Tag: ادبیات ایران

از هر دو نفرشان پرسیده بود: «دهنم بوی بد می‌ده؟» در واقع از زنش نپرسیده بود؛ زن خودش هر بار که نزدیکش می‌شد، می‌گفت: «دهنت بوی بد میده.» اما از معشوقه‌اش پرسیده بود و او هر بار می‌گفت: «نه من بوی بدی متوجه نمی‌شم.»
«خانم شما خوب هستید؟» این پرسشی است که من را به خود آورد نمی‌دانم چند ساعت در قطار نشسته‌ام، ایستگاه تجریش بود که سوار شدم بدون هیچ هدف خاصی، از صبح در سرم صداهایی می پیچد.
داشتم فلافلم را دولپی می‌خوردم که با سر و ریختی بهم ریخته و قیافه‌ای آویزان، با لباس‌هایی که در تنش داد می‌زد، وارد غذاخوری شد. با آن قد بلند و موهای طلایی آشفته و دماغ که بزرگ کج و لب و لوچه‌ی آویزان...
هیچکس نبود که به فریادم برسد. ترس تمام وجودم را فرا گرفته‌ بود. با تمام قدرتم می‌خواستم بدوم پاهایم امّا یاری نمی‌دادند. اراده‌ام تمام زورش را می‌زد که به آن پاهای سرپیچ بفهماند که باید با تمام قوا بدوند، هول شده بود، هلشان می‌داد، امّا انگار نه انگار. 
خورشید اول تیرماه، خسته از انقلاب تابستانی، آرام آرام بالا می‌آمد و اتاق پسرک شلخته داستان ما را روشن می‌کرد. آآآ… ببخشید. اسمش را نمی‌دانم. آنقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که فرصت نشد بپرسم.
همینی که برایت خواندم از دو روز پیش که نامه‌ی شهلا رسیده بود مدام می‌پرسید، مطمئنی چیز دیگری ننوشته بود و هر بار اصغر می‌گفت: «نه هرچی بود برات خواندم.»
مدرسه‌ حیاط بزرگی داشت، پنج کلاس در بالا و پنج کلاس در پایین ساختمان دوطبقه‌ی قدیمی مشرف به حیاط و در بزرگ دو لنگه‌ی چوبی بود، روبروی آب‌خوری پنج شیره‌ی حیاط انبار بزرگی بود که در آن نیمکت‌ها و صندلی‌های شکسته و بلااستفاده را می‌گذاشتند.
چطور می‌تواند همیشه انقدر خودش باشد؟ نه ادا و اطواری، نه ماتیک و سرخابی، نه ژست‌های الکی. این جور هم نیست که تحویل نگیرد و مثل خیلی‌های دیگر ‌آنقدر به روبرو نگاه کند و به تو نگاه نکند که مبادا سلام و علیکی رد و بدل شود.
یک شب سرد زمستانی، با یک عالم رویا که آقای کثیف را فرا گرفته بود، سیگار و دوباره سیگار خیلی آرامش بخش بود. زندگی با رویاهایش زیباست و خوشا به حال کسی که رویاهایش راه به حقیقت داشته باشد.
با صدای زنگِ درِ خانه چشم‌هایم را باز می‌کنم. البته دیشب نخوابیده‌ام. شب قبلش هم همین‌طور. از وقتی آن اتفاق افتاد. آه نه. نمی‌خواهم به یاد بیاورم. سلانه سلانه به سمت در می‌روم.
اوضاع خراب بود. یک‌ ماه و نیم تنها خودم را‌ در خانه حبس کرده بودم و آخرین دونات شکلاتی‌ام دو هفته‌ای می‌شد که به فاضلاب‌های شهر پیوسته بود‌. شرایط قهوه‌ کمی قابل تحمل بود.