عقربهی کوچک به سه رسیده باشد؟! لحظهای شک میکنم. شاید برعکس باشد و جای عقربههای کوچک و بزرگ را برعکس میگویم. بی خیالِ حساب و کتاب و مرور ساعت میشوم. ساعت را تازه یاد گرفته ایم اما خیلی مفید است مخصوصا در این موقعیتهای خطرناکی که باید هر لحظه منتظر مامان باشم که ناغافل از پشت سرم دربیاید. این زمان ترس و اضطراب آمدنِ مامان را راحت میتوانم با صدای عقربهی خیلی کوچکِ ثانیه و تکانهای تند تندش بسنجم. مامان میگوید اینقدر فوضولی نکن و توی کوچه و خانههای مردم را سرک نکش. اما من به این حرفها اهمیتی نمی‌دهم و هر لحظه با برگرداندن سر و نگاه کردن به ساعت و دوباره نگاه کردن به انتهای کوچه که بابا کی پیدایش میشود، حواسم به اوضاع خانه وخیابان است.

امروز سه شنبه است. سه شنبهها سرعت بیشتری دارند. از مدرسه رسیده نرسیده، جوراب و مانتو شلوار و مقنعه را درنیاورده مینشینم پای مشقها یم و به سرعت، تمامشان میکنم. سه شنبهها روز فلافل است، آن هم فلافلی که آقای لبنانی با لهجهی عربی فارسی و سس تندش درست میکند. فلافلی که پولداری ترین غذای دنیاست.

سه شنبهها آداب خاص خودش را دارد. سه شنبهها آنقدر مهم هستند که حتی قرار گروهی مان را هم نمی‌ روم. به خاطر همین زهرا گفت: حالا که امروز نمی‌ آیی بی سیم ات را به من قرض بده.

و من گفتم: نه مال خودم است. نمی‌ توانم قرض بدهم. چون اگر مامان بابایم بفهمند دعوایم میکنند. – این تکه را الکی گفتم. فقط میخواستم بار نه گفتن را که هنوز بعد از بیست سال به درستی گفتنش را یاد نگرفتهام از روی دوش خودم بردارم. با گفتن این دروغ، مسئولیت ندادن بی سیمم را قبول نکرده بودم اما خوشحال بودم. چون در نهایت، زهرا را پیچانده بودم و بی سیمم را در کمد خانه حفظ کرده بودم.- با زهرا به خوبی و خوشی خداحافظی کرده بودم و تا خود خانه برای زودتر رسیدن به سه شنبه و بوی فلافل و حس ثروت دویده بودم.- نشان به آن نشان که بعد از بیست سال، حالا که در شهر سرمایه داری دنیا زندگی میکنم، هنوز هم اگر میان رستورانهای ایتالیایی و چینی و مدیترانهای وپای فلافل در میان باشد، بدون شک و لحظهای تردید، فلافل را انتخاب خواهم کرد و نگاه دلسوزانه و حاکی از ترحم سایرین را روی دیس غذایم حس میکنم اما درست لحظهای که آنها دلشان برای کم پولی و فقر من میسوزد، من در حس ثروت و داراییِ فراوان، غوطه ورم.-

گروهمان امروز بدون من کارش را ادامه خواهد داد و من برای جبران این غیبت، فردا باید زودتر، خیلی سریع بعد از خوردن نهار، از خانه بزنم بیرون. گروه ما از اوایل مهر راه اندازی شد و هدفهای مختلفی داشت. یکی از اولین، مهم ترین و شریف ترین هدفش، پاک کردن دیوارنوشتهها یی چون «دخترها بادکنکن دست بزنی میترکن»، «دخترها موشن مثل خرگوشن»، «پسرها شیرن مثل شمشیرن» و به جایش نوشتن چیزهای دیگری مثل «دخترها لاله به لاله، پسرها سطل زباله»، «دخترها سیب گلابن، پسرها سیب خرابن» بود.

