داستان کوتاه

عروسی که شاه‌گل شد

ـ برای ای که بخت دخترت باز شوه، ای استخوان فیل را بگیر، شش چهارشنبه، یادت نره فقط شش چهارشنبه ده یک سطل آب بنداز. دخترت خودش را همراه همو آب بشوره. چهارشنبه‌ی هفتم یک خواستگار خوب از راه دور بریش پیدا می‌شه. اگر نامد ده رویم تف بنداز.

پرچال و بام خانه

فرهاد همچنان می‌خواند: «دلمه میل دیاران دیگه کد». دو ماه بعدش این میل در من بود. رفتن به دیاری که بادش متبرک به عطرش باشد و شبانش، پر از گپ و گفتش، قصه‌هایش و آرزوهایش و نجواهایی که بین شعر و افسانه بودند. اما نمی‌فامیدم «زین شهر خوب جان‌برابر، چه خیل باید سفر کد» شهر کلمات آشنایم، شهر رگ و ریشه‌ام، شهر قصه و چکر و عاشقی‌ام…

سندرم ماهی مرده

می‌خواستم بروم استخر. هوا که گرم می‌شد، من ماهی می‌شدم و تمامِ ظهرهای کسلِ تابستان، اقیانوس. یک ساکِ راه‌راهِ صورتی داشتم که با حوله و مایو و یک شامپوی تخم مرغی، قلنبه‌اش می‌کردم و همان‌طور که دسته‌هایش را محکم می‌گرفتم، از زیرِ درخت‌های توت می‌گذشتم تا به استخر برسم.

عکسی از بی‌خوابی‌های سیاره

تو دیگه برنمی‌گردی؟ … لُو ندیا؟! … بابا می‌گه: تو که اونور آبی سری تو سرا درنیاوردی… … پس چرا چشمات قرمز شد؟ کجا رفتی؟ … غصه می‌خوری؟ … تو رو خدا بخند. 

خانه‌ی جان

در فضای هال، بوی اسپری شیشه پاک کن و پودر رختشویی پیچیده. محیط تاریک خانه به گونه‌ای است که فقط با نگاه به حرکات کند عقربه‌های ساعت دیواری می‌توان فهمید چه ساعت از روز است. فشار سرمای بیرون و گرمای خانه پنجره را به عرق کردن وا داشته. قطرات درشت باران مانند گلوله صفیرکشان به شیشه‌ها اصابت می‌کنند. صدای خش‌خش پلاستیک در خانه می‌پیچد.

دختری که ریش کشید

پریسا همین‌که به بلوغی رسید، ریش کشید. کودک که بود و هنوز ریشی درنیاورده بود، خیلی زیبا بود. همه دوستش داشتند. به قدری که زنان روستا مالکانه گفته بودند: «پریسا، عروس خودم است.» اما همین‌که قدری بزرگ شد، ریش کشید و شبیه‌ی پسرها شد. موهای نرم و سیاهی که از دل گوش تا زنخش روییده بودند ناگهانی پریسای شاد و مست را به موجود عبوس و پریشانی تبدیل کرده بودند.

ماری

«آخرین‌بار ماری را دیروز دیدم، در پایانروز، توی دفترکاری که پنج سال می‌شود با هم تقسیم کرده‌ایم. تا حالا هیچوقت این طور هیجان‌زده نبود. ماه‌ها بود که مشغول فراهم کردن مقدمات این سفر بود. پای دستگاه قهوه‌ساز فقط و فقط از کسی حرف میزد که قرار بود پیشش برود. ساعت پنج و سی دقیقه، درست چند ساعت قبل از پروازش، پاهایش را از روی بیحوصلگی به زمین می‌کوبید. حتی وقتی رئیس بخش از جلویش رد شد، نتوانست آرام بگیرد. فکر کردم شاید رییس به او اضافه کاری بدهد تا فورا کارها را انجام دهد. اما نه، هیچی به او نگفت. شاید مسئول بخش حسابداری ناگهان به روانشناس تبدیل شده بود!؟ مگر اینکه حس کرده باشد قرار است اتفاق بدی برای همکار عزیزم بیافتد؟»

چهار داستانک: سیزیف و اندوه بی‌پایان یک دختر

مرد تهی‌دست با همسر و کودکش دور سفره نشسته بودند و با تکه‌ای نان خود را سیر می‌کردند. تلویزیون کهنه‌ی سیاه و سفید، برنامه‌ی آشپزی پخش می‌کرد: زنی مصروف تهیه‌ی یک نوع کلوچه بود! 

کودک که حسابی احساس گرسنگی می‌کرد و هوس شیرینی داشت، آب دهانش را قورت داده، با نگاهی معصومانه به پدر نگریست و گفت:

-نمی‌شود کمی کلوچه از تلویزیون قرض کنیم؟

گربه

سرم گیج می‌رفت ، فورا به کوچه خلوت بغل ساختمان اداره پیچیدم که بالا بیاورم. جلاد قوی هیکل با هیبت سیاهرنگ و تازیانه‌اش بالای سرم حاضر شده بود. مرا وادار به خم شدن کرد، به سطل آشغال داخل کوچه زنجیر می‌شدم. تمامی عضلات شکمم درد می‌کرد. من وادار بودم…مجبور بودم…از مجبور بودن خسته شده بودم. عضلات معده و گردن و کمر و تمامی بدنم به آشغال‌ها گره خورده بود و من راه فراری نداشتم. خسته شده بودم. از این کشش ناتوان کننده و زنجیرهای اطرافم که عضلاتم را می‌کشید، از عرق سرد روی پیشانیم و از این اجبار خسته شده بودم و تمام این‌ها تنها به دنبال دیدن یک گربه، یک گربه ی احمق! یک گربه‌ی زشت و موذی و کثیف با آن صدای خرخر لعنتی…لای آشغال‌ها دنبال چه چیز می‌گردند؟

هر روز

هوا سرد و خشک است. هیچ وقت در پیش بینی  وضع آب و هوا  قوی نبود‌‌ه‌ام، اما می‌دانم که هوا مثل روزهای دیگر نیست. پاریس به خاطر زمستان خیلی طولانی، یا تابستان خیلی کوتاه رنگ سرما به خود گرفته است. 

کوچه

«خدانگهدار…»

«به سلامت…بازم تشریف بیارین»

صداهای زنانه و مردانه در هم می‌پیچید. خداحافظی‌های پی در پی پشت سر زن و مرد شنیده می‌شد. زن برای آخرین بار رویش را به طرف آنها برگرداند و جوابشان را داد. مرد بدون آنکه به پشت سرش نگاهی بیندازد، جلوتر از زن راه می‌رفت. لبخند به آرامی از صورت مرد محو می‌شد و جای خود را به اخمی عمیق می‌داد. زن قدمش‌هایش را سریع‌تر کرد تا فاصله‌اش را با او کم‌تر کند. نور چراغ خانه‌ای که دیگر صدای خداحافظی از آن شنیده نمی‌شد، دور و دورتر می‌شد. زن به دنبال مرد به کوچه‌ی دیگری وارد شد.

پ مثلِ پروانه، مثلِ پرویز

پروانه یکی از بلوزهایی را که روی دسته‌ی مبل بود برداشت و به اتاق رفت. چند دقیقه‌ی بعد برگشت. روبروی آینه ایستاد و به فرانک گفت: خوبه؟ فرانک گفت: آره بهتون میاد. پروانه روی مبل کنار کورش نشست. کورش گفت: فردا چه ساعتی می‌ری؟