داستان کوتاه

تختِ وسط

بهنام دسته‌ی کیف بزرگ مسافرتی چرخدار را در ایستگاه قطار با خودش می‌کشید و به سمتِ باجه‌ی فروش بلیت می‌رفت. امتحاناتِ پایان ترم دانشگاه‌اش را ـ که سه امتحانِ آخر در سه روز متوالی بودند ـ داده بود. سنگینی…

متجاوز

به عنوان یک سرباز در جبهه می‌جنگم. در آغاز می‌خواستم برای کشورم بجنگم اما حال می‌خواهم فقط برای خویشتن خود مبارزه کنم. سال‌ها بودن در جبهه‌، چند نشانِ افتخار و درجه نصیبم کرده و دیدنِ تعداد زیادی مجروح و جنازه…

پَر ققنوس

سرش را که میان زباله‌دانی فرو برد. تخم مرغ آب‌پز ماسیده بود گوشه‌ی پارچه. یک تکه پنکک فاسد هم افتاده بود تنگش. انگار کسی صبح دیروز را با تخم مرغ و پنکک شروع کرده بود آن هم با یک لباس گلدار. اه بلند و کش‌داری…

غذاخوری

شب از نیمه گذشته. چیزی به صبح نمانده. از همین حالا دارم گدایی رسیدن شب بعد را می‌کنم. کاش خواب آفتاب سنگین‌تر از نفس‌های من باشد. روی صندلی آهنی و سرد سالن غذا‌خوری نشسته‌ام. ماشین‌های رهگذر را یکی پس از دیگر…

راوی

مهمانی توسط یکی از دوستانم ترتیب داده شده که هم نامِ من هست و از قضا دستی بر قلم و کتاب دارد و شبیهِ به من، ساکنِ دنیایی است جدا از قیل و قال‌های روزگار. شاید از نظر روحی به ظاهر متفاوت به نظر برسیم ولی…

اجاق شقایق

او دیگر به خانه برنگشت. دقیقا از همان شب که خیلی تصادفی آدرس خانه‌ی آن زن را پیدا کردم و خودم را به آنجا رساندم و ساعت‌ها زیر پنجره‌ی خانه‌اش به سایه‌های آن دو که حرکت می‌کردند نگاه کردم. بارها شماره‌اش…

دوری و دوستی

بعدازظهر بایرام، بلقیس و دخترش فرنگیس را به خانهٔ خواهرش آورد تا خانه را ببینند؛ همه دور هم نشستند؛ قدسی چادرش را جمع کرد و نشست، باخنده به بلقیس گفت: «خوش‌اومدی زن‌داداش چایی میل داری؟» بلقیس صدایش را نازک…

رفتنی

هاتف توی دستشویی روی دو پا نشسته بود و زور میزد، که یکهو نگاهش کنج سه گوش کنار در افتاد، عنکبوت ریزی با سرعت از تار تنیده‌اش پایین آمد و روی سوسکی دو سه بار ضربه زد. سوسک با تمام دست و پاهایش به پشت غلتید…

پریماه

پری زنی زیبا و خوش اندام است؛ بعد از مرگ شوهرش به خانه‌ی پدری برگشته بود. آنها ساکن مشهد بودند و شوهرش مرده بود. تمام همسایه‌ها فقط این را از او می‌دانستند. هیچ وقت نشده بود که در مورد همسرش حرفی…

پرنده‌ی اسیر

بارانی بلند سیاه به تن داشت و قوز کرده راه می‌رفت. چه حس آشنایی میانمان بود، انگار که سال‌ها میشناختمش. پا تند کردم تا به او برسم اما هماهنگ با قدم‌هایم قدم‌هایش را تند کرد. درمانده ایستادم. به ساعتم…

ما زن بودیم

هنوز خون‌ ‌در رگ‌هایم نخشکیده و با محیط جدید خو نکرده‌ام. قبلِ غروب، چند نفر مرا زیر خروارها خاک گذاشتند. آخوندی که شکمش از دماغش جلوتر زده بود، چیزهایی به عربی می‌خواند. از فشارِ قبر و نکیر و منکر می‌گفت…

کون‌لختِ چتردار و فاحشه

کون‌لختی با چتری باز در سر کوچه‌ی فلان ایستاده بود و عبور گله‌وار کون‌لخت‌های دیگر که فراری از بارانند را با آرامش نظاره می‌کرد. گویا برایش هیچ اهمیت ندارد. آری، او به آرامی می‌نگرد. صدایی می‌شنود و…