برای نوشتن روی دیوار به ابزار نیاز داشتیم که باید منتظر میشدیم تا همهی هم کلاسیها و معلمها و ناظم و مدیر از مدرسه خارج شوند و بتوانیم چندتا گچ با رنگهای مختلف از کمد مخفیِ بالای تخته بدزدیم و در کیف و جیبهای مخفیِ مانتو و جاهای دیگر قائم کنیم. البته ما آن موقع اسم این کار را دزدی نمی‌ گذاشتیم. نوعی فداکاری همراه با ترس و لرز برای دسترسی به آرمانهای جنبش بود.

از دیگر ابزار کارمان برای خبررسانی به یکدیگر و مراقبت از نوشتههای روی دیوار، بی سیمهای اسباب بازی بودند که به اندازه دو کوچه بورد داشتند.

بله، ما در آن سن و آن زمان، بدون خواندن موج اول و دوم و سوم فمنیسم و جنس دوم سیمون دوبوار و بدون خواندن مقالههای ویرجینا وولف و سوزان سانتاگ وبرای خودمان فمنیستهای کوچکی بودیم با آرزوهای بزرگ.

البته آرمانهای جنبش فقط به پا کردن و نوشتن روی دیوارها ختم نمی‌ شد. آن وسط، همیشه جنگهای سردی هم بود. مثلا عصرها به وقتی بازیهای گروهی وقتی سر و کلهی دیوارنویسهای جناح پسرها پیدا میشد، باید  با حنجره و جیغ و فریاد، مقابله به مثل میکردیم. مثلا در‌ای مقابل این شعار همیشگی آنها که «پسرها شیرن، مثل شمشیرن» باید بلند از ته گلو جیغ میکشیدیم که « شیرشون پاکتیه، شمشیرشون کاغذیهو در نهایت اگر گروه پسرها مقاومت بیشتری از خود نشان میدادند، کار به زد و خورد و مو کشیدن و گاز گرفتن میکشید.

به عنوان مثال، گوش یکی از پسرهای همسایه را در یکی از همین درگیریها چنان با قدرتِ تمام گاز گرفتم که در یک لحظه دهانم شور شد. خون بود که پاشیده بود توی دهانم و داشت از کنار گوش پسر، چکه میکرد روی لباسش. هر دویمان در سکوت، لحظهای به این صحنه نگاه کردیم. صحنهای تازه و گرم و بدیع. صحنهای کاملا غیرقابل پیش بینی. بعد از چند ثانیه، او علاوه بر رنگ قرمز و گرمای خون، درد را حس کرد و با تمام وجود شروع کرد به فریاد زدن، طوریکه برای اولین بار، زبان کوچک انتهای حلق را که در علوم خوانده بودیم دیدم.

من هم بعد از دیدن این زبان کوچک چنان دویدم که گلویم خشک شد. میدویدم و دور میشدم اما هیچ پناهی نبود اگرچه یک مخفی گاه سِری داشتیم که فقط اعضای گروه از آن باخبر بودند. خرابهی پشت باغ انار.

آنجا قصههای زیادی داشت. بچه دزدی و غیب شدن به یکبارهی بچههاالان که به آن نقطه فکر میکنم میتوانم اسمش را مثلث برمودا بگذارم یا زیرزمینی که در قصهی الف در هزارتوهای بورخس آمده است. جایی برای غیب شدن و به درک هستی نائل شدن.- و از همه جذاب تر،  باغ انار پر بود از آمپولهای زیادی که ما با برداشتن شان از روی زمین و پر کردنشان از آب و بازی کردن با آنها کیف میکردیم. – بعدها فهمیدم سرنگ معتادانی بوده که در آن محله، به شکل گروهی تزریق میکردند.-

در حین دویدن به باغ فکر کردم که بروم و آنجا مخفی بشوم اما خرابهی پشت باغ انار هم به نظرم ناامن آمد. به یکباره یک ایدهی استراتژیک غریزی به سراغم امد. اینکه هرطور شده وارد خانهی خودم بشوم و در زیرزمین خانهی خودمان مخفی بشوم تا آبها از آسیاب بیفتد.

به سمت کوچه راه افتادم و تا ساعت سه آنجا منتظر شدم تا ماشین آشغالی از راه برسد. مامان را دیدم که دوان دوان با کیسهی سیاه زباله که قطرههای آب از انتهایش جاری بود به سمت ماشین رفت. من هم از این فرصت استفاده کردم و از در نیمه باز خانه داخل شدم و تا شب در زیرزمین پنهان شدم. آن شب مادر آن پسر آمد دم در خانه مان و همه چیز را گفت.

