رنگ مو

برای فرزانه ابراهیم زاده

 .

ماهرخ غلام‌حسین‌پور

.

بوی عطر و قهوه پیچیده توی مغازه و با ترانه قدیمی مدونا قاتی پاتی می‌شود. تصویر مدونای جوان در ذهنم شکل می‌گیرد با لباس چین واچین قرمز و کفش‌های سیندرلایی که دارد موهای شلال گیتاریست اسپانیش را بو می‌کشد.

جوانک یک ردیف رنگ مو روبرویم می‌چیند روی رف ویترین و یک بند و بی وقفه توضیح می‌دهد: «خودتون که بهتر از همه می‌دونین ، اول از همه رنگ موی آلمانی تو دنیا حرف اول رو می‌زنه خانم. بعدش فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی تو بورسن. ایگرا با فرمول جدید و آسیب دیدگی حداقلی، بازار دنیا رو گرفته. دوامش عالیه . موهاتونم تو ده دقیقه رنگ می‌گیره. حالا چه رنگی می‌خواین؟»

«واسه خودم نمی‌خوام برا مادرمه. گفتم یه باکس بگیرم»

«یه باکس؟ حالا چرا یه باکس؟»

«آخه هر بار یه رنگی واسه اش می‌خرم موهاش به اون رنگ عادت می‌کنه بعدش که کل بازارو می‌گردم از اون شماره و اون مارک دیگه پیدا نمی‌کنم. بسکه رنگ موهای مختلف رو سرش گذاشته دائما می‌گه سردرد دارم. ماشالله بازار رنگ مو هم که روزانه به روز می‌شه.»

زیر چشمی نگاهی می‌اندازم به خانمی که آن ور ویترین دارد رژلب‌های ماژیکی را تست می‌کند. موهای خوش رنگ تاب دارش را ریخته روی پیشانی و گونه راستش. یک کپه مو درست روی فرق سرش، گنبدوار جا خوش کرده  وبعد از انحنای ظریفی تا روی گردن، باقی موها تاب خورده و آمده تا روی چانه خوش ترکیب چهارگوشش. زیتونی درخشان با رگه هایی از بلوند براق.شک ندارم مانتوی فیروزه ای طرح اسلیمی با پترن‌های پیکسلی سرآستینش را از فروشگاه مینیاتور به «خدا تومن» قیمت خریده. موهایش که کپ موهای مریم اوزورلی است توی تبلیغ رنگ موی آلمانی.

«ببیند خانم. من پیشنهاد می‌کنم از این رنگ رینه بلانش ببرین. جون می‌ده واسه موهای آسیب دیده. برا خانمایی که یه عمره رنگ می‌ذارن خیلی مناسبه. چون گفتین برا مادرتون می‌خواین دارم می‌گم ها. با هر جعبه یه اکسیدان داره ، اکسیدانشم ضد خارش و ضد شورش و حساسیته. مطلقا باعث قرمزی کف سر نمی‌شه. خنک کننده اس با عصاره نارگیل و لیمو یانعناع و آلوورا. شک ندارم که مادرتون از نتیجه کار رضایت کامل پیدا می‌کنن»

پسرک کلی هم وقت اضافه ندارد صرف من کند. دم عید است و مغازه هی پر و خالی می‌شود. اِن و مِن مرا که می‌بیند معطل نمی‌کند، می پیچد سمت چپ مغازه تا به خانواده ایی که تازه وارد شده اند جواب بدهد. یک زن و مرد میانسال با یک پسر جوان که خیلی معمولی به نظر می‌رسند. می‌ایستند روبروی ویترین عطر و ادکلن‌ها و دوتایی روی یک چیزی که نمی‌بینم، خم می‌شوند.

فروشنده مدام از این سمت مغازه به آن سمت مغازه کشیده می‌شود. نطق هایش قاتی می‌شوند. گوشه لبش کف سفید رنگ کوچکی نشسته و ریش سه گوش جلوی چانه اش با هر کلمه ای که می‌گوید، جلو و عقب  می رود. هنوز به زن و مرد میانسال و پسرشان خوش و بش نکرده که مشتری تازه وارد می‌شود.

یک زن و شوهر و دو بچه شانند که کنار آب سرد کن مغازه می‌ایستند، درست روبروی ویترین عروسک‌های فانتزی، پسرشان فرز و فوری عروسک مایک و جیمز را می‌زند زیر بغلش و دارد سعی می‌کند روی پاشنه پایش بلند بشود تا عروسک سومی را هم بردارد. با تلاش فراوان بالاخره دستش را می‌رساند به طبقه شیشه ای دوم و یک مارمولک پنبه ای کچل و بی ریخت شل و وارفته را برمی دارد و بی وقفه می‌گوید: «مامان این نگاه! همون ننداله تو کمپانی هیولاها!»

اما مادرش به او توجهی ندارد. دارد سعی می‌کند از شوهرش کم نیاورد. زن و مرد برافروخته اند. تقریبا رنگ گونه زن به سرخی می‌زند. احساس می‌کنم همین الان است که پخش و پلا شود روی سرامیک طوسی رنگ مغازه.

زن می‌گوید: «شد یک بار با هم بیاییم بیرون و تو بی آبرویی در نیاری جواد؟»

مرد جواب می‌دهد: «کرم می‌ریزی حالا داری منو سرزنش می‌کنی؟ واقعا هم طلبکار یه چیزی بدهکار؟. حالا بدهکارتم شدیم ؟ اون مرتیکه لندهور برا چی داشت ازت عکس می‌گرفت؟ چرا شماره تلفن بهت می‌داد. تو هم شد که یه بار خیر سرمون یه جایی که با هم می‌ریم مثل همه زنای عالم و آدم ، سنگین و متین سرتو بندازی پایین و لوندی نکنی ؟ مرتیکه چی داشت بهت می‌گفت؟ معلوم بود که خوش خوشانت شده بود.بله دیگه! تو هم که بدت نمیاد. با دهن گشادت برا خودنمایی هم که شده هی با غریبه ها، هر و کر بخندی.»

خانم آلاگارسون روبرویی از صدای مشاجره آنها برمی گردد به سمتشان. پسرک زبانش را در می‌آورد ، دماغش را بالا می‌کشد و یک شکلک ملنگ تحویل خانم مکش مرگ ما می‌دهد و می‌خندد.

خانم آلاگارسون که ضایع شده، وانمود می‌کند به مشاجره بین زن و مرد هیچ توجهی ندارد. با خونسردی رژلب‌های لورآل را تست می‌کند و در همین حین هم  نیم چرخی می‌زند و از زیر مژه‌های بلند کاشته شده اش، زن بچه به بغل را دید می‌زند و نگاهش روی مانتوی آجری رنگ زن که یک عالمه گل و پروانه رنگارنگ کاموایی روی آن جا خوش کرده، ثابت می‌ماند.

زن بچه به بغل دستش را دراز کرده تا مایک یک چشمی را از توی دست پسر بچه بقاپد. بچه مدام با سینه دستش دل مایک را می‌تپاند تو و صدای نکره عروسک می‌پیچد توی فضای مغازه و با صدای حزن انگیز مدوونا در لایسلاو بونیتا قاتی پاتی می‌شود. حالا توی ذهنم ترانه به جایی رسیده که مدونا پشت به همه کرده، جواب پدر روحانی را برای برگشتن به زندگی شرافتمندانه با یک نه داده و دارد از صحنه رقص خارج می‌شود.

زن اما زورش به بچه نمی‌رسد. از حرصش لیوان یک بار مصرف را می‌گیرد و توی دستش مچاله می‌کند.انگشت هایش سفید و مخروطی شکلند، به قاعده و زیبا، مثل انگشت‌های یک پیانیست.

روی بالاتنه مانتوی آجری رنگش، جلوی پیش سینه هایش که برجسته شده اند، گل‌های رز رنگارنگی دوخته شده. ترکیب رنگ‌ها خیلی زیبا کنار هم نشسته اند، انگار نقاش ماهری آنها را کنار هم چیده، رنگ‌های قرمز تند  آتشی و زرد و آبی سیرولئن با برگ هایی که از ترکیب رنگ بژ و سبز سیدی بافته شده اند و پروانه ایی آبی رنگ که بالای گلها می‌رقصد.

دست‌های زن بی هوا می‌لرزند، تا چند لحظه لیوان مچاله شده توی دستش می‌لرزد رو برمی گرداند طرف شوهرش و می‌گوید: «اون آقا صاحب مانتوفروشی بود. بیچاره ازم پرسید گلای روی مانتو رو خودتون بافتین؟ منم گفتم آره. گفت می‌تونم ازش یه عکس بگیرم؟ برا مدل می‌خوام.»

مرد برافروخته تر می‌شود: «آره ارواح باباش برا مدل می‌خواست. یه کاره اومده جلو عنرعنر که مثلا واسه مدل عکس بگیره؟»

زن انگاری صبر کرده تا مرد تغییرش را تمام کند. از آن فاصله می‌بینمش. مثل این که بخواهد با یک دوربین سوپر وایت هشت همه چیز را ریز به ریز ثبت کند. دقیق و تیز به مرد نگاه می‌کند .

برمی گردم تا آدمس جویده شده‌ام را که از دستش ذله شده‌ام دور بیندازم، دنبال سطل آشغال می‌گردم، آن ورتر این معرکه مرد میانسالی که تازه با زنش و پسر جوانش وارد شده اند، نشسته روی صندلی فلزی ته مغازه، زنش هم درست روبرویش ایستاده. سن و سالی را گذرانده اما شق و رق است.مانتوی کرپ به تن کرده و دو طرف بالای  روسری اش را مثل روسری دهه شصتی‌ها فرو کرده است توی زاویه پیشانی. مرد جوان روبرویش ایستاده و شیشه عطرش را سفت و سخت چسبانده به سینه اش.

«تو قول دادی مگه نه؟ من فقط همینو می‌خوام. اینو بخر برام. دیگه تا یه ماه هیچی ازت  نمی خوام بگو الان می‌خریش؟»

مرد جوان به نظر ۳۰ ساله می‌رسد ، ته چهره زیبایی دارد با چشم‌های مشکی شبقی و ابروهای پرپشت به هم پیوسته، درست به مادرش شباهت دارد. مرتب و با دقت لباس پوشیده اما حرف زدنش به بچه‌های ۱۲ ساله شبیه است.

زن میانسال با کمی غم و کمی تحکم می‌گوید: «تو قول داده بودی آرش. قول داده بودی. ببین دیگر نمی‌آرمت بیرون.»

فروشنده می‌گوید: «می‌تونم کمک تان کنم؟»

زن میانسال می‌پرسد: «آقا این عطر قیمتشه چنده؟»

«صد و ده هزار تومن.»

«وای خیلی قیمتش تنده.»

«جورجیو ارمنیه خانم. به شرط اوریجینال بودن بهتون می‌دم. ایتالیاییه از یه برند معروف.»

پسر جوان فوری جواب می‌دهد: «جورجیو آرمنی، صد و سی و یکمین پولدار جهان تو لیست فوربس امسال با هشت و نیم بیلیون دلار، چهارمین پولدار ایتالیا بعد از میشل فره رو که کارخونه شکلات سازی داره با ۲۰ بیلیون دلار، لئوناردو دل وس چیو با ۱۵ بیلیون دلار و خانم پرادا با ۱۲ بیلیون دلار.»

زن میانسال این بار یک لبخند از سر رضایت می‌زند، می‌پرد وسط اعداد و ارقام پسر جوان و می‌گوید: «آرش جان تاریخ تولد آقا رو بپرس و بهش بگو؟»

پسر شرمناک است.

«یالا دیگه بپرس؟»

مرد مغازه دار نگاهی به من می‌اندازد و تاریخ تولدش را می‌گوید، بیست و شش فروردین ۱۳۵۹ و پسر جوان بدون مکث و توقفی پاسخ می‌دهد: «پانزده آپریل ۱۹۸۰٫»

زن میانسال توضیح می‌دهد: «حافظه بچه‌ام عین ساعته. ضریب هوشی اش ۱۵۰ ست. یه چیزی در حد حافظه اینشتینه. هیچی یادش نمی‌ره. یه بار که یه کتابی رو بخونه، انگاری تمام محفوظات اون کتاب به مغزش منتقل می‌شه. ولی بچه‌ام اوتیستیکه. اختلال تکامل اعصاب داره.»

از صراحت ناخوشایند زن میانسال در می‌مانم اما پسر جوان انگار که طی سال‌های زیاد به این توضیحات مادر و اوتیستیک بودن خودش خو کرده، واکنش بدی نشان نمی‌دهد. هیچ نشانه ای از دلخوری در نگاهش دیده نمی‌شود. به نظر می‌رسد او فقط عطرش را می‌خواهد. آن را سفت و سخت به سینه اش چسبانده.

مادر این پا و آن پا کرده رو به مرد میانسال می‌کند و می‌گوید: «آقا تو یه چیزی بگو.»

مرد پاسخ می‌دهد: «چی بگم؟ فعلا که پولمان نمی‌رسد آرش جان. عطر را به آقا پس بده. فردا که اومدیم بریم کلاس، پول می‌یاریم و عطر رو می‌بریم.»

اما پسر جوان نمی‌خواهد عطرش را زمین بگذارد و از آن بگذرد. مرد مغازه دار می‌پرسد: «ببخشید می‌تونم بپرسم چقدر همراهتون دارین؟»

زن میانسال پاسخ می‌دهد: «شصت تومن.»

مغازه دار مستاصل شده: «عیبی نداره من اینو برا آرش جون نگه می‌دارم. می‌خواین یه کم بیعانه بذارین فردا بیاین ببرینش.»

به مردمی که سرشان را انداخته اند پایین و از کنار چنارها و جوی آب حاشیه ولی عصر می‌گذرند نگاهی می‌اندازم. بهتر است بعد از خرید رنگ مو با اتوبوس بی آر تی به خانه برگردم. وگرنه تا نیمه شب در ازدحام مردمی که برای خرید شب عیدشان راه افتاده اند وامی مانم.

امشب باید حتما برای مادرم رنگ مو بخرم. فردا مهمانی بله برون برادرم است. ریشه موهای مادرتا سه سانت یکدست سفید و نقره ای است. با این وصف اگر امشب همت نکنم و موهایش را رنگ نکنم علی جلوی خانواده زنش حسابی ضایع می‌شود. باز هم به آلبوم‌ها زل می‌زنم. ذهنم متمرکز نمی‌شود. لابد مادرم الان دارد توی آن آپارتمان فسقلی این ور و آن ور می‌رود و همه چیز را دستمال کشیده. لابد پایه میزها را برق انداخته، مخمل مبل‌ها را شامپو کشیده، و دعای حرز و چشم زخمش را هم خوانده و همه جا را فوت کرده است.

به مغازه دار می‌گویم :« ۱۲ رنگ لورآل قهوه ای روشن برام بذارین کنار. یه بلوند دودی طلایی متوسط ، یه مسی و شکلاتی هم می‌خوام.»

دلم نمی‌خواهد از مغازه بزنم بیرون. این پا و آن پا می‌کنم، بسته رنگ‌ها را می‌گیرم و می‌گویم «لطفا آلبوما رو جمع نکنین واسه خودمم یه چیزی می‌خوام».

مغازه دار می‌خواهد در انتخاب رنگ کمکم کند. «دقیقا چه تن رنگی مورد نظرتونه؟ قهوه ای؟ دارچینی، مسی یا شرابی؟»

زن مانتو آجری حالا صدایش کمی بلندتر شده. این بار بچه اش را می‌چسباند به تخت سینه اش و می‌گوید: «چه چیزی می‌تونه بین من و مردی که تازه دو دقیقه اس دیدمش وجود داشته باشه؟»

یک لبخند تلخ گشاد می‌چسباند روی صورتش که از راه دور با رژ صورتی رنگش و تلخی نم اشکی که می‌خواهد بچکد اما نمی‌چکد و همان گوشه می‌ماند، قاتی می‌شود. لیوانی را که مچاله کرده می‌اندازد دور. دوباره از درپوش آب سرد کن یک لیوان دیگر بیرون می‌کشد، صدای بیرون کشیدن لیوان مثل سابیده شدن پوست تخم مرغی است که ته املت باقی مانده و حالازیر دندانت مانده است، خش خش ریزی دارد.همه صداها برای چند ثانیه ای متوقف می‌شوند به جز صدای قلپ قلپ آبی که از گلوی زن فرو می‌رود.

آرش هنوز هم با پدرش یکی به دو می‌کند: «من همینو می‌خوام. دقیقا همینو. تو بهش بگو مامان؟ قول می‌دم تا یه ماه ازت تو جیبی نگیرم.»

زن مانتو آجری حرصش گرفته است. خیال می‌کنم الان است که دندان هایش بسکه روی هم سابیده، بشکند. صدای دندان قروچه اش تا مغز استخوانم رونده و سخت، پیش می‌رود.

«عکس رو که گرفت بهم نشونش داد فقط از گلا عکس گرفته بود.اصلا صورتم تو عکس نیفتاده بود. بعدشم کارت مغازه رو داد و گفت حاضره برا کار کردن رو هر مانتو ده هزار تومن دستمزد بده . گفت که اگه خواستم باهاشون کار کنم با اون شماره تلفن تماس بگیرم و خبر بدم. منم فکر کردم به هر حال بهتر از کلیپس درس کردنه تو خونه که هر صد تاش ده هزار تومنم سود نداره و چیزی عایدمون نمی‌شه. فقط همین».

دست می‌کشم روی مدل رنگ موی قهوه ای متوسط. بسته موی گره زده شدهروی صفحه براق آلبوم رنگ ها، نرم و لطیف نشسته است، درست عین کرکگربه . تمام حواسم به مشاجره زن و مرد است. مرد یک چیزی به زن می‌گوید، زن هم چیز دیگری جوابش می‌دهد، خیلی کوتاه. اما نمی شنوم. فقط می‌بینم که مرد با دلخوری از مغازه می‌زند بیرون.

مغازه دار با نگاهش رد گذر مرد را دنبال می‌کند و برمی گردد به سمت زنمانتو آجری که الان دارد ریمل واترپروف و حجم دهنده دو سر استی لودر را زیر ور رو می‌کند و می‌پرسد: «براتون بپیچم خانم؟ ته دلم می‌دانم به عمد می‌پرسد تا وانمود کند که هیچ یک از ما مثلا مشاجره تان را نشنیده ایم.»

زن اما مغموم، ریمل را می‌گذارد روی ویترین و جواب می‌دهد: نه خیلی ممنون

و به تندی دست بچه اش را می‌گیرد، عروسک‌ها را از زیر بغل بچه بیرون می‌کشد و می‌گذارد روی ویترین شیشه ای. عرعر گوش‌کرکنِ بچه می‌پیچد توی مغازه. به سمت در خروجی راه می‌افتند. خانم آلاگارسون هم همین ده دقیقه پیش بعد از یک عالمه چک و چانه زدن از مغازه بیرون رفته، بی آنکه چیزی خریده باشد. پسرک مغازه دار باز هم می‌پیچد به سمت من و می‌بیند که در ایش و بیش انتخابم مانده ام.

می پرسد: «چی شد خانم؟ انتخاب کردین؟»

می گویم: «ممکنه یه کم بهم فرصت بدین؟ تو انتخابش موندم.»

لبخندی می‌زند و جواب می‌دهد: «خواهش می‌کنم خانم. راحت باشین. می‌خواین آلبوم رنگای ایرانی رو هم براتون بیارم؟«

با علامت سر من راهش را می‌کشد و به سمت دیگر مغازه راهی می‌شود.

«مامان اینو بخر. من فقط همینو می‌خوام. دیگه ازت هیچی نمی‌خوام»

صدای زیر و بچه گانه ای دارد. خوش پوش و برازنده است. نگاهش در ۱۲ سالگی مانده همان جور معصوم و ساده. جعبه طوسی رنگ عطر جورجیا آرمانی را سفت و سخت توی دستش گرفته و یکریز اصرار می‌کند. سرم را روی کاتالوگ رنگ انداخته‌ام، تقریبا فرو کرده‌ام توی صفحه آلبوم، از رنگ مسی به سری بلوند. حالا دیگر مدونا نمی‌خواند، مهستی است که می‌خواند « وقتی رفتم نه که بارون نگرفت، هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود . اگه شب می‌رفتم و خورشید نبود. آسمون خوب می‌دونم مهتابی بود»

مشتری‌ها می‌آیند و می روند. پدر و مادر آرش هنوز هم با هم حرف می‌زنند.خیلی یواش سر در گوش هم گذاشته اند.

مغازه دار رو به آرش می‌کند و می‌گوید: «ببرش آرش جان. هر وقت گذرتان افتاد بقیه پولش را بیاورید بدهید. اصلا مسئله مهمی نیست.»

دستم را روی نمونه رنگ‌ها می‌کشم. از آکاژو به شاه بلوطی و زیتونی صدفی و قهوه ای مات.آرش اما از شرم و واماندگی مادرش هیچ نمی‌فهمد.

زن میانسال امتناع می‌کند. سعی می‌کند جعبه عطر را از قلاب دست‌های آرش بیرون بکشد. می‌گوید: «نه آقا، بیعانه می‌دهم، سه شنبه که آرش را آوردم کلاس می‌آیم می‌برمش.»

نگاه مهربانی به آرش می‌اندازد و می‌گوید: «باشه پسرم؟»

«باشه مامان. اگه مال من می‌شه تا سه شنبه حاضرم منتظر بمونم.«

مرد میانسال رو می‌کند به آرش و آهسته می‌گوید: «اگه اینو خریدی تا یه مدت از توجیبی خبری نیست ها.»

این دومین بار است که مرد میانسال با گفتن یک جمله کوتاه وارد بحث آرش و مادرش می‌شود.

آرش می‌گوید: «باشه بابا. اگه صد و ده تومن رو حساب کنیم درست تا روز شنبه سوم اردیبهشت ماه من پول تو جیبی ندارم. می‌دونم. به قول تقی ظهوری آس و پاس» و یک دیالوگ کامل از یک فیلمی که نمی‌دانم چیست را مسلسل وار و بی توقف تکرار می‌کند. بعد هم از مغازه می‌روند بیرون. نمی‌دانم عطر را با خودشان برده اند یا نه؟ اما مادر دست آرش را گرفته و انگشت من روی رنگ قرمز متوسط مانده است.

.

[پایان]

درباره‌ی نویسنده

ماهرخ غلام‌حسین‌پور

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید