در خودم بودم با خیالاتم پرسه میزدم و به افرادی که چنین جادهی مزخرفی ساخته بودند لعنت می فرستادم. به پارک که قرار بود استراحتی به ذهنم بدهم رسیدم، زیر لب شعر «برق چشمان تو از دور مرا میگیرد» را زمزمه میکردم در میانه پیاده رو پارک مثل چوب خشکم زد.
همینی که برایت خواندم از دو روز پیش که نامهی شهلا رسیده بود مدام میپرسید، مطمئنی چیز دیگری ننوشته بود و هر بار اصغر میگفت: «نه هرچی بود برات خواندم.»
چطور میتواند همیشه انقدر خودش باشد؟ نه ادا و اطواری، نه ماتیک و سرخابی، نه ژستهای الکی. این جور هم نیست که تحویل نگیرد و مثل خیلیهای دیگر آنقدر به روبرو نگاه کند و به تو نگاه نکند که مبادا سلام و علیکی رد و بدل شود.
یک شب سرد زمستانی، با یک عالم رویا که آقای کثیف را فرا گرفته بود، سیگار و دوباره سیگار خیلی آرامش بخش بود. زندگی با رویاهایش زیباست و خوشا به حال کسی که رویاهایش راه به حقیقت داشته باشد.
با صدای زنگِ درِ خانه چشمهایم را باز میکنم. البته دیشب نخوابیدهام. شب قبلش هم همینطور. از وقتی آن اتفاق افتاد. آه نه. نمیخواهم به یاد بیاورم. سلانه سلانه به سمت در میروم.
در کشورِ ما، قبل از سقوطِ دیکتاتور، تمامِ بدیهای جهان را به او و خانوادهاش نسبت میدادند؛ بعدها، درکِ این مطلب آسان شد که در قطارِ شوربختیای که از قرنها پیش در حالِ حرکت است، خانواده و دارودستهی دیکتاتور صرفاً یک آفتِ اضافی هستند.
اوضاع خراب بود. یک ماه و نیم تنها خودم را در خانه حبس کرده بودم و آخرین دونات شکلاتیام دو هفتهای میشد که به فاضلابهای شهر پیوسته بود. شرایط قهوه کمی قابل تحمل بود.
روزی که برادر کوچکم ناپدید شد، پدرم برگشت. او که پشتِ فرمانِ کامیونِ بزرگ و سیاه رنگاش نشسته بود، از راه رسید. غرشِ گوشخراش ترمزهای بادی مثل غرشِ یک حیوانِ از پا در آمده در هوایِ تازهی صبحگاهی طنین انداخت.
علیکیشی زیر سایهی چنار هزاران سالهای نشسته بود که روزگاری اولیای خدا آن را برگزیده بودند؛ با قلبی ستمدیده به تار خود زخمه میزد و آوازی سوزناک میخواند.
بهم گفته بودند این سوال را نپرس چون جوابت را نمیده. با یه نیشخند گفتم: «مگه میشه جواب نده، قراره زنش بشم». گفتند«"خود دانی، تو برو و امتحان کن، ببین چی میگه بعد بیا خاک بریز رو این شست».