Tag: ادبیات ایران

به نفس‌های داغش روی گردن او فکر کرد. به تن لرزانش که مثل گنجشک باران‌زده به تن او پناه برده بود. به پوست نمناک و چسبان‌شان و اطمینان خودش از کسی که با او هم‌بستر شده. به چشمان گرم و مهربانش و آخرین لرزش…
حاج‌ مراد، این اواخر سر‌به‌زیر و مدام‌ در‌ فکر بود، حال و روز خوشی نداشت. پیش‌تر‌ها که سر به مغازه‌مان می‌زد تا هم‌سخنِ پدرم شود، بذله‌گویی می‌کرد و با چندتا پدرسوخته گفتن، حالم را جا می‌آورد.
اون موقع که افتادن من رو دیدی، هنوز می‌تونستم مقاومت کنم. فکر نکن سرعتِ زیادِ باد، باعثِ سقوطم شد. حداقل توی اون وضعیت، دوست داشتم که خودم، لحظه مرگ رو انتخاب کنم. دیگه واژه مرگ، برای من مثل یک کلمه سیاه نبود…
چرخ‌وفلک‌سواری کم‌کم تبدیل به تفریح روزانه‌ام شد. از دبستان که به خانه برمی‌گشتم، به سرعت از مادرم پول می‌گرفتم و در گرما و سرما سراغ آقای چرخ‌وفلکی می‌رفتم. آن روزها چرخ‌وفلک برایم ابهت عجیبی داشت.
قبل از اینکه بزرگراه محله را چند تکه بکند اینجا حال و هوای دیگری داشت. انگار برای سال‌ها هیچ غریبه و تازه‌ واردی به محله راه پیدا نمی‌کرد. جمعیت محله تقریبا مشخص بود اکثر مردها به‌غیر از کسبه و کسانی که…
از نظر دکتر دیگه نیازی به دستگاه تنفس مصنوعی نیست. با اینکه تنفسش همچنان غیر ملموس به نظر میاد اما دکتر میگه تنفس اِرادی است. چشماش هم واکنش نشون میدن. با کمی تأخیر بین چشم چپ و راست، هر دو با کُندی باز می‌شن…
جواب سلامش را که می‌دهم خیال می‌کند فراموش کرده‌ام چه بلایی سر سگم آورده. شکم آویزانش را جمع می‌کند تا پشت میز کارم، روی صندلی‌ام بنشیند. خم و راست شدن‌های پدرم به خاطر چندرغازی که به او می‌دهد عصبانی‌ام کرده…
هشت ساله بودم. سال ۶۶. زمان جنگ. آن روزها اکباتان، شهرکی خاکستری بود بدون هیچ دار و درختی. روی آن همه‌ پنجره‌ یکی یک ضربدر سفید بزرگ چسبانده بودند تا با امواجِ بمب‌هایی که مثل نقل و نبات روی سر شهر می‌ریخت…
می‌خواهند آنان را بکشند… تمامش کنید این مسخره‌بازی را. به درک که می‌خواهند بکشند، اصلا به ما چه که چه می‌خواهد بشود… چه؟ به سرها تیر می‌زنند. به درک من دیگر تحمل این مسخره‌بازی‌ها را ندارم…
قاب عکس کنار تختش، تنها چیزی که او را به گذشته وصل می‌کرد را همراه با چند لباس در ساک کوچک دستی‌اش گذاشت. دکمه‌های کتش را یکی‌یکی بست. کلاهِ قرمز رنگی را که در آخرین کریسمس از پدرش هدیه گرفته بود، بر سر گذاشت…
تو یه لحظه صدای انفجار درونی را شنیدم. صدای تکه تکه شدن قلبم و روحم؛ حالا من مانده بودم و تکه‌های از هم پاشیده‌ام. نمی‌دانستم چه‌کار کنم؛ گریه کنم؟ جیغ بکشم؟ چنگ بزنم و موهای رنگ خرمامو بکَنم؟
کمی پیش خورشید غروب کرد و حالا دنیا رفته‌رفته از تب‌و‌تاب می‌ایستد. این ساعت از روز اخیراً مرا مثل مغناطیس جذب خود می‌کند. پایانِ یک شروع، مغموم و اسرارآمیز. عجیب نیست؟