 وقتی از مخفی گاهم خارج شدم هوا تاریک شده بود. مادرم از نگرانی و ترس از گم شدن من و خشم از کاری که انجام داده بودم و خوشحال از اینکه سرومرو گنده پیدایم شده چیزی نگفت. فقط چند روزی بعد از این ماجرا قهر کرد و با من حرف نزد.

یکی دیگر از روشهای جنبش، شناسایی خانهی پسرهایی بود که نوشتههای ما را از روی دیوار پاک میکردند و در حین دعواهای جناحی، بیشتر از بقیه، برایمان کرکری میخواندند. خانههای این افراد شناسایی میشد و به هنگام ظهر، وقتی کسی در کوچه نبود، زنگ خانهها یشان را میزدیم و فرار میکردیم. اگرچه چندباری، مچ مان را گرفتند اما با درایت و مظلوم نمایی، به خوبی از پسش برآمدیم.

مهمترین نقطهی حساس و استراتژیک شعارنویسی که قدرت بیشتر هر یک از طرفین را برای چند هفتهای میتوانست ثابت کند، دیوارهای اطراف درخت آرزو بود. درختی همیشه سبز، شبیه کاج با میوهها یی کوچک. میوه که نمی‌ شود اسمش را گذاشت. برگهای سفت کوچکی داشت که هرکس دستش به یکی از آن برگها میرسد و بتواند داخل برگ را بشکافد و به هستهی داخلی آن دستیابی پیدا کند، آرزویش برآورده میشود.

روش برآوردن آرزو اینطور بود که باید هسته را همان لحظه زیر زبان گذاشت و آرزو کرد. مثلا در یکی از موارد، دستم به یکی از برگها رسیده بود و با گذاشتن هسته زیر زبان آرزو کرده بودم باران بیاید. فردا شبش باران باریده بود و مطمئن شده بودم درخت آرزو کار میکند. یا در موردی دیگر، آرزو کرده بودم بابا با فلافل به خانه بیاید در حالیکه آن روز سه شنبه نبود و شبش آرزویم برآورده شده بود.

اما هدف دیگر گروه، فرای آرمان و ایدههای متعالیِ برابری جنسیتی و زدودن تمام علائم جنسیت زده از سطح شهر، کمی شخصی تر بود. برای خودم، کنار جنبش دیوارنوشتهی زنان، یک جنبش فردی فوتبالی هم وجود داشت و آن، استفاده از گچ قرمز برای نوشتن پرسپولیس، سرور استقلاله و قرمزته وبود.

البته در هشت سالگی که توقع ندارید یک کودک از فوتبال و ماجراهای پشت پرده و باندبازیهای سیاسی و بودجههای میلیاردی و.. باخبر باشد. یک کودک هشت ساله فقط این را میبیند که پدرش بعد از هر بازی فوتبال، وقتی آبیها میبازند تا شب، اخلاقش گوه مرغی ست. تا جاییکه حتی این مسئله، گاهی باعث شده که سه شنبههای فلافلی به دلیل بی حوصلگی و افسردگی پدر، حذف شود. چون پدر رمقی برای بیرون رفتن و خریدن فلافل نداشته  و هیچ اتفاقی برای آن کودک هشت ساله، از فقدان فلافلی که تمام روزهای هفته را میشمرد تا سه شنبه از راه برسد، هولناک تر نیست. به همین دلیل او بعد از آموختن الفبا و تشکیل گروه با هم سن و سالان خودش، تصمیم میگیرد یک پرسپولیسی دو آتشه بشود و در برابر همهی عقدههای اودیپ و الکترای فروید و سخنان گوهربار لاکان و سایر روان شناسان، قد علم کند.

سعی میکنم تعادلم را روی بالشهای نرم حفظ کنم و کمی بیشتر، سرم را از لای میلههای پنجره به بیرون ببرم که از خم کوچه، بابای استقلالیام را میبینم همراه با یک کیسه فلافل. با ذوق و شوق از از روی بالشها و پشتیها میپرم پایین و به سرانگشتهای سفید و سرخ شدهی خون مردهام بی توجهی میکنم.

