Tag: داستان کوتاه

انگار این بوی نفرت‌انگیز، خیال رها کردنم را ندارد. این منم که دارم می‌گندم یا دنیاست؟ بویی آزاردهنده که هر روز شدیدتر می‌شود. اول فکر می‌کردم مشکل از فاضلاب لعنتی است. همان که ته ذهن همه‌ی ما یک روز قرار است…
کنار آمبولانس ایستاده‌ام و به پدرم نگاه می‌کنم که دارد از خیابان رد می‌شود. به آن سوی خیابان که می‌رسد، قبل از آنکه سوار ماشین رضا شود، برمی‌گردد و می‌گوید: «پس اول جاده فیروز وایستید.» سر تکان می‌دهم و…
قبل از اینکه ارباب هرمز بخش بزرگی از زمین‎‌های محله‌ی باغ توتی را به قطعات کوچکتر تقسیم کند و ریز‌ریز بفروشد همه‌ی آن منطقه توتستان بود. البته آب نداشت برای همین طول کشید تا خانه‌های آنجا شکل گرفتند…
عباسونجار چند ماه پیش که به خانه‌ام آمد تا شناشیر را برای ساختن پنجره‌ی بیشتر و تعویض چوب‌های پوسیده اندازه بگیرد، شبیه پدری نبود که تنها فرزندش را در لیمر دریا از دست داده است. سبیلش سیاه بود، اعتماد به نفس…
همه چیز از یک خواب شروع شد. نصفه شب یک تابستان داغ در کابل بود. ناگهان از خواب پرید. تمام بدنش غرق عرق شده بود. وحشت‌زده روی بسترش نشست. چشمانش کم کم به سیاهی خو کرد. از بوتل کنار بسترش جرعه‌ی آب نوشید…
ما همدیگر را خیلی بهتر از آنچه تصور می‌توان کرد درک می‌کردیم. چیزی نوشیدیم، به خوراکی‌ها ناخنک زدیم و تا ابد از هم دور شدیم، اما برای همیشه همدیگر را دوست داشتیم. افسوس که اسمش را فراموش کردم…
بیست و پنج، بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه، سی. عباس پشت درختی. یاشا بیا بیرون. اون بوته خیلی برای قدِ تو کوچکه. بیگم پشتِ در خانه‌ی طاها حسین پنهان شدی. آمنه تویِ طویله چه میکنی؟
بلیط‌های از پیش فروخته شده، خبر از شبی پرجمعیت می‌داد. کلودیا جزو اولین نفرهایی بود که وارد سالن می‌شد. زیباییِ دیوارهای بلندی که با کاغذ‌های طلایی پوشیده شده بود در کنار پرده‌های قرمزِ مخمل، چشمانش را…
انگار موسیقی از پیانو نه از دستانش از عطر بدنش و از چشم‌هایش بیرون می‌زد. کارش عالی بود خیلی عالی، هرقدر بیشتر می‌نواخت مرا بیشتر جذب می‌کرد و عجیب مست می‌شدم. لحظه‌ی که پلک‌هایش را روی هم می‌گذاشت، حس می‌کردم…
اسمش را نمی‌دانیم چیست. از وقتی می‌شناختیمش او را به اسم «زن مشدی درویش» صدا زدیم. اما می‌دانیم که مشدی درویش شوهر سومش است. این را هم می‌دانیم که پسرش با ازدواج آخرش مخالف بود و چندسالی باهاش قهر کرده بود…
روی مبل نشسته بودم و به تلویزیون نگاه می‌کردم. فیلم درباره دو راننده ماشین‌های مسابقه‌ای بود که کارشان را از دست داده بودند. ناگهان سایه یک آدم را روی صفحه تلویزیون دیدم. سریع برگشتم تا منبع سایه را پیدا کنم.
روز تولدم، روز مرگم شد... هنگامی که این داستان را برایتان نقل می‌کنم، فرسنگ‌ها از زمین فاصله گرفته‌ام؛ من قربانی کینه‌ای شدم که هیچ نقشی در آن نداشتم.... هجده سال پیش، قبل از به دنیا آمدن من، بابام و…