داستان کوتاه

خواجه ترازودار

بهار بود و هوا سرشار از طراوت. زمین سبز و آسمان آبی. آب های جاری از چهار سو سکوت را تبدیل به سرود می نمود. بعبع گوسفندان و هی هی چوپانان از هر کرانه به گوش می رسید. درّه ها لبالب از خنده ی کبک بود. جست و خیز آهوان سینه ها را تهی از آه نموده بود. «میفروش» با تمام مستی راز هستی را به تماشا می‌گذاشت.

تاریخ وارونه

چراغ دستی را روی قفل‌های دکان‌ها می‌تاباند، بعد با دست آن‌ها را می‌کشید تا مطمئن شود که قفل است. تا آخرین قفل ادامه داد و بعد آرام آرام به سمت بالای جاده حرکت کرد. صدای خوردن چوب دستی و روشنایی چراغ با گام‌هایی که آرام آرام به زمین تماس می‌گیرد تمام حادثه‌ی شب بود.

شهاب سنگ

این بیست و هفتمین مرده‌ای‌ست که از صبح تا حالا شسته‌ایم .هنوز ده‌ دقیقه به ساعت نه مانده و کلی جنازه‌ی دیگر هم در نوبت باقی‌ست. بعد از آن سال‌های رکود و بی‌کاری، بیست روز اخیر پر درآمدترین روزهای زندگی‌ام بوده است. حساب بانکی‌ام تا خرخره پر شده.

واژه‌فروش

به او بلیسا کریپوس‌کولاریو می‌گفتند، نه که او را با همین نام غسل تعمید داده باشند، یا آن‌که مادرش این نام را بر او مانده باشد، بلکه به این دلیل که او خود آن‌قدر جستجو کرد تا آنکه شعر «زیبایی» و «صبح‌دم» را یافت و خود را درآن پیچید. زندگی‌اش را از راه فروش واژه‌ها تامین می‌کرد. کوهستان‌های پربرف و سواحل سوزان را پشت سر می‌گذشت و سر راهش در بازار و کوی و برزن شهرها و روستاها توقف می‌کرد و سایبانش را که چهار پُل چوبی و پارچه‌ای ضخیم بر آن بود، می‌گستراند تا از باران و نور آفتاب در امان باشد و سپس به مشتریانش رسیدگی می‌کرد.

باغ 

من تک درختی هستم. در این جا بیخی تنها هستم. در دَور و پیشم، نی درختِ دیگری دیده می‌شود و نی گیاهی. تا چشم کار می‌کند، زمین خشک است و بویِ تنهایی. پشتِ سرم، تپه یی قرار دارد. تپه هم خشک و بی آب و علف است. زمستان ها، همه جا را برف می‌پوشاند. باد سردی می‌وزد و خنک بیداد می‌کند.

رباب داری و ربابه نه!

کسی نمی‌دانست. خنده های گریه آلود و گریه های خنده آلودش ذهن همه را تبدیل به سوالیه‌ی بزرگ نموده بود. او در دنیای خود غرق بود. حسّ مبهمی مرا به کنجکاوی وامی‌داشت. حرکاتش را می‌پاییدم و به هر جامی‌نشست، می‌نشستم. او لب لبک می‌زد، می‌خندید، گریه می‌کرد، رباب می‌زد و می‌خواند…

در جستجوی قادر متعال

در دفترم نشسته بودم و داشتم تفنگچه‌ کالیبر ۳۸ خود را تمیز می‌کردم و هم‌زمان در این چُرت بودم که پرونده بعدی من چه خواهد بود. من دوست دارم کار‌آگاه خصوصی باشم، اگرچه یک بار سر این‌کار دندان‌هایم با جک موتر میده شد، ولی بوی شیرین اسکناس‌های سبز جبرانش می‌کند و تازه موضوع خانم‌ها هم است؛

کلبه‌ی میانِ درّه  

زمین، گِل‌آلود بود. مرد، به سختی گام برمی‌داشت. باران، با خشونت، لباس‌هایش را که به تنش چسپیده بودند، می‌شست. به کلبه‌ها رسید. دو کلبه، پهلویِ هم بودند: یکی بزرگ و دراز، دیگری کوچک و چهارکُنج. درِ کلبۀ کوچک را کوبید. پاسخی نیامد. محکم‌تر کوبید. شیهۀ ترس‌آلودِ اسپی، از کلبۀ پهلویی، شنیده شد.

مسافر و مرد هندی

وقتی از اتاق هتل به پشت بام آن، روی چوکی ها چیده شده ی گرد میز رستورانت رفتم و میان آن همه گل هایی که میان برگ های روی دیوار و داخل گلدانی ها بزرگ سنگی جاسازی شده بود، نشستم و داشتم به آدم هایی که میان فضای نیمه تاریک و روشن آن جا گرد میز ها را پُر کرده بودند نگاه می‌کردم، آمد.

در مستعمره مجازات

افسر به مسافر که با نوعی تحسین به دستگاه خیره شده بود، گفت: «وسیله غریبی‌ست.». خود افسر البته کاملا با دستگاه و نحوه کار آن آشنا بود. به نظر می‌رسید که مسافر به دعوت فرمانده فقط از سر ادب پاسخ داده بود. از او خواسته شده بود که در مراسم اجرای حکم اعدام یک سرباز محکوم به سرپیچی از دستور و توهین به مافوقش حضور یابد.

یک،‌ دو، سه ویتنام دیگر

آن جا وقتی وارد خانه شدیم… تو بیرون خانه بودی، همان شبی که من و آستر همین که وارد خانه شدیم، دست‌های آن مرد را بستیم، بعد ناگهان از پشت پرده کسی به سوی ما دوید. نمی دانستم چه باید بکنم. ترسیده بودم. واقعن ترسیده بودم. شاید پدرم هم ترسیده بود.

تکه‌ای از زمان

پیاله چای را میان دست هایت می‌چرخانی، گرمایش را با تمام وجود حس می‌کنی و بعد بدون آن که متوجه باشی به لب هایت نزدیک می‌کنی، گرمای چای اکنون میان دهنت است، زبانت گرم می‌شود و وقتی از گلو پایین می‌رود لحظه ی بعد تمام گرمای آن را در وجودت احساس می‌کنی.