همه چیز خوب پیش میرفت. سه شنبههای فلافلی، آرزوی جمع کردن دمپاییهای کهنه و وسایلهای استفاده نشده و در ازایش، به دست آوردن جوجههای رنگی، جنبش و نوشتههای پررنگ و بیشتر شدهی روی دیوارها و پیروزیهای گاه و بی گاهی که به دست میآوردیم و به کارمان دلگرم میشدیم، با آه و حسرت رد شدن از کنار مغازهی نزدیک مدرسه و آرزو برای داشتن اردک خشک شدهای که طلایی بود که روزی را برای خودم مجسم میکردم که پانصد تومان پول داشته باشم و بتوانم اردک را روی میز تحریرم داشته باشم، آمدن هر هفته ایِ آقای چرخ و فلکی و پهن کردن بساط چرخ و فلک دستی اش که با دستهای قوی و زور زیادش ما را میچرخاند تا به آن بالاترین نقطهی چرخ و فلک و غایت آسمان آبی برسیم. آنجایی که حس میکردیم همهی خانهها و آدمها زیر پایمان هستند. – بیست سال بعد، یکی از آن چرخ و فلکهای دستی را در یکی از محلههای هنری بروکلین که خرت و پرتها یی به نام عتیقه میفروخت دیدم. همان چرخ و فلکها که حالا دیگر آنقدر زور داشتم که خودم با دستها یم بچرخانمش.-

همه چیز خوب پیش میرفت و به رسم هر هفته پسرداییِ بیست سالهی سربازم با شکلاتهای آیدین که طعمهای مختلف موزی و آناناسی و توت فرنگی وداشتند از راه میرسید. با مادرم که عمه اش میشد، ساعتها از عشق حرف میزد. – که اگر بیست سالهای یافتید که عاشق نیست به مغز معیوبش شک کنید. که برای تمام بیست سالههای دنیا یکی هست در ابعاد «که یکی هست و هیچ نیست جز او، وحده هو لااله الا هو»؛ برای او هم « هو»یی وجود داشت.

البته که برای آن بچهی هشت ساله، نه «هو» مهم بود و نه عشق. او فقط منتظر آیدینها بود که پوستشان را باز کند و شکلات را از دو طرف بکشد و دور دستش بپیچاند.

زندگی با همهی بالا بلندیها یش برای آن دختربچهی هشت ساله در حال گذر بود تا اینکه یک روز اتفاقی افتاد که همهی جهانش ایستاد. اتفاقی به مثابهی ساعت برنارد و ایستادنی که نزدیک به یک سال طول کشید.

بی سیم به دست، در یکی از دیدبانیها ، سر پُستم بودم که ماشین نخودی رنگی با باربند و وسایل پر شده، وارد کوچه مان شد. یک زن و یک مرد پیاده شدند و بعد هم دختری هم سن و سال خودم. زن و مرد شبیه بابا مامانهای من و دوستها یم نبودند. مرد، یک شلوار خیلی بزرگ به رنگ ماشینش و یک پیراهن سفید با نقطههای رنگی پوشیده بود و یک دستمال نازک قرمز، دور گردنش بسته بود.

زن هم یک لباس خیلی بلند سفید پوشیده بود که روی زمین را جارو میکرد. لباسش پر از گلهای کوچک و بزرگ بودند. روی سرآستینها و روی یقه و پایین دامنش مرواریدهایی داشت که با انعکاس نور آفتاب، برق میزد. اما از هر دوی اینها مهم تر، دخترشان بود. موهای کوتاه تیغ تیغی اش را از هر لحظه با دست به عقب میداد. یک کیف کوچک، روی شانه اش انداخته بود و تیشرت زرد و شلوارک پارچهای سیاه پوشیده بود. با دقت، نگاهش کردم. حالت لبهای رو به پایین و بینی عقابی اش و از همه مهم تر، چشمهای خیلی درشتش با مژهها یی که میشد از هر فاصله ای، بلندی شان و کم پشتی شان را تشخیص داد.

