ادبیات، جامعه، سیاست

اجباری

نازنین پدرام

تابستان بود و دو ماه مانده‌ بود تا هجده سالم شود. کنکور را داده بودم و امیدم برای قبولی تقریبا صفر بود. بابا که این را می‌دانست و اصلا امیدی به قبولیم در آن سال نداشت، یا نذر و نیاز می‌کرد تا قانون خرید خدمت برای همه‌ی مشمولان دوباره اجرایی شود و یا دائم در پرس و جویِ راهی بود تا از طریق قانون کفالت معاف شوم. صبح زود با تشرهای بابا از خواب نازِ صبحِ تابستان بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه‌ای که با وساطت و لطف مادرم خوردنش امکان‌پذیر شد، راهی میدان سپاه شدیم. وقتی وارد نظام وظیفه شدیم بابا گفت، «تو همین جا بمون الان میام.» و به سمت باجه‌ای رفت که بالای آن نوشته‌بود «کفالت». بیست دقیقه‌ای همان‌جا ایستادم تا نوبت بابا شد و سوال تکراری که جوابش را می‌دانست پرسید. وقتی برگشت زیر لب غرغر می‌کرد و فحش می‌داد.

پرسیدم: «چی شد؟»

بابا گفت: «بچه پرو من جا باباشم واسه من قانون، قانون می‌کنه، هر روز از خواب بیدار میشن، صدتا قانون عوض می‌کنن، اونوقت این یکی واسشون حکم کِش شلوارشون رو داره!»

گفتم: «گفت نمیشه نه؟ بابا واسه چی خودتون رو خسته می‌کنید؟ ما که می‌دونستیم شامل‌مون نمیشه، ما که صدبار تا حالا اومدیم پرسیدیم، نمیشه چون شما شصت و پنج سالت نشده؛ الکی از خواب صبحمون هم زدیم.»

بابا چشم غره‌ای حواله‌ام کرد و با دستش شانه‌ام را به عقب هُل داد و گفت: «دِ گوساله تو که خودت میگی می‌دونستیم تو که خودت میگی صدبار اومدیم و پرسیدیم واسه چی مثل بچه آدم نشستی درس بخونی؟ آخه تو که عرضه یه صبح از خواب پا شدن رو نداری چطوری میخوای بری سربازی؟! آخه من چجوری برم به اینا بفهمونم که تویِ پدرسگ به دردشون نمیخوری!»

با طلبکاری گفتم: «اصلا دو سال میرم ، ببینیم به دردشون می‌خورم یا نه!»

بابا که انگار در فکر بود گفت: «زر زر نکن، ولی جوجه سرباز یه حرف خوب زد، گفت تک فرزندی که باباش بالای شصت و پنج سال نباشه ولی مریض باشه میتونه معافیت کفالت بگیره! ای خدا خودت درستش کن!»

با تعجب گفتم: «چی رو؟!»

بابا با حرص گفت: «درد و مرض بگیرم!»

با ناراحتی گفتم: «ای بابا، میخوای من رو از دردسر دربیاری یا بندازی توی دردسر.»

بابا به حرفم اعتنایی نکرد و هم‌چنان که در فکر بود راه افتاد به سمت خانه. از آن روز تا یک هفته شام و نهار را با یک کاسه کَره آب کرده می‌خورد؛ وقتی که خانه بود دائم سیگار می‌کشید، بعضی روزها تا دو پاکت هم سیگار می‌کشید و البته بیش‌تر از قبل با عمو هوشنگ تلفنی صحبت می‌کرد.

بعد از یک هفته رژیمِ کَره و سیگار عمو هوشنگ به خانه‌مان آمد، به محض ورود بعد از سلامی که با سَر به بابا داد با نگرانی در چشم بابا نگاه کرد و گفت: «چی شد؟ هنوز مریض نشدی؟»

بابا جواب داد: «نه! لامصب این قلب مثل ساعت کار میکنه، هر چی بیشتر سیگار میکشما ، انگار شارژش می‌کنم!»

عمو با همان نگرانی گفت: «آخه وقت هم نداریم.»

بابا پرسید: «تو تونستی آشنایی، راه جدیدی، چیزی پیدا کنی؟ این گوساله برعکسِ همه ست، بره سربازی افسارش از دستم دَر میره ، تا خودم بالا سَرشم آدمه، حالا بماند که اصلا یادش می‌ره دانشگاه رو چجوری می‌نویسن!»

عمو قیافه‌اش عوض شد و شروع کرد به امید دادنِ بابا و گفت: «درست می‌شه، با چند نفری صحبت کردم؛ چندتا آدرس و تلفن هم گرفتم.»

بابا با هیجان گفت: «کیا هستن؟! کاری ازشون ساخته هست؟!»

عمو ادامه داد: «یکی رو پیدا کردم بهش معروف به سرهنگ مُعافی، یعنی اگه اخراجش نمی‌کردن الان سرهنگ بود.گفت واست پرونده پزشکی درست کنیم؛ فقط باید وقتی که میریم نظام وظیفه واسه معاینه خوب تمرین کرده باشی تا مطابق با اون بیماری که براش پرونده درست کردیم رفتار کنی .آدرس و شماره تلفن چندتا دکتر رو هم بهم داده؛ فقط یه ذره خرج داره.»

بابا گفت: «عیبی نداره، خدا شاهده الان بگن میفروشن میرم میخرم. حالا چه دکترایی هستن، ببین کدوم نقشِ مریضیش آسون تره!»

 عمو هوشنگ یک لیست از جیبش درآورد و شروع کرد به خواندن: «متخصص قلب و عروق، متخصص غدد، البته این یکی واسه خودش خیلی خوبه ، یارو گفت اگه مشمول، تیروئید داشته باشه راحت معاف میشه.»

بابا گفت: “نه نه نمی‌خوام عیب رو بچم بزارم، خودم مریض باشم بهتره.»

عمو هوشنگ ادامه داد: «فوق تخصص قرنیه، متخصص ستون فقرات، نرولوژی، اورولوژی، گوش و حلق و بینی.»

بابا و عمو هوشنگ گوشی تلفن را برداشتند و از همان ابتدای لیست شروع کردند به تماس گرفتن. یکی اصلا اعتماد نکرد و دیوار حاشا را بنا کرد، مدعی شد با فُلان سرهنگ اصلا آشنایی ندارد. یکی هم انگار قبلا لو رفته بود و دیگر اجازه طبابت نداشت، یکی پولی تقریبا معادل خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردیم را خواست، از بین آن لیستِ به قول عمو هوشنگ «پزشکانِ کار راه‌انداز»، تنها توانستند با یک پزشک یا بهتر بگویم یک پزشک‌نَما، به قول بابا و عمو هوشنگ مذاکره کنند و خوب او را بِپَزَند و با هم به تفاهم برسند. عمو هوشنگ آدرس پزشک‌نَمایی را که تخصصش پرونده سازی در بیماری های گوش ،حلق و بینی بود را گرفت و قرار گذاشتند تا برای گذاشتنِ عیب و ایراد روی بابا به مطبش بروند.

روز موعود برای ملاقات بابا و عمو هوشنگ با پزشک‌نَما رسید. بابا با اینکه من هم همراه‌شان بروم مخالفت کرد، برای همین هیچ وقت نفهمیدم بابا برای آن پرونده سازی و ایراد‌دار کردنِ خودش چقدر تقدیم پزشک‌نَما کرد. پزشک‌نَما در ازای مبلغی که بابا تقدیمش کرده بود، بعد از دو هفته پرونده‌ای قطور از آزمایش‌های مربوط به شنوایی‌سنجی تا گزارش‌های مربوط به گفتار‌درمانی که همه ناامید کننده‌ بود را تقدیم بابا و عمو هوشنگ کرد. خلاصه پرونده چنین بود: «هر دو گوش کاملا ناشنوا، ناتوان در بیان منظور و برقراری ارتباط کلامی با دیگران. علت بیماری: تصادف و به دنبال آن شُک عصبی ناشی از انفجار باکِ بنزین خودرو. زمان شروع اختلال: ۱۳۸۳ زمستان.»

شبی که بابا و عمو هوشنگ از مطب پزشک‌نَما به خانه آمدند، قرار بر این شد بابا از همان شب شروع به تمرین کند تا وقتی برای معاینه خدمتِ پزشک نظام وظیفه رسیدیم به خوبی از عهده نشنیدن و از همه مهم‌تر حرف نزدن برآید. مثلا موقع خوردنِ شام اگر بابا ترشی می‌خواست رو به مامان می‌کرد و با گشاد و تنگ کردن چشمانش و تکان دادن دستانش و ایجاد صداهایی مثل” آ،او،ایی آآآ” ترشی می‌خواست و مامان هم در جواب ظرف ترشی را با غیض جلویش می‌کوبید و می‌گفت، «به جا اینهمه انرژی و اَدا و اطوار اون یه انگشت اشاره دَه گرمی رو بگیری سمتش کافیه! والا! همه کَرو لال‌ها همین کار رو می‌کنن!» مادرم گاهی از اینکه بابا زیاد حرف نمی‌زد و درباره همه کارهایش ، به خصوص آشپزی اظهار نظر نمی‌کرد رضایت داشت و خدا را برای این ناتوانیِ مقطعی شکر می‌کرد، اما بعضی وقت ها بابا تحمل اظهار نظر نکردن را نداشت و از طرفی هم حاضر به حرف زدن نبود تا تمرینش خراب نشود، همان موقع بود که مادرم حوصله‌اش از ادا و اطوارهای بابا سر می‌رفت و همه، از بابا و من و عمو هوشنگ گرفته تا …. پزشک‌نَما و سرهنگ‌نَما و حتی رئیس سازمان نظام وظیفه را با عبارت‌هایی نا‌مناسب مورد لعن و نفرین قرار می‌داد.

بعد از تحویل گرفتن پرونده پزشکی من، بابا و عمو هوشنگ راهی نظام وظیفه شدیم؛ متاسفانه به عمو هوشنگ اجازه ورود به بخش کمسیون پزشکی داده‌ نشد. حضور عمو هوشنگ خودش باعث آرامش و اعتماد به نفس می‌شد ولی ما از آن محروم شدیم. سازمان نظام وظیفه در آن روز شلوغ‌تر از روزهای دیگر بود و سربازها در حال جابه‌جایی میز و صندلی و اثاثیه دیگر در بین طبقات سازمان بودند. وقتی وارد اتاق معاینه شدیم دستانم یخ کرده بود و دهانم خشکِ خشک بود. روی پیشانی بابا هم عرق نشسته‌بود و چشمانش حتی از زمانی که در خانه کَر و لالی را تمرین می‌کرد، گشادتر شده بود و کاملا حس می‌کردم زیر بار سنگینی است و همه زور خود را برای خوب ایفا کردن نقشش می‌زند. البته این را هم عمو هوشنگ قبلا یادآوری ‌کرده بود که این مرحله اول است و تا پایان راه هم‌ چنان باید روحیه خودمان را حفظ کنیم. بابا در مدت تمرینش به بالا نگه داشتن دستانش و تاب دادن‌شان برای بیان منظورش عادت کرده بود، در اتاق معاینه هم یک دستِ بابا بالا مانده بود و انگشت اشاره‌اش به شکل عصا خشک شده بود؛ انگار در همان آخرین حالتی که داشت منظورش را به عمو هوشنگ می‌فهماند خشک شده بود. بابا روی صندلی مقابلِ میز دکتر نشست و من با دستپاچگی پرونده پزشکی و بقیه مدارک را روی میز دکتر گذاشتم . دکتر شروع کرد به بررسی مدارک و دو سه دقیقه‌ای در اتاق سکوت بود و در همان دو سه دقیقه انگشت بابا کم کم شُل شد و دستش را پایین آورد وکنار دست دیگرش روی پاهایش گذاشت. دکتر بعد از بررسی مدارک، پرونده را بست و همان‌طور که از جایش بلند می‌شد پرسید: «پدرت چند ساله ناشنواست؟»

می‌دانستم بابا دارد همه زورش را می‌زند تا جلوی خودش را بگیرد و به جای من جواب ندهد ، مثلا نگوید “دکتر فقط ناشنوا نیستم لال هم هستم”، پس زود جواب دادم: «نُه سالی میشه دکتر.»

دکتر به سمت بابا رفت و پشت صندلی اش ایستاد؛ صورت بابا گُل انداخته بود و نفس‌هایش صدادار بود .

دکتر یک قدم از صندلی بابا فاصله گرفت و پشت هر دو گوشش به ترتیب دو سه بار با شدت‌های مختلف کفِ دستانش را به هم زد، خوشبختانه این کار جزء تمرینات بابا و عمو هوشنگ بود و بابا خوب از عهده واکنش نشان ندادن برآمد. دکتر از پشت صندلی بابا به سمت میز خود حرکت کرد، در وسطِ اتاق معاینه بود که یک‌دفعه صدای مهیبی آمد و سقف بالای سرمان لرزید. من از جایم پریدم؛ دکتر هم ترسید و در همان نقطه ایستاد؛ سرش را بالا آورد؛ در همان زمان بابا از ترس روی صندلی‌اش کمی نیم خیز شده بود. بابا زود به خودش آمد و با درآودن صدای”آآآب،آب” و نیم خیز شدنِ دوباره و اشاره به میز دکتر سعی به جمع کردن اوضاع کرد. من هم سریع دوزاریم افتاد و رو به دکتر گفتم : «اجازه هست یه لیوان آب به بابا بدم.»

دکتر که حالا پشت میز نشسته‌ بود به پارچ و لیوان روی میز اشاره کرد و گفت: «خواهش می‌کنم بفرمایید.»

دکتر دوباره پرونده بابا را برداشت و شروع کرد به ورق زدن، پرسید: «چندتا بچه‌اید؟»

قبل از آنکه بابا جواب بدهد و بگوید، دوتا بچه دارم ، یه دختر کوچیک‌تر هم دارم که خیلی از این پسرِ باهوش‌تره و می‌دونم حتما یه چیزی می‌شه و دکترجان دختر یه چیز دیگست…، گفتم: «تو مدارک هست دکتر، فقط یه خواهر کوچیک‌تر از خودم دارم.»

دکتر دوباره پرسد: «پدرت چند سالشه؟»

باز هم قبل از اینکه بابا جواب بدهد، فوری گفتم: «پنجاه و شش سالشونه.»

«پنجاه و شش سالمه دکتر جان، البته جوون‌تر نشون داده‌ میشم، پدرِ خدابیامرزمم همین‌طور بود…»

دکتر گفت: «بسیار خُب.»

دکتر پرونده را بست و در یک کاغذ شروع کرد به نوشتن. دوباره در اتاق سکوت شد و فقط صدای نفس کشیدن بابا و صداهایی از جابه‌جایی و کشیده‌ شدن اثاث در طبقه بالا می‌آمد. بابا که متوجه شده بود در طبقه بالا در حال جابه‌جایی وسایل هستند و هر لحظه ممکن است با صدایی وحشتناک از جا بپرد، پیش دستی کرد و شروع کرد به یک ناله‌ی ممتدِ آرام اما گاهی صدایش را بالا و پایین می‌کرد تا آمادگی مقابله با هر صدا و لرزش سقف و ترس را داشته‌ باشد و واکنشش طبیعی باشد. بعد از سه چهار دقیقه دکتر روی صندلی صاف نشست و امضاء پای نامه زد؛ مهرَش را از کشویِ میزَش بیرون آورد و محکم پای نامه کوبید؛ پرونده پزشکی بابا و بقیه مدارکم را روی میز به سمتم هُل داد و گفت: «مدارکت رو بردار.»

پرسیدم: «اعزام به بیمارستان زدید؟!»

دکتر گفت: «نه لازم نیست؛ اینم نامه‌ات، برو طبقه بالا برای صدور کارت معافیت.»

پرونده و مدارکم را سریع برداشتم و دستی که با آن نامه را از دکتر گرفته بودم هنوز در هوا بود که بابا با لبخندی گَل و گُشاد روی صورتش، در حالی که دو دستش را بالا آورد و گفت،” خدایا شکرت” از جایش بلند شد و به سمت در حرکت کرد. بابا که به پشت دَر رسید، دستش را به دستگیره دَر برد و با همان لبخند برگشت تا به من بگوید ” دِ گوساله چرا نمیای؟” اما با دیدن چهره بُهت زده من یک‌دفعه به خودش آمد و خنده از صورتش محو شد و به جای آن لبخندی، با همان ابعاد لبخندِ بابا، روی صورت دکتر نمایان شد که مثل فاتحان صاف و دست به سینه نشسته بود و حتی برقِ دندان نیشش هم دیده می‌شد. همه تعجم در آن روز از این بود که چرا بابا با آن همه فشار و استرس و نهایتا ناراحتی و عصبانیتی که از شکست تحمل کرده بود، قلب و مغزش هم‌چنان صداقانه با سازمان نظام وظیفه در جهت اعزامِ من به اجباری همکاری کردند و هیچ سکته‌ای را قبول نکردند.

بیرون اتاق عمو هوشنگ نامه را گرفت و برای من و بابا که هنوز در بُهت و ناباوریِ آن شکستِ عظیم و پُرخرج بودیم خواند، «مشمول شرایط استفاده از قانون کفالت را ندارد. ناتوانی شنیداری و گفتاری بیمار تحت کفالت ثابت نشد.»

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

اسب‌ها روی ساحل رود ارس

علی‌کیشی زیر سایه‌ی چنار هزاران ساله‌ای نشسته بود که روزگاری اولیای خدا آن را برگزیده بودند؛ با قلبی ستمدیده به تار خود زخمه می‌زد و آوازی سوزناک می‌خواند.

لبخندی‌که هیچ‌وقت فراموش نشد

بهم گفته بودند این سوال را نپرس چون جوابت را نمیده. با یه نیش‌خند گفتم: «مگه میشه جواب نده، قراره زنش بشم». گفتند«”خود دانی، تو برو و امتحان کن، ببین چی میگه بعد بیا خاک بریز رو این شست». 

Designed & Developed by Nebesht Media