Tag: داستان کوتاه

صندلی عقب ماشین، کنار پنجره نشسته بودم. چیزی نمانده بود که به ایستگاه راه‌آهن برسم. به خودم دلخوشی می‌دادم که طولی نمی‌کشد و دوباره برمی‌گردم. باران می‌بارید. هوا هنوز روشن نشده بود. شهر خلوت، آرام و دلگیر…
بعد از بوسیدن چشم‌های حمراء، رضا اون و به قفسِ تنهاییش برمی‌گردونه که از همه‌ی نرها و حتی از چشمِ مشتری‌هاش دور هست. بعد، چراغ‌ها رو خاموش می‌کنه و مثل هر شب قفس حمراء و بر‌میداره و با خودش به خونه می‌بره تا…
دلش خواست مثل وقتی‌هایی که حالشان با هم خوب است، سرش را بگذارد روی سینه مرد و قربان صدقه‌اش برود. خیلی از حرف‌هایی که توی دلش مانده به حامد بگوید و بگذارد مرد توی چشم‌هایش بخواند چقدر دوستش دارد…
چند هفته بود که هر شب تا چندین ساعت پس از بامداد نیز خوابم نمی‌برد و وقتی هم که چشم روی هم می‌گذاشتم، راس ساعت پنج صبح از خواب بیدار می‌شدم و خیلی هم پیش می‌آمد که اصلن نمی‌خوابیدم تامجبور نباشم زحمت…
بعد از ده‌بار تعریف‌کردن هرچیزی آدم حتمن به اشتباه می‌افتد و اتفاقات را پس و پیش تعریف می‌کند، اگر تناقضی در حرف‌هایم است تقصیر من نیست، دیگر خسته شده‌ام. از همان وقت که در فرودگاهِ کابُل منتظرِ چمدان‌هامان…
حالا من در اتاق کم نورم نشسته‌ام. یادم نمی‌آید چرا در ذهنم به مغازه رفته بودم، چرا در مورد رفتن به آنجا نوشته بودم، آخرین بار که پایم را از در اتاق بیرون گذاشتم چه فصلی بود، فصل‌ها را به خاطر نمی‌آورم.
خانم‌های مُرده‌شور مامان را که آوردند گذاشتند رویِ تختِ مرده‌شورخونه و پارچه را از صورتش برداشتند، خاله غَش کرد. نازی خانم، زنِ غلام‌گل‌فروش، زود رفت برایش آب‌قند درست کرد و آورد. قُلُپ قُلُپ به دَهَنِ خاله…
سر محله، آنجا که محله شروع می‌شد. کنار قهوه‌خانه، مغازه‌ی خواربارفروشی بابا بود. از صبح تا شب آنجا کار می‌کرد و خانه‌اش هم همان‌جا پشت مغازه بود. بابا، خانم بود. منتهی وقتی هفت هشت ساله بود…
با رضا برای ساعت پنج صبح قرار گذاشتم. هنوز خسیس است و فقط اس‌ام‌اس می‌دهد. کی این عادتش را ترک می‌کند؟ به حرف نزدن عادت کرده. بچه که بودیم به زور یک جمله از دهنش در می‌آمد. عشق خندیدن با صدای بلند بود اما…
چیزی در سکوت دشت بود که آزارش می‌داد‌. حسش می‌کرد. گوسفند‌ها صدمتر جلوتر داشتند می‌چریدند. بیست و هفت‌تا. از عصر به این سمت، این سومین باری بود که می‌شماردشان. معمولا فقط هنگام عزیمت به دهکده این‌ کار را…
هنوزم که هنوز است برایم نامفهوم است که من چگونه به دنیا آمدم؛ اصلا به دنیا آمدن من چه معنائی دارد. بیشتر اوقات به این موضوع می‌اندیشم که مگر می‌شود یک مرد هم مادر شود!؟ بله مادر من یک مرد است؛ خیلی هم دوستش…
بچه‌ها و زنان فامیل گوش بزنگ و منتظر اطلاع رسانیِ قابله‌ی محلی هستند. آنها به محض شنیدن خبر، تولد نوزاد را به اطلاع سایرین می‌رسانند تا از افراد خانواده بوشلوق یا مژدگانی بگیرند. اگر نوزاد پسر باشد…