Tag: داستان کوتاه

مرد زن را وقتی که داشت از گرما روسری‌اش را باز می‌کرد گرفت. زن که کیفش را زیر بغلش قایم کرده بود هراسان شد، می‌خواست از بین دستان او راه فراری باز کند که توسری شکننده تلخی رو زمین پرتابش کرد و بعد یک لگد خورد…
تنهایی را می‌پسندم. دوباره فکر می‌کنم. کاش تنهایی پیتزا بود. حتمن تا آخرین لقمه‌اش را می‌جویدم. نه. کاش آدم بود. بخواهم صادق‌تر باشم، دلم می‌خواست آدم بود. تنگ در آغوش می‌گرفتمش. آره‌ حتمن این کار را می‌کردم…
شبی بود از همو شب‌های نامتعارف کابل. هوا باد آرامی را در خود می‌پرورید و خیمه‌ی شب سرمه‌ای رنگ بود. خانه‌های کوه آسه‌مایی مثل یک دریای مواجِ گوهر دیده می‌شدند، تلالو و هم‌آغوشی‌ای از نورهای زرد، نارنجی، سفید…
آرام که شد رفت جلوی آینه ایستاد. ناخن‌های دستش را جلا داد. عطر به سر و سینه‌اش زد. پودر به صورتش مالید. لب خودش را سرخ کرد. صورتش در آینه چند تکه شده بود. شال قرمزش را سر کرد. نگاهش به تخت افتاد…
مامور کلانتری که با هزار مصیبت و ده‌ها بار تماس تا پشت در خانه آمده بود، زنگ زد و پرسید که شما با ما تماس گرفتید؟ شوهرش آیفون را جواب داد و گفت که خیر حتما اشتباه شده و خب مامور کلانتری هم به همین سادگی رفت…
اختلاف‌شان پایین گرفته بود. از بوی هم کمتر بدشان می‌آمد. حتی یک بار کنار ساحل قاچی هندوانه به هم تعارف کردند و با همدیگر خندیدند. اما هنوز میان‌شان آنقدر که با هم تنی هم به آب بزنند، صمیمت و علاقه‌ شکل نگرفته بود…
کلی کار دارم، کلاس فرانسه. طراحیام، احتمالا آخر بهار دیگه فرانسه‌ام، نمیدونم چرا دارم می‌نویسم، حس می‌کنم آزادم، رها شدم، انگار که هر روز زیر یه جسم سخت باشی، هر روز بیدار شی، هر روز باید سلام کنی، جر و بحث…
گمان کردم توریست‌هایی هستند که راه گم کردند و سوار مینی بوس یا گاری اشتباهی شده‌اند. و یا هم تمام سوراخ سنبه‌های مملکت را گشتند و حالا هم نوبت رسیده به قنات خشک و قدیمی روستا تا بیایند و نوچ نوچ کنند و بگویند…
صدای غرولند مادرش در حالی که سرامیک‌های کف خانه را می‌سابید به گوش می‌رسید: دختر تن لش. نه دانشگاه رفتی، نه کار می‌کنی، کلا بگو ببینم در این زندگی سراسر مفت‌خوری خود چه دستاورد و موفقیتی داشته‌ای؟
جنون جانش را قبضه کرده بود. خودش نبود. تند و بی‌وقفه روی پاهای ظریفش می‌چرخید. دستانش افسون شده بودند. بی‌اختیارش در هوا تکان می‌خوردند. سرش را محکم به چپ و راست تکان می‌داد. می‌پرید در هوا. می‌چرخید و…
دردکشیدن مژده را به چشم نگاه می‌کردم تا بالاخره گوشت سرخی از جان‌اش بیرون آمد، چشم‌های مژده سفید شد و پلک‌هایش روی هم افتاد، فراغت بعد از زاییدن بود که داشت چرت‌اش را شیرین می‌کرد. اشرف پاهای شمیم را گرفت…
امشب خیلی حوصله ندارد. شوهرش که مُرده بود آمد سر میزم. ازم خواست یکی از داستان‌هام را برایش بخوانم. داستانی که کاری کند زودتر فراموش کند. بشقاب را می‌گذارد روی میز. شروع می‌کنم به خوردن. حالا بخار روی…