داستان کوتاه

تکرار یک رویا

پدرم از مرده نمی‌ترسد. من هم در فیلم‌ها دیده‌ام که چگونه مرده را روی تخته‌ای می‌گذارند ‎‏‌و چهار نفر آن تخته را به دوش گرفته با خود به سمت خاکستان می‌برند. اما نمی‌دانم به خاطر این‌که نزدیک امتحانات پایانی ترم اول است، مامان و بابا نخواسته‌اند من در تشییع جنازه پدربزرگ حاضر باشم یا به خاطر اینکه از فضای غم آلود خاکستان و شیون‌های مادربزرگ دور بمانم. 

نگین

بابا رفته بود. نمی‌دانم کجا. کسی هم چیزی نمی‌گفت. مامان هم فقط  فحش می‌داد و جد و آبادش را زیر و رو می‌کرد. مثل آدم آهنی شده بود. می‌رفت توی اتاق و می‌آمد بیرون و هربار هم یک تکه ظرف و پتو و لباس یا خرت و پرت با خودش می‌آورد و می‌گذاشت گوشه حیاط. با خودش حرف می‌زد، از روز اول زندگی‌اش را پشت سر هم تعریف می‌کرد اما یک کلمه هم نمی‌گفت بابا کجا رفته.

جهان آشفته

هسته زیر لب گفت: «کاش در توانم می‌بود تا گردش عقربه‌های ساعت را کندتر می‌ساختم! نمی‌دانم چرا حس می‌کنم گردش زمان سرعت بیشتری پیدا کرده؟ شاید هم جهانِ ما رو به پایان است!» آه سردی کشید و به ساعت نگاه کرد؛ چند دقیقه‌ای از سه گذشته بود. پنجره را بست و با رها کردن پرده، باز تاریکی داخل اتاق بیشتر شد. دوباره زیر لب گفت: «باید کوشش کنم خوابم ببرد چون با روشن شدن هوا باز همان آش است و همان کاسه.»

اولین وآخرین سیگار من

همسایه‌مان که زن یک نظامی بود، گریه‌کنان دوید توی حیاط. چیزی در گوش مادر گفت، اما با اشاره به او فهماند که نباید حرفی بزند. همه از این‌که با صدای بلند بگویند چه اتفاقی افتاده می‌ترسیدند، حتی وقتی می‌دانستند خبر به گوش دیگران رسیده. همه می‌ترسیدند نکند برچسب تحریک و تشویش اذهان بهشان بزنند. این از جنگ هم وحشتناک‌تر بود. آن‌ها می‌ترسیدند.

فرشتهٔ من

فرشته کوچک تلو تلو می‌خورد و از سرما کبود شده بود. لرزش بدنش قطع نمی‌‌شد و مثل یک پرنده – در واقع مثل یک جوجه – می‌لرزید. بسیار کوچک و شکننده به نظر می‌رسید. پنجره را باز کردم. یک لحظه نگران شدم؛ فکر کردم که مرده. خیلی آرام توی دستانم گرفتمش و دیدم که دوباره نفس کشید. کمی دستپاچه شده بودم. این اولین باری بود که من فرشته‌ می‌دیدم و من واقعا نمی‌‌دانستم چه طور باید آن را جا به جا کنم. 

کلاه‌پوش 

پسر کلاه‌پوش شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند و زمانی که یکی از آن سگ‌های ولگرد را بیرون خانه می‌دید مقداری نان می‌گرفت و به بیرون می‌رفت. روی سنگ پهن و بزرگی نزدیک دیوار خانه‌شان می‌نشست و نان را تکه تکه به سوی آن سگ می‌انداخت. سگ وقتی مطمئن می‌شد دستان پسر کلاه‌پوش خالی شده و نانی باقی نمانده آهسته و آرام در کنار سنگ پهن دراز می‌کشید.

بی‌سرزمین‌تر از باد

آخرین عکسی را که مرضیه در صفحه‌اش گذاشته باز می‌کنم. تاریخش برای یکسال پیش است. کنار جاده درحالی که کوله‌پشتی محبوب مارک «دیوتر»ش را به دوش می‌کشد، ایستاده و دست راستش را دراز کرده و در مشت گره‌خورده‌اش انگشت شستی که از باقی هم‌ردیف‌هایش تبعیت نکرده و راست ایستاده به خودروها اعلام می‌کند که «من یک هیچهایکرم».

 خرسواری

نام ملک احمد سر زبان‌ها افتاد. همه می‌پرسیدند اِی ملک احمد کیست. یگان‌تا که ملک احمده می‌شناخت، می گفت «دَ شرکت نساجی کار می‌کنه، برش شرکت پیسه داده، رفته از کابل رادیو خریده» تعجب می‌کدم. باورم نمی‌شد که صندوق گپ بزنه، آواز بخوانه، دمبوره بزنه. می‌شنیدم که مردم می‌ره خانه‌ی ملک احمد، از او می‌خواهند که یک شب مهمان شان شوه. اما ملک احمد، مهمان بعضِ‌ها می‌شه، از بعض‌ها نه. می‌گه «آمده نمی‌تانه.» اگر مهمانیِ کسی ره بپذیره؛ برش می‌گه، همو رادیوِ خوده هم بیاره.

خوزه آلساندرو

دو نفر از دو سوی اتوموبیل پیاده شدند و او را به نشستن دعوت کردند. سه مرد قوی هیکل، دو نفر با تی شرت‌هایی آستین کوتاه و راننده با کت و شلوار و کراوات سیاه و عینکی بزرگ بر چشم. او در عقب اتومویبل بین دو مرد نشانده شد. اتوموبیل به راه افتاد و در اولین پیچ به سوی خیابان سالازار، یکی از آن دو همراهِ او گفت: «خواهش می‌کنم سرتان را ببرید پایین و این را به چشمتان بزنید.»

فنجان قهوه

باران بی‌وقفه می‌بارید. گِل و لای زیر پا، به‌تدریج نرم‌تر و غلیظ‌‌‌تر می‌شد. نمی‌رسیدید. لجنزار شده بود. باریکه‌راه‌ها گم ‌شده بودند. یک مهِ غلیظ، میدان دید را تا جلوی پا کم کرده بود. هم‌سنگرت بود. کلاه‌ نظامی‌اش که مثل لگنی روی زمین افتاده بود، سریعاً پر از باران می‌شد. برای بلند کردنش خم شدی. فکر کردی مثل بیشتر دفعات قبل می‌خواهد شوخی کند، گفتی: «وقت شوخی نیست». شوخی نبود.

 موعود

قصه دیروز را می‌گویم. شاید باور نکنید. گاهی در زندگی چیزهای اتفاق می‌افتد غیر قابل تصور؛ مانند خود زندگی.در تلویزیون باران می‌بارد. بیرون، آفتابی است. ملای مسجد، از آدم و حوا قصه می‌کند. بلندگو را زده بالای بام همسایه. در کابل، غرش طیاره‌های امریکایی، عو عو سگ‌های ولگرد قبرستان، صدای ملا، با هم بلند می‌شوند. فضا از اصوات نامفهوم انباشته می‌شود.

آنـگاه

باز این احمد‌پور؛ اسلحه‌دار عوضی شیفت با آن قیافه‌ی شومش جلوی تختم سبز می‌شود: «آقای درجه‌دار وظیفه! تو که هنوز دراز کشیدی، پاشو لباسات رو بپوش، ده دقیقه دیگه میری پست ورودی» ورودی! پست کادرهایی که زیاد میانه‌ی خوبی با رئیس ندارند. می‌دانم قضیه از چه قرار است اما با طعنه‌ی می‌گویم: «چی شده؟! بازم یکی از اون همکارای بنگی تون نیومده؟»