آواز رنگي

فکر کنم اين انباره ضمير ناخودآگاه آدمي، انباره هاي ديگري دارد که پنهان‌تر است. انباره‌هاي تو در تو و هزارپيچ. نمي‌دانم آن روز آن شعر از کجاي ضمير ناخودآگاه من خودش را نشان داد. از کدام دالانش. اصلاً من آن شعر را کجا و کي ياد گرفته بودم و حفظ کرده بودم؟ نمي‌شود فقط  جعبه مداد رنگي را مقصر دانست که مرا از خود بي خود کرده بود. گرچه آرزوي داشتن جعبه مداد شش رنگ هم در همان ضمير ناخودآگاه کنار ديگر خواسته‌ها و چيزهاي ديگر نشسته بود و هنگامي که اوضاع بروز برايش فراهم شد رنگهايش را نشان داد. خيلي به پدرم گفته بودم که يک جعبه مداد رنگي برايم بخرد. اما نمي‌خريد و هميشه مي‌گفت: « بعداً، بعداً.»

من هم مانند ديگر هم کلاسي‌هايم دوست داشتم نقاشي کنم. وقتي توي کتاب فارسي نقاشي هاي شاهنامه را می‌ديدم غرق در آنها مي‌شدم و حس مي‌کردم که نقش‌ها حرکت مي‌کنند و رستم شمشيرش را حرکت مي‌دهد. مي‌ديدم که سهراب غرق در خون در آغوش رستم درحال سخن گفتن است و دوست داشتم تصوير جان بگيرد و سهراب قبل از وارد شدن زخم کاري به بدنش راز فرزند بودن را به پدر بگويد. هميشه دوست داشتم در دفتر نقاشي زير تصوير خورشيد زرد در آسمان آبي، زير ابرهاي سپيد، رنگ سبز به فضاي خالي بالاي تنه قهوه‌اي درخت بزنم و در زير درخت بر روي زمين گل‌هاي قرمز رنگ را لابلاي علفهاي سبز نشان بدهم. زيباتر مي‌شد اگر در دورها کوه‌هايي بکشم که بر روي قله‌اشان برف بود و چند پرنده سياه رنگ در آسمان آبي در زير ابرها پرواز مي‌کردند اما هيچ وقت معلوم نبود پرواز اين پرنده‌ها به کدام طرف هستند. به عمق تصوير مي‌روند و يا به طرف من مي‌آيند. بهتر مي‌شد اگر قارچ‌هاي کوچک را لابه‌لاي علف‌ها نقاشي کنم. من قارچ‌ها را دوست داشتم و هميشه در باغچه حياط‌مان با آنها بازي مي‌کردم اما مادرم مي‌گفت به آنها دست نزنم چون سمي هستند. دوست داشتم کفشدوزک‌ها را با نقطه‌اي قرمز رنگ بر روي علف‌ها نشان بدهم. اگر پروانه مي‌کشيدم خيلي شلوغ مي‌شد. اما بد نبود با مداد قرمز چند ميوه بر روي برگهاي درخت سبز بکشم. اين‌ هم سيب‌هاي درخت. اگر درخت زردآلو باشد چي؟

– خانم کمالي اين نقاشي منه.

– آفرين پسر. تازه مداد رنگي‌هاتو خريدي؟ خيلي خوب نقاشي کردي.

– بله خانم، پدرم برام خريده.

دستي مهربان پشت سرم را لمس کرد. برگشتم و خانم کمالي را ديدم که لبخندي بر لب دارد.

– حواست کجاست با صفا؟. گفتم بخون! چرا نمي‌خوني؟

– بله؟ چشم خانم. از کجا؟

همکلاسي‌ها همه زدند زير خنده. مرتضي که رفيقم بود و هميشه با هم بوديم انگشتش را بر روي کتاب گذاشت و گفت: «از اينجا»

چند نفر از همکلاسي‌هايم که خوب آواز می‌خواندند تو مسابقه آوازخواني مدرسه از آقاي درخشان، ناظم مدرسه جايزه گرفته بودند. جایزه‌هاشان خودنويس، دفترچه خاطرات، حتي جعبه مداد شش رنگ بود. يک روز که حسني آواز خوانده و جايزه مداد رنگي  گرفته بود، پيش خود گفتم «شايد بشود از او جعبه مداد رنگيش را ارزان خريد.»

– حسني جعبه مداد رنگيتو که جايزه گرفتي می‌فروشي؟

– نه.

– تو که مداد رنگي داري.

– برا داداشم مي‌خوام.

آن روز آخراي پاييز من سرماي سختي خورده بودم. باد و سرما از سوراخ‌های درشت بلوز بافتني‌ام تو می‌زد و احساس سرما را برايم چندين برابر مي‌کرد. آقاي درخشان ناظم مدرسه گاهي اوقات زنگ‌هاي تفريح ميکروفون بزرگ فلزي را به حياط مي‌آورد و روي پله‌هاي ورودي سالن روي پايه‌اش قرار مي‌داد و بچه‌هايي را که خوب ترانه مي‌خواندند صدا ميزد، مي‌آمدند و ترانه می‌خواندند. حسني هميشه آواز کبوتر ايرج را مي‌خواند. محبوبي ترانه لب کارون را مي‌خواند. هميشه بعد از پايان ترانه‌ها بچه‌ها دست مي‌زدند و هورا مي‌کشيدند. هميشه دلم مي‌خواست که مانند آنها بتوانم ترانه بخوانم و جايزه بگيرم. مخصوصاً که آقاي درخشان مرا مي‌شناخت و هر موقع که مرا می‌ديد مي‌گفت « آفرين پسر خوب. تو بچه ساکت و منظمي هستي.» مطمئن بودم که اگر آواز مي‌خواندم به من جايزه هم مي‌داد.

آن روز هوا خيلي سرد بود. من تب داشتم از آموزگار خواسته بودم که اجازه بدهد به خانه بروم و لي او گفته بود، «حالا نه. زنگ بعد که نقاشي داريم ميتوني از دفتر اجازه بگيري بري خونه.» کم کم لرز به تنم افتاده بود. باد از تمام روزنه هاي بلوز بافتني‌ام تو مي‌زد. زنگ تفريح آقاي درخشان در بادي سرد ميکروفون مدرسه را روي سکوي پله‌هاي سنگي بر روي پايه فلزي‌اش قرار داد. فلز سرد بود. پرنده‌هاي سياه نقاشي حالا بر روي ديوارهاي بلند آجري مدرسه نشسته بودند. در هواي ابري خورشيد زرد نبود. اصلاً پيدا نبود. همه آموزگاران آمدند و  روي سکوي پله‌ها ايستادند. من عرق مي‌کردم. کتم را درآوردم. سردم شد و باز پوشيدم. صداي آقاي درخشان از بلندگوي حياط مدرسه پخش مي‌شد و باد آن را همراه برگ‌هاي زرد درختان با خودش مي‌برد.

– بچه‌ها، ساکت شيد. ساکت. ميدونيد امروز چه روزيه؟

– مااادددر

صداي تخمه شکستن مرتضي آزارم مي‌داد. همه دست زدند. مرتضي برگشت مرا ديد:

– می‌خواي از ديوار مدرسه بپرم برم به مادرت بگم بياد دنبالت؟رنگت پريده باصفا. داري مي‌لرزي.

– نه. خانم کمالي گفت بعد از زنگ تفريح مي‌تونم برم.

مدير مدرسه برگه‌اي در دست داشت. پشت ميکروفن ايستاد عينکش را از جيب بغل کتش در آورد و به چشمش زد و تا نوک بيني‌اش جلو کشيد و سخن راني‌اش را با شعر مادر ايرج ميرزا شروع کرد. بعد از سخنراني همه دست زدند و هورا کشيدند. آقاي درخشاني پشت ميکروفن رفت و گفت: «جناب مدير و آموزگاران محترم ميدونم هوا خيلي سرده اما خواهش مي‌کنم چند لحظه تشريف داشته باشيد تا با شادي  بچه‌ها شريک باشيم.» مدير مدرسه و بقيه معلمها سرجايشان ايستاندند. فهميدم که می‌خواهد چند نفري را براي آواز خواندن به پشت ميکروفون ببرد. آقاي درخشان اسامي محبوبي و حسني را از پشت ميکروفن صدا زد. همکلاسي‌هايشان گفتند: «آقا سرما خوردن. مريضن. نيومدن.»

آقاي درخشان به اطراف نگاه کرد مرا ديد. خنديد. دستم را گرفت کشيد بالا و گفت: «بيا باصفا. بيا تو بخون.» شوکه شدم و تا آمدم مقاومت کنم ديدم پشت ميکروفن ايستاده‌ام و جعبه مداد رنگي شش رنگ در ذهنم جا گرفته و حواسم را رنگي‌اش کرده. همه شاگردان حاضر در حياط مدرسه، آموزگاران و مدير مدرسه مرا نگاه می‌کردند. آقاي درخشان در ميکروفوني که براي قد من در حال تنظميش بود گفت: «اين شما و اين باصفا» همه دست زدند.

جايزه جعبه مداد رنگي مثل جرقه از ذهنم گذشت و ديگر  نفهميدم چي شد و وقتي به خود آمدم ديدم با صداي سرماخورده و تو دماغي در حال خواندن ترانه هستم:

پاهامو ببين دستامو نگا، تنمو ببين زلفامو نگاه،
اگه با اينا می‌خواي بازي کني، ننمو بايد راضي کني.
يه چيزي بيخودي تو کمرم منو می‌خواد برقصونه.
کمرم داره يواشش يوااااااااااششششش هيکلمو می‌لرزونه.
نازتو من می‌کشم. با ناز تو من دلخوشم.
لبتو بذار رو لبم. بذار مزشو بچشم.
مامان جون عزيز جون ديگه منو نرنجون .
اگه با اينا ميخواي بازي کني ننمو بايد راضي کني.

تا آن روز دندان‌هاي آقاي درخشان و ديگر آموزگاران را اينطور سپيد نديده بودم. آقاي درخشان از خنده سرخ شده بود و معلم‌ها همه می‌خنديدند. شاد شدم که خوب خواندم چون آقاي درخشان و بقيه معلم‌ها شاد شده بودند. لرزم را فراموش کرده بودم و تنم پر از عرق بود.آقاي درخشان پشت ميکروفن رفت و گفت « بچه‌ها با صفارو رو تشويق کنيد.» همه دست زدند. معلم‌ها و مدير مدرسه دست زدند. آقاي درخشان برگشت به من گفت: «آفرين با صفا خوب بود.»

آن روز گذشت. گرچه از جعبه مداد رنگي خبري نشد اما من تشويق شده بودم. چند وقت سر کوچه ساعت‌ها منتظر می‌ايستادم تا منوچ غشو را، که ترانه هاي چاپ شده بنگاه نشر شعباني را می‌فروخت و با صداي بلند در کوچه‌ها می‌خواند، پيدا کنم و ترانه‌هاي چاپ شده را بخرم و تمرين آواز کنم. بلاخره پس از چند هفته انتظار پيدايش کردم. بدنبالش دويدم .

– آقا منوچهر، ترانه می‌خوام.

– چي ميخواي؟

– ننمو بايد راضي کني رو داري؟

– نه. اما آقايون دو تا ليمو دارم می‌خريد رو دارم.

منوچ غشو دنبال ترانه می‌گشت که نگاه تندي به من کرد و گفت: «اصلاً  پسر تو اين چيزهارو نخون. بدردت نمي خوره. بيا بهت ترانه هاي سوگند، مادر و مرغ تخم طلا رو بدم بخون.»

گفتم: باشه.

تا مدتها با آن چند برگ تمرين آواز می‌کردم.

درباره‌ی نویسنده

حسین شریفی

یک دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها