ریبوار

و شب شروع سرد تکان دهنده‌ایست. ازهجوم تاریکی تا تولد دوباره نور دوباره تاریکی و باز هم …

اینطرف‌ها سیاهی همیشگیست. اگر چه آنطرف مردم در نور می دوند. در این تاریکی توی این دهلیز بن بست، از خروس‌خوان تا کفن پوسان سگ هزار و یک چیز خودشان را سنجاق می کنند به سینه تنگ و تاریک این بیغوله .سیاهی به سرعت پر می شود از چیزهای جور واجور، از آدم‌هایی که بیقواره بزرگ و کوچک می‌شوند، از رنگ‌هایی که بی هوا جیغ می‌کشند وهراسان در شلوغی روی هم آوار می شوند. از ماشین‌هایی که یکسره بوق می زنند و دود غلیظشان راه را بند می آورد و پلیسی که سراسیمه کلاهش را از سر برمی‌دارد و سوت زنان می‌دود روی نعش خط عابر پیاده و دستش را بلند می‌کند .سیاهی پر از آدمهای آسمان جلیست. که صورت رنگ پریده اشان را در زاویه دستهای درازشان تا کرده اند. و بچه هایی که با چشم‌های وق زده حریصشان زل می‌زنند. به من به تو به یک سیب پوست نکنده که روزی هزار بار در مزاقشان آب می‌شود و باز …

سیاهی پر از آدم‌هایی است که بوی عرقشان بی شرمانه در سراسیمگی شهر ول می‌گردد. و این خط سیاه سوخته که تا چشم کار می‌کند زیر هر چرخی له می‌شود . کوچه‌های بی در و پیکری که هزار آلونک را در پیچ و خم‌شان جمع کرده‌اند و در آخر؛ این راه باریک که آرام و بی‌صدا ازدحام شهر را ترک می‌کند و در انتهای دری که در شرقی‌ترین زاویه خود روی یک لنگه ژست گرفته به خاک می‌افتد . بعد بند رخت با آدم‌های سرو تهش، یک مشت خرت و پرت ، دیواری با هزار تاول آجریش ، زن عبوسی که کولی‌وار دور خودش می‌چرخد و با زبانی که ندارد چیزهایی می‌گوید که تنها خودش می‌فهمد. بعد اتاق کوچکی که یک گوشه‌اش را مرد لاغری با منقل و دود زیادی اشغال کرده و از لای جرم دندان‌هایش بوی لاشه گندیده‌ترین کرم‌ها به مشام می‌رسد.

تازه اینها سهم کوچکی است از انبوه چیزهایی که هر روز سیاهی را پر می‌کنند.

 

  بوق سرسام آور یک ماشین، صدای شیهه ترمزش بعد سوزشی تا آستانه درد و آبی که آرام آرام روی سیاهی سر می‌خورد .

همه چیز معوج می‌شود. رنگ‌ها در هم می‌ریزند. آدم‌ها بیقواره‌تر از همیشه می‌شوند. ساختمان‌ها روی هم آوار می شوند. صدای فریاد مردی که مثل برق از ماشین بیرون پریده و جلوی پسرک با چشمان زاقش سبز شده.

– توله سگ مگه کوری؟!

پسرک ساکت بود . اشک روی گونه‌های چرکیش قل خورد. کدر شد. و در انتهای چانه لاغرش قطره قطره روی آسفالت چکید. چشمان خون گرفته مرد روی صورت پسرک سر خورد. طرح انگشتان زمختش را بند بند روی صورتش دنبال کرد از لباس کهنه اش آویزان شد. و درآخر روی کفش‌هایش ریخت. پسرک زیر نگاه تحقیر آمیز و طلبکارانه مرد له شد. دستمال کهنه‌اش که نم کافی نداشت از ترس لای انگشتان لاغرش پنهان شده بود . نگاه مرد همچنان روی پسرک سنگینی می‌کرد.

– اگه زیرت می‌کردم صد تا صاحب پیدا می‌کردی بی کس و کار!

و بعد نگاهش را از روی او جمع کرد. بی آنکه جای انگشتانش را از روی صورت پسرک پاک کند رفت. پسرک روی بلوک‌های وسط بلوار وا رفت صورتش گزگز می کرد سرش گیج می‌رفت.

