Tag: ادبیات ایران

جوانک یک ردیف رنگ مو روبرویم می‌چیند روی رف ویترین و یک بند و بی وقفه توضیح می‌دهد: «خودتون که بهتر از همه می‌دونین ، اول از همه رنگ موی آلمانی تو دنیا حرف اول رو می‌زنه خانم. بعدش فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی تو بورسن. ایگرا با فرمول جدید و آسیب دیدگی حداقلی، بازار دنیا رو گرفته. دوامش عالیه . موهاتونم تو ده دقیقه رنگ می‌گیره. حالا چه رنگی می‌خواین؟»
خانم ف زن خوشبختی است. این را همه می‌گویند. مادر خانم ف هر صبح شنبه برای دخترش اسفند دود می‌کند و از ته دل می‌گوید «تا بترکد چشم حسود.» مادر خانم ف معتقد است دود کردن اسفند صبح روزهای شنبه نگونش بیشتر است. خانم ف بیست و پنج سال است با آقای ف ازدواج کرده. آقای ف مرد خوبی‌ است. این را همه می‌گویند.
«شوهر؟! کدوم شوهر آجی؟» این آجی گفتنش عذابم بود. مگه نه این که تو همین خونه دنیا اومده؟ مگه نه این که دوساله بود مادرش مرد و مادرم بزرگش کرد؟ مگه نه این که دوست و آشنامون یکی بودند؟ پس این آجی و دخیلت از کجا اومدن؟ گیریم که مادر مرحومش، بلقیس خانوم خرمشهری هم بود.
عاشق کار کردن با مردهای احمق‌ام. مخصوصا این کار، مخصوصا این احمق. چشم هایش شبیه مثلث است؛ مثلث هایی با قاعده پهن و ساق‌های کوتاه. عیناً مثل ابروهایش. از حُمق ذاتی‌ای که ته چشم های مثلثی‌اش است، همان‌قدر خوشم می‌آید که از فرزی‌اش.
فکر کنم اين انباره ضمير ناخودآگاه آدمي، انباره هاي ديگري دارد که پنهان‌تر است. انباره‌هاي تو در تو و هزارپيچ. نمي‌دانم آن روز آن شعر از کجاي ضمير ناخودآگاه من خودش را نشان داد. از کدام دالانش. اصلاً من آن شعر را کجا و کي ياد گرفته بودم و حفظ کرده بودم؟ نمي‌شود فقط جعبه مداد رنگي را مقصر دانست که مرا از خود بي خود کرده بود.
این بیست و هفتمین مرده‌ای‌ست که از صبح تا حالا شسته‌ایم .هنوز ده‌ دقیقه به ساعت نه مانده و کلی جنازه‌ی دیگر هم در نوبت باقی‌ست. بعد از آن سال‌های رکود و بی‌کاری، بیست روز اخیر پر درآمدترین روزهای زندگی‌ام بوده است. حساب بانکی‌ام تا خرخره پر شده.
هنوز دو قدم برنداشته بود که دوباره ایستاد. انگشت به پیشانی خود گذارد؛ شقیقه‌ها را اندکی فشرد و بعد ابروها را در هم کشید و چند مرتبه شیطان را لعن کرد. درست فکر کرده بود. اکنون به یادش می‌آمد که وقتی خواسته بود غسل کند، یادش رفته بود استبرا کند و حتم داشت حالا نه غسلش درست است و نه پاک شده.
دو سه روزی است رسیده‌ام. همان روز اول جایت را خالی کردم. اگر آن امتحان‌های لعنتی‌ات می‌گذاشت بیایی. دوست داشتم تو هم می‌بودی و مناظر را می دیدی. آخرتِ منظره است. مثل بهشت می‌ماند این‌جا. به قول تو ویو دارد. روز اول به هزار زحمت این‌جا را پیدا کردم. تا آبشار آبپری نشانه‌ها درست بود. سر راست رسیدم.
- چشات رو خوب باز کن سرباز. مطمئنی درست دیدی؟ - بیاید خودتون ببینید جناب سروان. خودم دیدمش. ولی یهو غیب شد. - دقیقا کجا دیدیش؟ بده کنار این ماسماسک رو. رو ضامنه؟ - بله جناب سروان. - من که چیزی نمی‌بینم. کجا رو می‌گی؟
تیمسار گیلاس را پر می‌کند و تُنگ را می‌گذارد در قفسه. می‌رود رو در روی کَل. انگشت می‌گذارد بر شاخ کل و دست می‌کشد تا زیر پوزه‌اش. دو قدم پس می‌رود. نگاه می‌کند به کل، رو در رو و چشم در چشم. پوست کل خشک است و چروکیده، پرغبار و پلاسیده. کل نگاه می‌کند، بدون چشم در صورت، سرد و خشکیده. شکاری را از روی دیوار بر می‌دارد و می‌اندازد گل شانه. می‌آید پای صندلی...
میرزا حسن گفت: «گفتم که گنج منج هیچی! فقط یه سکو بود وسط غار که یه مجسمه هم روش گذاشته بودن. مجسمه‌ی یه آدم تو حالت نشسته. یعنی ما فکر کردیم مجسمه‌س! جلو که رفتیم من دیدم که خیلی به آدمیزاد می بره. دست بهش زدم. دستم تو گوشت تنش فرو رفت.
در کوت عباس کسی بیاد نداشت، اما عبدالله، ماهیگیر ده، در یک شب مهتابی با تور یک عِبید‌المای از رودخانه گرفته بود. کوت عباس هم مثل تمام روستاهای حاشیه ی رودخانه های جنوبی، از یکطرف با شط و از طرف دیگر با هلالی از مزارع گندم ، تاکستان ها و نخلستانها محاصره شده بود.