Tag: داستان کوتاه

سپهر که چند لحظه‌‌ی پیش، بیست‌‌ودوساله شده، از خواب پا می‌شود. مشتی آب توی صورتش می‌زند. ژیلت رنگ‌ورو رَفته را برمی‌دارد و صورتش را تیغ‌باران می‌کند. هیچ‌وقتِ خدا نتوانسته بود، خودش را تمیز بتراشد. ژیلت…
آفتاب ظهر بندر به یک وجبی فرق سرم رسیده بود، شرجی هم کلافه‌ترم می‌کرد. همه پولم را برای ورودی استخر داده بودم و حالا فاصله چهار، پنج کیلومتری آنجا تا خانه را باید پیاده گز می‌کردم، همینطوری بی‌حال کنار خیابان…
در باز شد و زنگوله‌ی بالای در، دیلینگی صدا کرد. موسیو، مجبور شد در رو هُل بده تا کُپّه‌ی موها، کنار بره. اوستا، با خوش‌رویی، به استقبالِ موسیو پِرِه رفت. موسیو، نشست و کُت و کُلاه‌ش رو در آورد. منم اون پشت…
با اینکه تحصیل‌ کردهٔ این رشته است ولی هیچگاه اعتقاد نداشته است که نقاشی یکی از هنرهای تجسمی است. همیشه می‌گوید نگارگری یا رسم، چیزی به جز ایجاد نقش توسط رنگدانه روی یک سطح نیست. این سطح یا کاغذ است، یا مقوا…
در جاده چالوس هستیم. منظره رنگارنگ درختان، نقاشی‌های طبیعت ونگوگ و گل‌های آفتابگردانش را در ذهنم تداعی می‌کند. برف پاک‌کن ماشین جلوی چشمانم عقب و جلو می‌رود. باران به شدت می‌بارد. نزدیک ظهر است. گلپر پشت صندلی…
مرا پیاده تا پارک زرنگار می‌کشاند. از لکنت زبانش پیداست که دوباره وزن جهان روی دوش این مرد است. و اخمش، آن نحس که وا نمی‌شود و وا نمی‌شود، درشت‌تر نیز شده است و این یعنی همان، یعنی دوباره وزن جهان روی دوش…
روبروی آیینه‌ی دیواری روی چوکی نشستم. دستانم را چرب کردم. صورتم را در آیینه دیدم. مقداری چرب برداشتم و صورتم را هم چرب کردم. کسی دروازه حویلی را تک‌تک کرد. «عجب مردمی! چرا زنگ را نمی‌زند؟» سویچ دروازه را زدم…
یک عصرِ روزِ آفتابی، چیزی از پیاده‌رو پرت می‌شود و شیشه‌های یک مغازۀ آیینه فروشی را خرد می‌کند. صاحبِ مغازه مضطرب و بی‌خبر-با عجله-پا می‌گذارد روی شیشه‌ها و بیرون می‌آید. نگاهش را سراسیمه تو خیابان می‌گرداند…
در گنجه را آنقدر تند باز می‌کنم که تیزیش به سرم می‌خورد. همه جمع شده‌اند توی کوچه جلو خانه‌مان، دست به سرم می‌کشم و خون روی آن را پاک می‌کنم. سرکی به داخل آن می‌کشم، یک بسته سیگار بر می‌دارم و می‌دوم سمت…
هوا گرگ و میش بود. از سرِ زمین برمی‌گشت. خسته و کوفته. دستانش خشک شده و ترک برداشته بود. نگاهش را دوخت به آن دور دورها. آن جا که نور چراغ‌های آبادی همچون پولک‌های طلایی می‌درخشیدند. ته آبادی خانه‌اش بود…
در‌این فکر است حرکت را به خوبی در بیاورد و آن وقت پویایی کار را به صاحبش نشان بدهد. شاید آن موقع برای کشیدن تابلو‌‌های دیگر سفارش‌‌های بیشتری بگیرد و همان‌طور که مطابق میلش است شیوۀ هنرمندانه‌اش را در مهارت…
پینار و قدر شب پیش از اینکه بخوابند، حنایی که خواهرش سحر آماده کرده بود را به کف دستان‌شان مالیده جوراب‌های کهنه‌ی‌شان را مثل دست‌کش به دستان‌شان کردند و به رخت‌خواب‌شان خزیدند. لحظه‌یی بعد سحر نیز آمده در…