هوا دم کرده بود. داغ بود. حتی یک لکه باد هم نمی‌آمد. آسفالت تب داشت. کلافه بود.  پسرک چشم دوخت به حرکت ناموزون ماشین‌ها، آدم‌ها و درخت‌هایی که ایستاده بودند. دوباره همه چیز داشت جان می‌گرفت. سیاهی چشمانش پر شد از آدم‌هایی که بزرگ و کوچک می‌شدند. رنگ‌هایی که جیغ می‌کشیدند. ماشین‌ها. ساختمان‌ها …

پارچه توی دستش را فشرد. نم پس نداد. تازه عطش هم داشت. دستش را آرام روی صورتش کشید. تاول‌ها زیر انگشتانش دویدند. هنوز می‌سوخت. سرش را چرخاند چشمش روی چراغ راهنمایی یخ کرد. سبز بود. ماشین‌ها بابوق‌های ممتد می‌خواستند هر چه زودتر از چهار راه رد شوند. صدای پیاپی فریاد راننده‌ها هوا را مسموم کرده بود .

– د جون بکن آقا… لگنتو یه خورده بگیر اون ور تر!

– عوضی چراغ قرمز شد چه غلطی می‌کنی برو دیگه آخه وقت مسافر زدن ؟!

– برو دیگه استخاره می‌کنی خبر مرگت!

– چراغ قرمز شد راه بیفت دیگه حیف نون

و مردی که نیم تنه از ماشین بیرون آمده بود در حالی که با دست به ماشین جلویی اشاره می‌کرد .

– آخه خر چرون ابو طیارتو بکش اونور تر دلک، دلک کدوم گوری میایی ؟الان وقت کنار گرفتن!

صدای سوت پلیس خیال همه را راحت کرد. چراغ قرمزشده بود. پسرک به سرعت دستمال خشکیده‌اش را خیس کرد، آن‌را چلاند با سرعت به طرف ماشین‌ها دوید هنوز دستش به صورت اولین ماشین نرسیده بود که صدای راننده سر جا میخکوبش کرد .

نکن بچه!

نگاهش در چهره سرد و بی روح مرد گره خورد. چیزی نگفت. التماس هم نکرد. ماشین زیاد بود. به سمت ماشین‌های دیگر رفت. توی یک ماشین روی صندلی عقب چند تا بچه ورجه ، ورجه می‌کردند . زن و مردی که جلو نشسته بودند قیافه‌های درهمی داشتند. پسرک دستمال را روی شیشه ماشین پهن کرد. با کف دست کوچکش شروع کرد به تمیز کردن. مرد سرد و بی روح نگاهش کرد بعد سرش را چرخاند زیر چشمی به صندلی عقب نگاه کرد بی حوصله گفت :

– آروم بشین بچه!

دوباره زل زد تو چشم چراغ قرمز، پسرک بعد از یکی  دو دفعه این ور و آن ور کردن ماشین کنار راننده سبز شد .دستش را دراز کرد. مرد در حالی که هنوز رو برو را نگاه می‌کرد گفت:

– هری

پسرک همچنان منتظر بود مرد با خشم به طرفش برگشت.

– گفتم هری … گم شو!

نگاه پسرک از روی مرد رد شد. ملتمسانه به زن چشم دوخت. زن چندشش شد. بوق ناگهانی یک ماشین او را به خودش آورد. چراغ راهنمایی هنوز قرمز بود. به سرعت از ماشین دور شد. از بین ماشین‌های زوار در رفته ماشین مدل بالایی به او چشمک زد. چند جوان داخل ماشین با آخرین ژست لم داده بودند. صدای جاز از ماشین می‌ریخت کف خیابان. جوانی که سیگاری به لب داشت، زیر چشمی او را پایید. پسرک به سرعت پارچه کهنه‌اش را روی شیشه ماشین انداخت. راننده نگاه تندی به او کرد. بعد شاسی برف پاک کن را زد. پارچه پرت شد روی صورت پسرک. جوانان خندیدند. جوان سیگاری هم دودش را پف کرد توی صورت او. پسرک آرام پارچه را از روی صورتش برداشت. دوباره آنرا روی شیشه پهن کرد. یکی از جوانان صندلی عقب به سرعت خودش را جلو انداخت و شاسی برف پاک کن را زد پارچه این بار پرت شد روی کاپوت ماشین کناری. جوانان دوباره خندیدند. پسرک دوید. پارچه را از روی ماشین برداشت. دوباره به طرف آنها برگشت. یکی از جوانان در حالی که خلال دندانش را جابه جا می کرد با لحن تحقیر آمیزی گفت :

– توله سگ چقدر پر روه!!!

پسرک بغض کرد. در حالی که آب دهانش را قورت می‌داد گفت:

– آقا تو رو خدا از صبح تا حالا چیزی دشت نکردم. بذار شیشه تو پاک کنم. راننده جوان با چندش گفت:

– آشغال یه بار دیگه اون کثافت رو بندازی رو شیشه میام پائین له‌ات می کنم!

پسرک بغض کرد از ماشین دور شد. صدای جاز مثل سگ هاری تا چند ماشین آن‌طرف تر دنبالش کرد.

پسرک شیشه چند ماشین دیگر را هم پاک کرد. راننده‌ها زل می‌زدند تو چشمش و او هم می‌فهمید. خوب هم می‌فهمید. چیز زیادی عایدش نشد. ناگهان ماشین ها تن سنگین‌شان را تکان دادند. بوق زدند و حرکت کردند. چراغ سبز شده بود. پسرک خودش را به جدول وسط بلوار رساند. نشست و چشم دوخت به حرکت ناموزون ماشین‌ها.

 

آفتاب لجوجانه خودش را به سینه آسمان تحمیل می کرد. هوا گرم بود. روز به کسالت یک خمیازه می‌گذشت. بعضی جاها کش می آمد. آن‌وقت حوصله آدم را سر می برد . وز وز نابهنگام حشرات تا آخرین نسوج مغز نفوذ می‌کرد. بافت قدیمی دهان گس می شد. دانه‌های درشت عرق گل می‌کرد به بار ننشسته می‌ریخت.

هر روز همین‌طور بود. تا نعش کشان آفتاب تا دم دمای غروب که خاکستر مرگ توی کوچه‌های شهر می‌پاشیدند. آنوقت پسرک سطل کهنه‌اش را بر می‌داشت موهای ژولیده‌اش را می‌خاراند. دستی به جیبش می‌زد و راه می‌افتاد در سراشیبی کوچه‌ها گم می شد. آن روز دیرتر از همیشه غروب شد. نفس‌گیر هم بود. پسرک سطل کهنه‌اش را برداشت رفت تو سراشیبی کوچه‌ها. در تنها راهی که آرام از شهر می‌گریخت جاری شد. راه می‌رفت راه هم با او می‌رفت. ازهیاهوی شهرکه خارج شد سایه دختری سرخورد توی چشمش. دخترک آرام آرام بالا بلندی‌های جاده را گز می‌کرد. آواز می‌خواند. آتشگردان توی دستش می‌رقصید. پسرک آرام دستش را گرفت. دخترک مثل مار گزیده‌ها از جا پرید. جیغ کشید. به عقب برگشت نفس گیر داد زد.

– ریوار!!!

– سلام آجی !

و فرار کرد دخترک هم به دنبالش دوید. تا آخرین فرصت تماشا.

 

از دور سایه نم‌دار خانه‌ای توی چشم کودکان ریخت. خانه با تاول آجرهایش لمیده بود توی دشت. در خانه در شرقی‌ترین زاویه خود روی یک لنگه ژست گرفته بود. توی حیاط زنی کولیوار دور خودش می‌چرخید و با زبانی که نداشت چیزهایی می‌گفت که تنها خودش می‌فهمید. حیاط پر بود از خرت و پرت و بچه‌هایی که توی سر هم می‌زدند. یک اتاق در گوشه آن در نهایت غریبی تمرگیده بود .پسرک به طرف اتاق رفت. دخترک رفت توبحرآسمان . لبه غروب بود. دم دمای خورشید کشان، سفره چشمش را پهن کرد تو هوا و غرق تماشا شد.

پسرک وارد اتاق شد. چشم‌هایش برای چند لحظه سیاهی رفت. بعد از چند لحظه چیزهای توی اتاق کم کم جان گرفتند. چند بچه که یک طرف اتاق وول می‌خوردند ، کمد فرسوده‌ای که دهانش جر خورده بود، رخت خواب‌های کهنه‌ای که از هم سواری می‌گرفتند ، چراغ دم مرگی که پت پت می‌سوخت ، یک منقل و حجم دود آلودی از چند مرد که زل زده بودند تو چشمش. نگاه تحقیر آمیز و شیطنت بارشان روی پسرک پهن بود و از لای دندان‌های زرد و جرم گرفته‌اشان بوی لاشه گندیده ترین کرم‌ها به مشام می‌رسید .

یکی‌شان گفت : پسرته ….و همگی خندیدند. نگاه‌ها روی چهره مرد لاغری میخکوب شد ، در حالی که دود غلیظی از کوره سینه‌اش بیرون می‌داد بی حوصله گفت:

– یکی از همین بی کس و کاراس!!!

به پسرک اشاره کرد حال حرف زدن نداشت. پلک‌های پف کرده‌اش را به زحمت باز نگه داشته بود. سرش را خاراند .

– خالیش کن!

پسرک جلو رفت و جیب‌هایش را خالی کرد روی زمین. مرد با نگاه تهدید آمیزی به او فهماند کم است. پسرک بریده بریده گفت :

– ب …به ..خدا…ه … هم… همش…. همینه !

مرد به زحمت پلک‌هایش را بالا آورد چشمانش مردار وار سو سو می زد تکرار کرد:

– بقیه اش!

– بقیه نداره.

– بقیه اش!

– بخدا… همش… همینه.

– گفتم بقیه اش!

– بخدا… بخدا…

مرد نیم خیز شد. لبخند تلخی پشت نگاه شیطنت آمیزش سبز شد. نرسیده پلاسید. دستش روی کمربند لغزید. سگک آن را شل کرد. کمربند مثل مار خزیده‌ای از کمرش باز شد موازی پاهای لاغرش آرام گرفت. سر و ته که شد برق سگک کهنه‌اش ناخواسته درچشمان وحشت زده‌ی پسرک ریخت . کمربند، کهنه و چرب و چیلی بود. سوراخ‌های بیقواره‌اش از گردی خارج شده بودند. از چند جا با هم کش آمده بود. بیقرار توی دست مرد وول می‌خورد. پشت پسرک به اندازه پهنای کمربند سوخت. مثل دیشب، مثل پریشب، مثل همیشه.

دهانش خشک شد. چند تا حرف نارس به زحمت راه گلویش را جر داد:

– ب ب خ خ د ا

چشمانش از ترس گرد شده بود. مرد دندان‌هایش را روی هم فشار داد خونابه از لای درز دندان‌های جرم گرفته‌اش ریخت روی لب‌هاش. مردها خندیدند. مرد گر گرفت. کمربند مثل مار توی صورت پسرک پرید. پسرک به پشت افتاد. تا مغز استخوانش تیر کشید. مردها دوباره خندیدند. مرد دیوانه وار فریاد می زد. کمربند در هوا می‌رقصید. پسرک از درد به خود می‌پیچید. ناگهان به سرعت نیم خیزشد به طرف مرد حمله کرد. اولین‌بار بود که اتفاق می‌افتاد. هیکل کوچکش لای استخوان‌های مرد گم شد. مرد سکندری خوردو به پشت افتاد. مردها قهقهه زدند. پسرک مثل باد گریخت. مرد به سرعت بلند شد وبه دنبالش دوید . پسرک پا برهنه از حیاط خانه بیرون رفت مرد هم. بیابان سینه باز کرد. راه پهن شد. سایه‌ی مرد جلوتر از پسرک می‌دوید. نفس‌های پسرک تند شد. سینه‌اش سراسیمه پر و خالی می‌شد. دست‌هایش یکی در میان هوا را عقب می زد. پاهایش یک نفس می‌دویدند. باد توی صورتش می‌خورد. آفتاب مرده بود. غروب نفسگیرتر از همیشه رنگ می‌باخت. مرد پا به پای پسرک می‌دوید و ناسزا می‌گفت. عاقبت آنقدر دور شدند که فرصت دیدنشان تمام شد …

 

شب آرام آرام خودش را روی زمین پهن می‌کرد. ستارگان دزدکی زمین را دید می‌زدند. ماه در نیمه سیاهش می‌گریست. صدای جیرجیرک‌ها در هوا موج می‌انداخت. جاده‌ی تاریک پر بوداز بچه‌هایی که سلانه سلانه بزرگ می‌شدند.

در همچنان در شرقی‌ترین زاویه خود روی یک لنگه ژست گرفته بود .در حیاط زنی کولیوار دور خودش می‌چرخید. چیزهایی می‌گفت که تنها خودش می‌فهمید. از درون خانه صدای قهقهه می‌آمد .گاهگاهی صدای جیغ کودکی دل شب را می‌ترکاند.

سیاهی چشم دخترک پر شده بود از لکه‌های نور. هنوز نگاهش در دل آسمان ول بود. ناگهان چشمش را از آسمان قاپید. به طرف زن دوید. هیجان زده بود و زن پر از اضطراب. زل زد به چشمش بی تاب گفت:

– هی کولی الان یه ستاره افتاد، میگن وقتی یه ستاره می‌افته یه نفرمی‌میره ! راسته … راسته نه ….

زن آرام گرفت نشست نگاه نشُسته‌اش را پرت کرد در دل شب. خانه غرق سکوت بود. دخترک همچنان کودکانه منتظر جواب مانده بود. باد می‌وزید. سیاهی تا دور دست رفته بود. از انتهای دشت مردی تنها سایه وار می‌آمد …

شب شروع سرد تکان دهنده‌ایست از هجوم تاریکی تا تولد نور دوباره تاریکی و باز هم …

این‌طرفها سیاهی همیشگیست. اگر چه آنطرف مردم در نور می‌دوند ….

 

 

درباره‌ی نویسنده

ابراهیم قدردان

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها