Tag: ادبیات ایران

مثلاً نشسته بود و از سر بیکاری فیلم طولانی و محو زودیاک را می‌دید ولی خیلی زودتر از انتظار ذهنش پرید سمت همان ماجرایی که هزار بار در این چند ماه اخیر دوره‌اش کرده بود. باز هم فکر کرد و آخر سر ماند با کلی علامت سوال و فیلمی که هیچ نفهمیده بود. دوباره فیلم را از اول گذاشت. چیزی ته دلش غر زد: ولش کن! و چیزی سر دلش با اخم غرید که: چرا ول کنم؟ کاری که بجز فکر کردن ندارم. همینه که هست!
باید بتوانم گرمای آن را احساس کنم، تا الان به قدر کافی نزدیک شده است. نزدیک شدن کافی نیست، برخورد مهم است. اما نه، برخورد هم به تنهایی کارساز نخواهد بود. باید متلاشی شود. آری، متلاشی و سپس تکه‌تکه شدن، سوختن و دود شدن. در آخر نباید اثری از آن باقی بماند. ولی انفجار هم لازم است؛ بدون انفجار تکه‌تکه شدن ناممکن است. آه که چقدر زیبا خواهد بود، اما این را می‌دانم و همیشه هم می‌دانستم، اما این را می‌دانم و همیشه هم می‌دانستم، اما این را می‌دانم و همیشه هم می‌دانستم: چیزها آن‌گونه که به نظر می‌رسند، نیستند ـ تا نبینم.
روز موعود برای ملاقات بابا و عمو هوشنگ با پزشک‌نَما رسید. بابا با اینکه من هم همراه‌شان بروم مخالفت کرد، برای همین هیچ وقت نفهمیدم بابا برای آن پرونده سازی و ایراد‌دار کردنِ خودش چقدر تقدیم پزشک‌نَما کرد. پزشک‌نَما در ازای مبلغی که بابا تقدیمش کرده بود، بعد از دو هفته پرونده‌ای قطور از آزمایش‌های مربوط به شنوایی‌سنجی تا گزارش‌های مربوط به گفتار‌درمانی که همه ناامید کننده‌ بود را تقدیم بابا و عمو هوشنگ کرد. خلاصه پرونده چنین بود: «هر دو گوش کاملا ناشنوا، ناتوان در بیان منظور و برقراری ارتباط کلامی با دیگران. علت بیماری: تصادف و به دنبال آن شُک عصبی ناشی از انفجار باکِ بنزین خودرو. زمان شروع اختلال: ۱۳۸۳ زمستان.»
در آپارتمان هنوز کامل باز نشده بوی تند اسپند سیلی‌وار روی صورتم می‌نشیند. کم مانده است به زانو در ‌آیم. با چند سرفه‌ اغراق آمیز اعتراض خود را نشان می‌دهم. منتظر پاسخ نمی‌مانم و آسانسور را با فشردن دکمه‌اش فرا می‌خوانم. بدون اینکه در راه معطل شود خود را به طبقه‌ چهارم می‌رساند. مانند همه قرارهای پیشین این ساعت، تنها و بدون سرخر می‌آید. بدنم را در سینه‌ گشوده‌اش نگه‌ می‌دارم و مانع حرکتش می‌شوم. چند لحظه صبوری می‌کند اما در نهایت، محترمانه و به گرمی اولین روز همصحبتی تذکر می‌دهد.
پله‌ها را دوتا دوتا رد کردم. به پارگرد دوم که رسیدم نفسم بالا نمی‌آمد. دستم را تکیه دادم به دیوار. داغ بود. همه چیز داغ بود. مابقی پله‌ها را یکی یکی رفتم بالا. متوجه صدایی از بالای پله‌ها شدم. انگار کسی داشت می‌آمد پایین. صدای نفس کشیدنش را می‌شنیدم. بالاتر رفتم تا ببینمش. روی پله سوم که رسیدم روبه‌رویم ظاهر شد. یک مرد میانسال بود با پالتوی سیاه. آهسته به سمت من آمد. دقیقا روی پله چهارم ایستاد. یک سروگردن از من بلندتر بود. قطرات چرکِ عرق، از روی پیشانی‌اش می‌سُرید پایین و از کنار لبش به زیر چانه و بعدش هم در یقه چرکینش ناپدید می‌شد.
همه چیز از جشن عروسی در آن شب شروع شد که ما هم در آن دعوت داشتیم و همسرانمان هر چه بیشتر از لوازم آرایش استفاده می‌کردند چروک‌های زیر چشم، اطراف دهان و خطوط روی پیشانی‌شان پنهان نمی‌شدند.
طی دوران چهل سالهٔ عمرم هیچکس را مثل آقای «فتاح» خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را «دیوانه» صدا می‌زدند. زمانی که دانشجوی پزشکی دانشگاه بوعلی همدان بودم، با آقای «فتاح» همسایهٔ دیوار به دیوار بودم. گهگاهی با آقا و خانم «فتاح» به مناسبت های مختلف رفت و آمد داشتم. خانواده‌ای بی‌غل‌وغش و دوست‌داشتنی بودند.
رودکی ناگهان از خواب پرید! آن هم از شدت تشنگی! از زنش تقاضای آب کرد. زنش در حالت خواب و بیداری کاسه ای آب آورد و رودکی نوشید. نوشید و دیگر خوابش نبرد. فکر و خیال، امانش را بریده بود. باید کله ی سحر پا می شد می رفت بیرون دنبال کار بگردد. توی قرن سوم هجری، آن هم با چشمهای نابینا، حالتی بود مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه، خلاصه یک جورهایی همان حالتی که می گویند حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.
چند دقیقه بعد ایستاده بود کنارم و آب موهایش را با حوله‌ نارنجی کوچک می‌گرفت. موهایش صاف بود. مثل موهای من. آنها را شانه می‌زد، دو دسته می‌کرد و بعد طره‌های مو را می‌پیچید. موها حالت می‌گرفت و همیشه مرتب بود.
از زندان كه آزاد شد باور كرد كه ديگر جايي براي او در اين دنيا باقی نمانده است، جز تمام آرزوهايش كه در چشم‌های آیدا و نوشته‌هایی كه در دستان او به امانت گذاشته بود خلاصه می‌شد. از مادرش فقط یک‌تخته سنگ سياه و سرد در بهشت‌زهرا مانده بود و خواهرهایش هم که دنبال زندگي خود بودند، دیگر نه خانه‌ای مانده بود و نه مال و کسبی. باخته‌هایش را كه می‌شمارد تنها صداي قلب رقیه خانم در ميان آن‌ها سنگيني می‌کرد.
«خودش» هر وقت از بیرون می‌آمد تمام لباس‌های فرم سربازی‌اش را می‌کند، الا یک دست لباس گرم سرهمیِ پنبه‌ای، که زیر تمام لباس‌های زمستانی می‌پوشید. توی خانه هم لباس پنبه‌ای را در نمی‌آورد. اگر این لباس گرم نبود، بعید می‌توانست توی این فصل و سرمای استخوان سوز آپارتمان دوام بیاورد. موقع خواب خودش را توی دوتا پتو می‌پیچید و روی «آن‌یکی» هم یک ملحفه‌ی سفید سبک می‌انداخت. خوابیدن توی اتاق خواب به آن سردی، کار ساده نبود.
اوس عزیز پک دیگری به سیگارش زد و بقیه‌اش را داخل زیر سیگاریِ روی طاقچه له کرد. دود ضعیف و ملایمی از ته ماندهٔ سیگار له شده در هوا به رقص در آمد و با ناز و به ظرافت خود را بالا کشید و چند ثانیه بعد محو و ناپیدا شد. اوس عزیزدر حالی که دود سیگارش را از بینی خارج می‌کرد، کنارِ همسرش، فاطمه‌ خانم نشست. با لبخندی بر لب، دستی بر روی موهای سیاه و ژولیده اش کشید و گفت: هوای خوبیه! نه!؟