چشمانش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. کمی جا به جا شد، بلکه نشیمن گاهش در موقعیت راحتتری قرار بگیرد، ولی بی فایده بود. فنرهای سمج صندلی در هر وضعیتی استخوان دنبالچهاش را نشانه میگرفتند و دسته جمعی به سمتش هجوم میبردند. زیر لب غرولند میکرد و به خودش لعنت میفرستاد. از اتوبوس نفرت داشت. قراضههای دراز و بی قواره هم کند بودند و هم ناراحت. ولی چارهی دیگری نداشت. باید تحمل میکرد تا برسد به همان جایی که به خاطرش از آن سر دنیا شال و کلاه کرده بود و آمده بود برای دوباره دیدنش.