اضطراب اجتماعی عاملی روانیست که در تمام طول زندگی با ماست؛ آدمِ سالم هرگز آن را از دست نخواهد داد. اما میزان بالای آن میتواند مایهٔ بروز مشکلاتِ حاد یا اختلالات جسمی و روانی، و حتی مرگ شود.
این پرسش که «چگونه زندگی کنیم؟»، جوابِ سرراستی ندارد که همچون «گزینهٔ صحیح» همواره دمِ دستمان باشد. این نوع سوالات مثل دردهاییست که ممکن است هنوز درمان نداشته باشد اما باید تا جای ممکن آن را تسکین داد.
ما احتمالا هیچوقت نمیتوانیم از حملات تروریستی، کلاهبرداریهای اینترنتی یا کلاهبرداریهای پیچیدهٔ دیگر پیشگیری کنیم. اما با استفاده از علم خلاقیت، میتوانیم زندگی را برای مبتکرانِ بدخواه تا جای ممکن سخت و دشوار کنیم.
جنین انسان پیش از تولد صدای مادرش را میشنود: صدایی که او را به دنیا فرامیخواند. حتی یک ندای خیالی میتواند ما را به دنیای زندگان فرابخواند و از مرگ نجات دهد. انسانبودن یعنی شنیدن این صداها و متاثرشدن از آنها.
اضطراب بیماری نیست، بلکه یک صفت ضروریِ انسانیست که ما را به کاوشِ اسرار بزرگ و لاینحل هدایت میکند؛ فلسفهورزی یعنی پذیرشِ تشویش و رفتن به سوی پرسشگری.
وجودِ شبح یا روحِ مردگان، با قوانین علوم طبیعیِ مدرن جور درنمیآید، و ظاهرا این پدیده نیازمند توضیحِ علمی است. چرا بسیاری از مردم به ارواح و اشباح اعتقاد دارند؟
ارسطو مدعی بود آدمها مخلوقاتی منطقی هستند و درونِ یک مدینهٔ سیاسی میتوانند شکوفا شوند. اما طبیعت انسان اینگونه نیست و رویای سیاستگذاریِ منطقیْ دور از واقعیت است.
همهگیری کرونا به ما یادآوری کرد که مرگ همیشه به ما نزدیک است. اما بهطور کلی مرگْ موضوعی ممنوعه بوده است و به ما یاد دادهاند که از پرداختن به آن پرهیز کنیم. چرا؟
سریال جدید اوتوپیا، محصول آمازون، توطئهٔ جمعیتزداییِ زمین ازطریقِ یک بیماریِ همهگیر را روایت میکند. این جدیدترین درامِ پارانویایی، آنقدر پیشگویانه است که آدم حس میکند مبادا زمانِ پخش آن هم خود بخشی از یک طرحِ توطئه باشد.
در یکی از مراحل تکاملی انسان حتما این واقعیت درک شده است که با مرگ جسم، آگاهی نیز میمیرد. نظریهای که میگوید، مرگ فراموشی ادراک است در اصل یک واقعیت پیچیدهایست که فقط میتوان با قیاس کردن به آن دست یافت، نه مشاهده.