یک لحظه با دختر چشم تو چشم شدیم. من سرم را برگرداندم و رفتم کوچهی بغلی تا به ادامهی عملیات بپردازم اما چشمهای خیلی درشت دختر همسایه را تا شب یادم ماند. فردا وقتی در مدرسه دیدمش سعی کردم توجه آن چشمهای درشت را به سمت خودم جلب کنم. لحظهای نگاهم کرد. تا بناگوش برایش لبخند زدم و دندانها یم را بیرون ریختم. اما او سرش را برگرداند. چشمم به کوله پشتی اش افتاد. یک کوله پشتی سادهی مشکی که جنسی لیز و عجیب داشت. این درحالی بود که کیف همهی ما، کوله پشتیها یی با جنسهای سخت و شبه برزنتی با طرح کارتونهای مختلفی مثل مدرسهی موشها و ایکیوسان وبودروی جیب کیفش، یک مارک بزرگ سفید داشت که بعدها فهمیدم با کلمههای انگلیسی نوشته شده بوستون.

از آن به بعد، بوستون، قشنگ ترین و دست نیافتی ترین کیف دنیا شد. وقتی سال بعد، برای خریدن لوازم تحریر و کیف مدرسه رفته بودیم، مادرم و همهی فروشندهها از اینکه یک بچهی نه ساله دنبال کیفهای سادهی مشکی میگردد خیلی تعجب میکردند.

کم کم نه تنها کیف ساده و مشکی اش بلکه همهی چیزهایی که به او مربوط میشدند، قشنگ و مرموز و جذاب شد. حتی اسمش. اولین روز، همراه معلم سر کلاس ما آمد. معلم مان گفت: از امروز مینا همکلاسی شماست.

میناچه اسم قشنگی، چه اسم خاصی، چه اسم تک و یگانه و بی بدیلیمیناحتما اگر در آینده وقتی بزرگ شدم و یک بچه داشتم اسمش را مینا میگذارم.

دل توی دلم نبود که معلم مان بگوید مینا باید کنار من بنشیند. هم دوست داشتم و هم دوست نداشتم. هم ذوق دوست شدن با مینا را داشتم و هم ترس و هراسی پنهانی برای هم نیمکتی شدن با او را. میخواستم در همان وضعیتی که مینا پای تخته ایستاده بود و با چشمهای خیلی درشتش، همهی ما را با دقت نگاه میکرد، دوباره لبخندی بزنم اما جلوی خودم را گرفتم.

تصمیم گرفته بودم اگر معلم مان، میز من را برای نشستن مینا انتخاب کرد، به رسم ساده و بی آلایش و تا حدی احمقانهی آن روزگار از مینا بپرسم «میای با هم دوست بشیم؟» – بله ما اینگونه با هم دوست میشدیم. نمی‌ دانم این روش و این سوال را از کجا یاد گرفته بودیم؟ احتمالا از تلویزیون. از کارتونها و برنامهها یی که بعد از جنگ، صرفا برای خالی نبودن عریضه، به دور از هرگونه ظرافتِ کودکانهای برایمان پخش میکردند. به هرحال واقعیت این است که در تمام جهان، بعد از جنگ هم، بچهها یی متولد میشوند که باید با استفاده از همان دو شبکهی موجودِ تلویزیونی و پخش کردن کارتونهای پر آب چشم ژاپنی، سرشان را گرم کرد. حالا بعد از بیست سال وقتی به آن جملهی سادهی بی پیرایهی موجز نگاه میکنم، میبینم که آنقدرها هم جملهی بدی نبود. کارراه بنداز بود و به دردبخور.-

داشتم به چگونه گفتن آن جملهی جادویی به مینا فکر میکردم که معلم مان او را به خاطر قد بلندش، ردیف یکی مانده به آخر نشاند. به بغل دستی اش حسودیام میشد اما این حسودی چندان طول نکشید چون فردای آن روز، مینا را به کلاس بغلی منتقل کردند.

از همان روز، شایعهها و قصهها در مدرسه و میان همسایهها و اهالی محل، جاری شد. هر کدام از این قصهها برای مدتی میپیچید تا قصهی بعدی از راه برسد. تمامی این قصهها ، مینا را که با هیچ کس دوست نمی‌ شد و همیشه آرام و ساکت بود، مرموزتر و در عین حال جذاب تر میکرد.

من، پس از شنیدن هر کدام از این قصهها ، تلاش میکردم تا از طریقی خودم را به او نزدیک تر کنم. مثلا قصهای که در مدرسه از کلاس پنجمیها که عقلشان از ما بیشتر میرسد و ارشد مدرسه محسوب میشدند، شنیده بودم این بود که مینا و خانواده اش از شهری بسیار دور آمده اند. بعد از جنگ، بی خانه شده اند و چند سالی ست که از این شهر به آن شهر کوچ میکنند.

تاثیر شنیدن این قصه روی بچهی هشت ساله این بود که بی خیال پول جمع کردن برای خریدن اردک طلایی خشک شده شد و همهی پولهای قلکش را به  بچههای جنگ زده در کشورهای دیگر هدیه داد. او، فکر میکرد با این کار، لطف بزرگی در حق مینا و منیاهای دیگر در سراسر دنیا کرده است.

اما مسئلهای که در ذهن آن بچهی هشت ساله جور در نمی‌ آمد، این قصهی پررنج و آه با حضور همشیگی ماشین نخودی رنگی پارک شده در کوچه شان در تضاد بود زیرا از نظر او، این ماشین، پولداری ترین و لاکچری ترین ماشین دنیا بود. در تمام آن روزها، او به هر بهانهای گریه و زاری راه میانداخت تا پدرش، ماشین پاترول شان را بفروشد و یکی از آن ماشینهای نخودی رنگکه بعدها اسمش را یاد گرفت که بهش پیکان میگویند و تا مدتها شیفتهی هرگونه پیکانی بود.- بخرد. و البته که حساب و کتاب و ریاضیات و گرانتر بودن پاترول و این چیزها حالی اش نمی‌ شد چون هر چیزی که به مینا مربوط میشد نماد زیبایی و ثروت و یگانگی بود.

شایعهی بعدی را از لا به لای حرفهای پدر و مادرش شنیده بود که مینا و خانواده اش اصالتا ایرانی نیستند و از فامیلهای دور فلافل فروش لبنانی هستند. از انجایی که دختر هشت ساله، فرق بین لبنان و فلسطین را نمی‌ فهمید، هر شب و روز، موقع خوابیدن و بیدار شدن به لیست آرزوها و دعاهایش، دعا برای کودکان فلسطینی را اضافه کرده بود. حتی یک بار، وقتی ناظم شان، سر صف گفته بود هرکس که بلندتر بگوید» مرگ بر آمریکا» طوریکه صدایش به خود آمریکا برسد و کودکان فلسطینی را خوشحال تر کند،  آنقدر از ته جنجره فریاد کشیده بود که گلویش تا چند شب میسوخت.- دختر هشت ساله، بیست سال بعد این چیزها را در آمریکا مینویسد درحالیکه گلویش از دیشب به خاطر خوردن غذای خیلی خوشمزه و پرچربی که در رستوران فلسطینیها خورده است، درد میکند.-

دختر هشت ساله، در میانهی آن شعار بلند و فریادگونه که قرار بود عرض اقیانوس اطلس را طی کند و بعد از بیست ساعت پرواز به آمریکا برسد، لحظهای نگاه مینا را روی خودش حس کرده بود و تا جایی که در توان داشت جیغ کشیده بود. بعد هم پرافتخار، نگاهی به مینا انداخته بود و مینا هم مثل همیشه با همان متانت و سکوت و بی خیالی اش سرش را به سمت صف برگردانده بود.

شایعهی دیگر را زن عمو که دو کوچه بالاتر از ما زندگی میکرد به گوشمان رساند. اینکه مینا و خانواده اش غربتی هستند و پدرش قاچاقچی پولداری ست و در به در از دست پلیسها و مامورهای انتظامی در حال فرار هستند. همهی این شایعهها ، روی آن دختر هشت ساله و شیوهی نگاهش به مینا، به مدل موهای تیغ تیغی اش، به دمپاییهای لاانگشتی بدون جورابش، به لوازم تحریر متفاوت اش، تاثیری نداشت.

مخصوصا که تازگیها با دیدن آن پلاستیک حجیم در جیب مینا، همهی آرزوهایش بیش از پیش رنگ باخته بودند. دیگر نه شکلات آیدینی دوست داشت، نه جوجههای رنگی، نه فلافل و نه اردک خشک شده و نه حتی آرمانهای جنبش او را سر ذوق نمی‌ آورد.

آن پلاستیک سفت و محکم را میخواست که چند بار در دستهای مینا دیده بود که چگونه لحظهای از جیبش آن را بیرون میآورد و دکمهی قرمز رویش را فشار میدهد و گرماگرما پخش میشود توی آن مستطیل آبکی و روی دستهای مینا مینشیند و همهی تن و بدنش را گرم میکند. اسمش را نمی‌ دانست تا اینکه بعد از چند وقت، تبلیغش را از تلویزیون دید. اسمش آتروپات بود. پدر و مادرش را با هزار زور و زحمت راضی کرد که یکی از آن بهشتهای گرم داشته باشد. همهی شهر و مغازهها را گشتند. گفتند تولیدش متوقف شده و صاحب ایده، کلاش از آب درآمده است.

زندگی بدون شنیدن آهنگ موسیقی بتهون، بدون شنیدن صدای دمپایی پاره میخریم و صدای آهنگینِ چرخ و فلکیه، در سکوت ادامه داشت. هیچ صدایی در جهان نبود تا اینکه یک روز از پشت پنجره سر و صدایی شنیده شد. با همان روش پشتی و بالش، خودم را به بالای پنجره رساندم. دیدم مینا و خانواده اش در حال بار زدن و انبار کردن وسایلها یشان توی ماشین هستند.

کیف کولهی مشکی ساده، دمپایی لاانگشتی، آتروپات، همه را جمع کرده بودند. لحظهای چشمهای درشت مینا را روی خودم حس میکنم. پاهایم شل میشود و بالشها لیز میخورند. تا میآیم به خودم بجنبم و بساط دیده بانی را از نو سرپا کنم، بوی دود اگزوز ماشین است که توی کوچه پیچیده شده.

 بعد از رفتن مینا و ماشین نخودی رنگ،همه چیز به حالت قبلی بازگشت. شبش صدای ماشین آشغالی آمد. فردایش چرخ و فلک سوار شدم و گچها را برداشتم و دیوارنویسی را از سر گرفتم. اما قبل از همهی اینها، همان روز عصر به دیدن درخت آرزو رفتم. به راحتی دستم به یکی از شاخهها رسید. یک برگ کوچک کندم. بازش کردم و هسته اش را زیر زبانم گذاشتم. اما هیچ آرزویی یادم نیامد. هیچ.

بیست سال بعد، وقتی در هوای منفی بیست درجه در شهر بوستون، در حال دویدن برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس بودم، روی صندلی ایستگاه اتوبوس، دختری را دیدم که خیلی شبیه مینا بود. در ایستگاه اتوبوس که چسبیده به درختی شبیه درخت آرزوی روزهای کودکیام بود نشستم و با دقت، دختر را نگاه کردم. همان کیف مشکی با مارک بوستون، موهای تیغ تیغی بنفش، همان چشمهای درشت با مژههای بلند و کم پشت.

به مینا خیره شده بودم اگرچه در خارج نباید این همه خیره و طولانی مدت به آدمها زل زد. مینا بود؟ خودش بود؟ اما رنگ چشمها یشمشکی  مشکی بود. این دختر اما چشمهای آبی کمرنگ داشت. شاید لنز باشد. حتما از وقتی به آمریکا مهاجرت کرده لنز میگذارد. خودش است با لنز آبی کمرنگ. دختر برمی گردد و لبخندی گرم تحویلم میدهد. با لبخندش مطممئن میشوم که مینا نیست.

به خانه که میرسم شروع میکنم به تایپ کردن این اسم و فامیل همه گیر که همین، پیدا کردنش را سخت تر میکند. توی فیس بوک مینویسم مینا محمدی. یک عالمه صفحه با این اسم بالا میآید.  صفحههای بدون عکس را بی خیال میشوم. از روی سن و سال هم عدهای را حذف میکنم. در نهایت، از میان  صفحههای عکس دار، فقط سه تایشان میتوانند مینا باشند. با دقت روی چشمها یشان زوم میکنم. پایینِ پروفایل یکی شان، زیر آخرین پست که مربوط به چهارسال پیش است کامنتهای زیادی نوشته شده مثل «باورم نمی‌ شه. شایعه ست.» «روحش در آرامش باشه.» «مینا با آن همه امید به زندگی و لبهای همیشه خندانش…» در تمام عکسهای این مینای مرده که انگار با قرص برنج به زندگی اش پایان داده است، لبخند دیده میشود. نه این مینا نیست.

پروفایل بعدی، یک مینا محمدی ست همراه با همسر و دوقلوهایش که در شهرهای مختلفِ اروپا عکس گرفته اند. اما در این مینا با این موهای صاف طلایی و تا روی کمر، ابروهای تتو شده و دماغ فانتزی، خبری از بی قیدی آن مینا محمدی نیست.

صفحهی بعدی، یک مینا محمدی دیگر را بر فراز کوهها و قلهها و در اکیپهای دسته جمعیِ کوهنوردان میبینم. یک عالمه دوست و رفیق در تمامی عکسها دارد. حتی یک عکس تک نفره هم ندارد.

این صفحه را هم میبندم. به مامان و بابا و پسردایی و زن عمو پیام میدهم. در ایران، ساعتی ست که همه شان آنلاین هستند. ازشان میپرسم که مینا محمدی را یادشان میآید؟ سعی میکنم همهی شایعهها و قصههای پشت سر مینا و خانواده اش را با جزئیات برایشان تعریف کنم اما هیچ کس یادش نیست. میگویم چشمها یش را چطور؟ چشمهای درشتش؟ باز هم هیچ کدام شان یادشان نمی‌ آید و بحث را به سمت ساعت اونجا چنده و هوا چند درجه ست میکشانند.

مینا را یادشان نمی‌ آید. انگار هرگز مینایی نبوده و نیست. انگار همهی مینا را من ساخته باشم. انگار هیچ وقت آن کیف سادهی مشکی با مارک بوستون، در خیابانهای آن شهر، دیده نشده باشد.

 به زمهریر بیرون پنجره خیره میشوم و فکر میکنم هر کدام از این سه نفر میتوانند مینا محمدی باشند. مینا محمدیای که لبخند را یاد گرفته است. مینا محمدیای که موهای تیغ تیغی اش را بلند میکند و اول صبح همسر و دوقلوهایش را میبوسد. مینا محمدیای که با دیگران بودن را یاد گرفته و بی خیال آن تنهاییِ رازآلودش شده است.

می توانم هر کدام از میناها برای پایان قصهی مینا محمدیای که هیچ کس او را به یاد نمی‌ آورد انتخاب کنم. نمی‌توانم که مینا را توی ذهنم ساخته باشم. نه مینا برای من وجود دارد. بخش بزرگی از کوچکی من را در خود دارد.

یک قندیل بلند از بالای پنجره میافتد پایین. نه برفی، نه بارانی، نه رعد و برقی، هیچ خبری نیست. هیچ صدایی نیست. نه آژیر آتش نشانی، نه صدای ماشین پلیس، نه بوق ماشینهای گیرکرده در ترافیک. هیچ. هیچ صدایی نیست. همه چیز یخ زده است. به پنجره که نگاه میکنم یادم میآید آمریکا هستم. یادم میآید شاید همین الان، یک بچهی هشت ساله دارد جیغ میکشد تا صدایش به اینجا برسد. پنجره اما یخ بسته است و پنجرهی یخ بسته، عایق همهی صداهاست.

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

اسب‌ها روی ساحل رود ارس

علی‌کیشی زیر سایه‌ی چنار هزاران ساله‌ای نشسته بود که روزگاری اولیای خدا آن را برگزیده بودند؛ با قلبی ستمدیده به تار خود زخمه می‌زد و آوازی سوزناک می‌خواند.

لبخندی‌که هیچ‌وقت فراموش نشد

بهم گفته بودند این سوال را نپرس چون جوابت را نمیده. با یه نیش‌خند گفتم: «مگه میشه جواب نده، قراره زنش بشم». گفتند«”خود دانی، تو برو و امتحان کن، ببین چی میگه بعد بیا خاک بریز رو این شست». 

Designed & Developed by Nebesht Media