ادبیات، جامعه، سیاست

خانه‌ی جان

الهام امانی

در فضای هال، بوی اسپری شیشه پاک کن و پودر رختشویی پیچیده. محیط تاریک خانه به گونه‌ای است که فقط با نگاه به حرکات کند عقربه‌های ساعت دیواری می‌توان فهمید چه ساعت از روز است. فشار سرمای بیرون و گرمای خانه پنجره را به عرق کردن وا داشته. قطرات درشت باران مانند گلوله صفیرکشان به شیشه‌ها اصابت می‌کنند. صدای خش‌خش پلاستیک در خانه می‌پیچد.

-آرتین اون چسب رو بده من.

صدای زن در پذیرایی پژواک می‌کند. زن روی چهارپایه ایستاده و پلاستیک را دور تا دور بوفه‌ی برنزی که در گوشه‌ی پذیرایی قد علم کرده، پیچیده. پسر روی پنجه می‌ایستد و کش و قوسی به خود می‌دهد و با دستانی لرزان چسب را به طرف دست لرزان ترِ زن دراز می‌کند. نگاهی مبهم در میان چشم‌هایشان موج می‌زند. زن با صدایی خفه از زیر ماسک سفید می‌گوید:

-عزیزم چیزی نمیشه نترس.

پسر هم با دستکش سفیدش ماسک را از روی دهانش پایین می‌کشد و رو به او می‌گوید:

-مامان توام می‌ترسی؟

زن پشت به او می‌کند و مشغول چسب کاری پلاستیک می‌شود و با لحنی آمرانه می‌گوید:

-تو برو وسایل خودت رو جمع و جور کن.

کلمه‌ی محکم و کوتاه «چشم» در پذیرایی انعکاس یافت، وجود پسر هم در جا محو شد؛ به خاطر پاپوش‌های پارچه‌ای تا ساق پا، صدای قدم‌های دور شدن پسر شنیده نمی‌شد. زن از روی چهارپایه به پایین آمد، خم شد و دستانش را روی پاهای لرزانش گذاشت. به کارتون‌های انباشته شده‌ی وسایل برقی در وسط پذیرایی نگاهی انداخت. فرش ها در گوشه‌ای لوله و جمع شده بودند، گلدان‌های چینی، شمعدان‌های لاله عباسی طلایی، میز کنسول، میز تلویزیونی و وسایل تزیینی در پلاستیک پیچیده شده بودند. به تابلوی روی دیوار خیره می‌شود. تابلو را با پوشش پلاستیک پوشانده، ولی موج بلند آب به رنگ طلایی و کف‌های سفید، هنرمندانه در پس زمینه‌ای مشکی طلاکوب شده است. دو طرفش را با دست می‌گیرد و صافش می‌کند. قطره‌های عرق از روی ابروهای هاشور زده اش روی چشمش می‌چکید و آن را می‌سوزاند. کورمال به طرف سینک آشپزخانه دوید دستکش را درآورد، کلاه پارچه‌ای گردگیری را از سرش کمی عقب کشید و ماسک را پایین کشید. 

دستش را با مایع دست شویی چند دقیقه‌ای شست و شو داد تا آن لحظه عرق شور چشمانش را سوزاند. می‌خواست حوله‌ی سفیدی را از میان کشوی حوله‌های دست بردارد که باز به طرف سینک دوید و بار دیگر دقایقی دستش را شست. دست‌هایش زیر شیر آب بود اما حس می‌کرد باز کثیف و چرک‌اند. شیر آب را بست و حوله‌ای را برداشت و دستان قرمز و پوسته شده‌اش را محکم پاک می‌کرد. تا این که یادش افتاد چشم‌هایش را می‌خواست بمالد. با حوله‌ای دیگر عرق را از صورت و چشم‌هایش پاک کرد. نگاهش را بین وسایل و کابینت‌های آشپزخانه چرخاند. به انعکاس برق کابینت‌های سفید در چشمانش می‌افتاد. اشک در گوشه‌ی چشمش جمع می‌شد و از چروک‌های دور چشم روی خط عمیق دور لبش سر می‌خورد. دستکش دیگری در دست می‌کند و دست نوازش روی وسایل آشپزخانه می‌کشد. 

همزن برقی کمی مایل است، مانند نوزادی از جایش برمی دارد و نگاهی به آن می‌اندازد و در جهت درست‌تر قرارش می‌دهد. دو در یخچال ساید سفیدش را باز می‌کند و نگاه تحسین برانگیزی به خوراکی‌ها و میوه و سبزیجات که به ترتیب نمودار طیف رنگی در آن چیده، می‌اندازد. چشمانش را می‌بندد و صورتش را مقابل فریزر می‌گیرد، سرمای آن صورتش را خنک می‌کند. چشم از آشپزخانه برمی دارد و به پذیرایی می‌رود. مبلمان را به ترتیب کنار دیوار تکیه داده و رویشان پارچه‌ی سفیدی انداخته. کار زیاد و وقت تنگ است. هاج و واج همه‌ی وسایل را از نظر می‌گذارند. افکار چنگ در موهایش می‌کنند و تک تک تارهای موی سرش را می‌کشند. دست در موهایش می‌کند و چمباتمه می‌زند. نوری نقره فامی کل خانه را روشن می‌کند و بعد از لحظه‌ای صدای صاعقه خانه را به لرزه در می‌آورد، به طوری که شیشه ها هم از ترس به خود می‌لرزند. صدای جیغ زن، پسر و صاعقه در هم می‌آمیزد. غریضه‌ی مادرانه او را به حرکت درآورد و زن به طرف صدای پسر می‌دود. زودتر از پسر به او می‌رسد و پسر را در آغوش می‌کشد. در آستانه‌ی در اتاق پسر می‌نشینند و صدای ناهمگون گریه سر می‌دهند. نور لامپ‌های کم رمق با رفتن برق خاموش می‌شوند. در میان گریه گوش‌هایشان را تیز می‌کنند صدای چرخیدن سریع کلید، در قفل را می‌شنوند. هر دو از ترس به لرزه افتاده‌اند. زن، پسر را در آغوش می‌فشارد. نگاه‌هایشان به در ورودی قفل می‌شود. سیاهی بلند قامتی وارد خانه می‌شود و با قدم‌های تندی در وسط پذیرایی می‌ایستد بلند صدا می‌کند:

-رویا، آرتین، کجایید؟ 

صورت‌های خیس شده از اشک مبهوت می‌مانند و لبخندی به لب از جای بلند می‌شوند و به طرف صدا می‌روند. پسر می‌دود و به پاهای مرد می‌چسبد و زن به نزدیک او می‌رسد. 

-چتون شده شما؟ این جا چرا اینجوریه؟ چرا هنوز آماده نشدین؟ خیلی دیر شده!

مرد یک ریز جملات را پشت سرهم به زبان می‌آورد و به نفس مجال بالا آمدن نمی‌داد. قطره‌های آب از رویش روی زمین می‌افتند، طوری که انگار داخل یک تشت آب کرده اند و درش آورده‌اند. زن تا آمد کلمه‌ای بر زبان بیاورد، صدای آژیر خطر از دور در شهر می‌پیچید و رشته‌ی کلام او را پاره کرد.

-من نمی‌تونم بیام، یعنی بدون اینا نمی‌تونم بیام.

-نمی‌تونیم که اسباب کشی کنیم، وقتشُ نداریم! صدای آژیر رو مگه نمی‌شنوی؟

زن ماسک را روی صورتش کشید و به طرف اسپری شیشه پاک کن رفت و شروع به پاک کردن کابینت ها می‌کند.

-آرتین، جلدی برو وسایلات رو جمع کن بریم.

پسر «چشم»ی می‌گوید و به اتاق خواب خود می‌دود.

-تو مگه از جونت سیر شدی، باز شروع کردی به سابیدن. سابیدی منو با این کارات!

عینکش عرق کرده و قطره‌های کوچک رویش نشسته. دست روی پیشانی‌اش می‌گذارد و می‌خواهد روی حرف ها و کارهایش کنترل داشته باشد. اما صورتش برافروخته شده و به طرف زن می‌رود، شیشه پاک کن را از دستش بیرون می‌کشد و بر زمین می‌کوبد. با صدایی که از فشار به حنجره، رگ‌های گلویش بیرون زده است، می‌گوید:

-الان وقت این کارا نیست حاضر میشی می‌ریم یا همین جا می‌مونی می‌پوسی؟

صدایی همراه با آژیر خطر از بلندگو در بیرون به گوش می‌رسید:

-شهروندان گرامی توجه فرمایید. شهروندان گرامی توجه فرمایید. سیلاب در حال ورود به شهر می‌باشد. شهر را با حفظ آرامش تخلیه کنید.

-شهروندان و اهالی محترم توجه… 

-آماده میشی یا همین جا با خونت می‌مونی؟!

زن ماسک را از روی دهانش پایین کشید و قطره‌های اشک مجال حرف زدن به او را نمی‌دادند. چینی بر بینی و چشمانش افتاد و با شروع تیک گردنش، گفت:

-یه قطره عرق هم نریختی واسه این خونه زندگی، باید هم این حرفا رو بگی!

-آره آقای این خونه تویی، اینو همه می‌دونن! واسه بلندپروازی خودت جون کندی نه واسه من که حالا منتش رو می‌ذاری!

دستش را مشت کرد و آرام بر تیک گردنش کوبید. مانند منارجنبان یک مناره، مناره‌های دیگر را به لرزه درمی آورد؛ با تیک گردن دست و پایش به لرزه شدید افتاده بود. روی زمین چمباتمه زد و می‌لرزید. مرد بدون توجه به حرکات زن وارد آشپزخانه می‌شود و شروع به خالی کردن یخچال می‌شود و از آن جا داد می‌زند:

-خودت رو به موش مردگی نزن، خونه رو ول کن بیا یا بمون پیش ور وسایلت. خونِت هم پای خودته!

زن همان‌جا چمباتمه خشکش زده و مرد از کنارش رد می‌شود و به اتاق خواب می‌رود. پسر با ساک کوچکی وارد پذیرایی می‌شود و ساک از دستش می‌افتد و به طرف زن می‌دود.

-مامان تورو خدا بیا، اگه نیای منم نمیرما.

زن با دست‌هایی لرزان صورتش را در دست گرفت و بوسید. از جایش بلند شد و با حرکتی که انگار لرز را از بدن خود خارج کند دست و پاهایش را تکاند و به اتاق خواب رفت. مرد که با حرکات تندی وسایل را درون ساک می‌چپاند، نیم نگاهی به او انداخت و مشغول کار خود شد. 

در راه رو شیر گاز و کنتور برق را چک می‌کرد. لحظه‌ای بالای سر شیر گاز بود و در دستش می‌گرفت تا اطمینان یابد که خاموش است و لحظه‌ای دیگر کنتور برق را چک می‌کرد که کلیدش را خاموش کرده باشد. به طرف در می‌رفت و باز برمی‌گشت تا مطمئن‌تر شود. صدای بوق ممتد از بیرون می‌شنید اما به آن توجه نمی‌کرد. برای وداع با خانه در آستانه‌ی در ورودی ایستاد. نگاهی به کار ناتمامش انداخت. همه چیز را بسته‌بندی و جمع و جور نکرده بود. خیالش تخت نبود. چشمانش پف کرده بود و دوست داشت برگردد و روی تختش بخوابد. با چشم و دلی خون بار در خانه را بست. در را قفل می‌کرد و تکان می‌داد برمی گشت و بار دیگر کلید را در آن می‌چرخاند. به قدری تکرار کرد که دیگر با خود گفت:

-نه دیگه قفلش کردم حتما.

روی روکش پلاستیکی ماشین جا به جا می‌شد و روزنامه‌های زیر پایش صدا می‌کردند. نور روشن ماشین ها کمتر شده بودند و صدا و هیاهوها خوابیده بود. صدای شرشر گِل و لای از میان صخره‌های کوه از شیشه‌ی نیمه باز طرف زن به گوش می‌رسید. صخره‌هایی از جای کنده شده بودند و معلوم بود دیگر جای خودش نیست. باران هم خفته بود. چشم‌های زن سنگین شده بود اما فکر نمی‌گذاشت لحظه‌ای خوابش ببرد. چکمه‌های پلاستیکی را به پایش کرد و با ماسک و دستکش از ماشین خارج شد. همه جا و چمن ها گلی شده بودند. قدم در گل ها منزجر کننده بود برایش، اما از وقتی که به بالا‌ی کوه آمده بودند به بیرون قدم نگذاشته بود. 

هوای شب تاریک نبود به رنگ سرمه‌ای در آمده بود، رنگ رخ باخته بود. ماشین ها را دور زد تا از جلوی نورشان عبور نکرده باشد و چشم کسی به او نیوفتند. همه خواب بودند اما با چشم هایی بیدار. در لبه‌ی پرتگاه که به چمنزاری گلی تبدیل شده بود ایستاد. رد پاهای بزرگ و کوچک که معلوم نبود الان در کدام ماشین به فکر چه چیز از دست داده شان هستند، چیزهایی از دست داده اند که یا مال و منالی است یا جان و عزیزی.

 خانه‌های کوتوله و مربعی شکل در میان موج‌های طلایی و آسمان شب دمار از روزگارشان در آمده بود. موج ها می‌خروشیدند و راه خود را می‌رفتند. راهی که باید می‌رفتند و خرابی‌ای که باید به جای می‌ذاشتند. طبیعتی که روزی ساخته می‌شود روزی هم خراب می‌شود. به دنیایی جدیدی که به وجود آمده بود خیره شده بود. کمی آن طرف تر دو سایه‌ی سیاهی که زن و مردی بودند و زن سرش را روی شانه‌ی مرد گذاشته بود و لرزهای کوچکی داشت و هق‌هق گریه سر می‌داد. زن نگاهش را از آن ها برداشت و به این فکر بود که گریه، گریه از دست دادن عزیز است. بغض در گلویش گره خورده بود که نه بیرون می‌آمد و نه فرو می‌نشست و نمی‌توانست قورتش دهد. هرچه نفس عمیق می‌کشید باز نفس کم داشت. می‌دانست سلامتی از همه چیز مهم‌تر است همین که زنده است جای شکر دارد اما دست خودش نبود نمی‌توانست با این فکرها کنار بیایید. همیشه چیزهایی عزیز است برای این آدمیزادِ چشم و دل گرسنه. نگاهش را از دنیای زیر موج‌های طلایی برداشت و به طرف ماشین قدم برداشت.

موج‌ها ساکن و ساکت شده بودند. آسمان روشن بود اما ابرها خیال رفتن نداشتند. صدای موتور قایق صدا را به صدا نمی‌رساند و اصواتش گوش را می‌خراشید. کسی فکرش را نمی‌کرد روزی در خیابان‌ها با قایق موتوری عبور و مرور کنند. درخت‌هایی شکسته یا از ریشه کنده شده، در آب گلی شناور بودند. برگ، خاشاک، آفتابه پلاستیکی، سه چرخه، عروسک، میز و خیلی چیزهایی دیگر چه سنگین و چه سبک روی آب ها شناور یا جایی گیر کرده بودند. شهر خانه تکانی شده بود. 

همه شکل‌های در هم رفته و عنق، عصبی یا گریان بر صورتک آدم ها نشسته بود. زن و مرد روبه روی هم نشسته و به طرفی نگاه می‌کردند و با تکان‌های قایق روی موج جا به جا می‌شدند و سعی می‌کردند خود را ثابت نگه دارند. مردی با روپوش هلال احمر خمیده بود روی اهرم هدایت قایق و مواظب بود خطایی رخ ندهد. نفرات را به خانه هاشان می‌رساند تا وخامت آسیب خانه لوازمشان را وارسی کنند، یا چیزهایی که لازم دارند را بردارند.

 زن به کف قایق که گلی شده بود خیره مانده بود. چند باری لباسش را از گل‌ پاک کرده بود اما دیگر آن لباس سابق نبود. خوره‌ای تمام وجودش را می‌خورد. هیچ چیز سر جای خودش نبود. نه حوله‌ای تمیز دم دست داشت تا همه جا را پاک کند نه دیگر می‌توانست خود را تمیز نگه دارد. از دیشب تا روز تمام دستمال‌هایش را استفاده و کثیف کرده بود. دیگر حوصله‌ای برایش باقی نمانده بود. هیچ چیز دیگر آنی که می‌خواست نبود. تا می‌توانست با مرد کلام به کلام نمی‌شد. جلوی خانه‌شان ایستادند. 

زن با چشمانی حیران خانه را ورانداز کرد. تا کمر توی آب پرید، دیگر چیزی به ذهنش خطور نمی‌کرد و فقط نگاه می‌کرد. نه چیزی می‌شنید و چیزی می‌گفت. امواج در را بدون اجازه صاحب خانه باز کرده بودند. درها شکسته و از هجمه‌ی آب کج شده بودند. چند باری پایش به گودالی یا چیزی گیر کرد و با صورت و ماسکش گلی و کثیف شده بود، اما دیگر مهم نبود و به تاخت خود را می‌خواست به داخل خانه برساند. در چوبی ورودی دو نیم شده بود در آستانه در وروودی ایستاد و نگاهی عمیق به خانه و کاشانه‌اش کرد. در و دیواری که هر روز تمیزشان می‌کرد و یک لکه میلیمتری رویش دیده نمی‌شد حالا به خانه‌ی آوارگان بدل شده بود.

 پاهایش در میان گل‌های ته نشین شده در آب گیر می‌کرد و مانند دست‌های گلی آن ها را می‌گرفتند که پیش تر نرود و فجایع خانه‌اش را به چشم نبیند. پایش را به هر سختی که بود کشان کشان از گل ها بیرون می‌کشید و در وسط پذیرایی خود را یافت. نگاهش را بین وسایل چرخاند. پرده‌های بلندش دیگر لکه‌ی سفید رویش دیده نمی‌شد و با حرکتش در آب موج در آن ها ایجاد شد. اسباب بازی‌های پسرش راه گرفته بودند روی آب. کابینت ها همه رنگ گلی شده و هر آنچه که به پلاستیک پیچیده بود هم شناور و کثیف شده بودند. شیشه پاک کن و تابلو امواج طلایی‌اش در آب غوطه‌ور بودند. همه‌ی وسایل از آب ها سر بیرون آورده بودند و او را نگاه می‌کردند. چشمانش در بهت وق می‌زد. دست و پایش شروع به لرزش کردند و برق عجیبی که خود به چشم دیده می‌دید در قلبش احساس کرد و دید. و قوایی در بدنش نماند و در آب گلی با وسایلش شناور شد.

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

اسب‌ها روی ساحل رود ارس

علی‌کیشی زیر سایه‌ی چنار هزاران ساله‌ای نشسته بود که روزگاری اولیای خدا آن را برگزیده بودند؛ با قلبی ستمدیده به تار خود زخمه می‌زد و آوازی سوزناک می‌خواند.

لبخندی‌که هیچ‌وقت فراموش نشد

بهم گفته بودند این سوال را نپرس چون جوابت را نمیده. با یه نیش‌خند گفتم: «مگه میشه جواب نده، قراره زنش بشم». گفتند«”خود دانی، تو برو و امتحان کن، ببین چی میگه بعد بیا خاک بریز رو این شست». 

Designed & Developed by Nebesht Media