عزیز حکیمی

ترجمه‌ی فارسی کتاب جدید سلمان رشدی همزمان با نسخه انگلیسی آن منتشر می‌شود

«کاخ زرین» را عزیز حکیمی، نویسنده و مترجم اهل افغانستان، به فارسی رایج در ایران ترجمه کرده و نشر نبشت که امتیاز انتشار این کتاب را رسماً به دست آورده، در ماه سپتامبر ۲۰۱۷ همزمان با نسخه‌ی انگلیسی در دو قالب الکترونیک و...

نقاشی

طرف خوشگل است. خوشگل‌تر از نقاشی‌هایش. چون خوشگل بودن صفتی‌ست که همیشه با اوست. در حالی‌که، نقاشی عملی‌ست که او وقتی خواب نیست، یا غذا نمی‌خورد، انجام می‌دهد؛ و یا وقتی با مردهایی که تو نمی‌شناسی‌، روی تختت، لابلای...

ناحیه ششم : بخشی از رمان «فوق‌العاده بلند و بی‌نهایت نزدیک»

بابا همیشه منو توی تختم می‌خوابوند و برام قصه می‌گفت. گاهی با هم نیویورک تایمز می‌خوندیم و بعضی وقتا آهنگ «من والروز هستم» رو با سوت می‌زد،‌ چون آهنگ مورد علاقه‌اش بود، ولی نمی‌تونست معنی‌شو توضیح بده. یه چیزی که بابا...

بیگانه‌ای با خارشی در پا: فصلی از رمان «دوسال و هشت ماه و بیست و هشت شب» اثر سلمان رشدی

زندگی آقای جرونیمو تا آن لحظه به سفر می‌ماند که در جهان کوچنده‌ی اجداد ما نامعمول نبود. جهانی که در آن مردم به سادگی از مکان‌ها و باورها و اجتماعات و کشورها و زبان‌ها و حتی از چیزهای مهمتری، مثل غرور و اخلاق و قضاوت...

تخیلات

ناگهان، احساس می‌کند که کسی پایین تخت لحاف را می‌کشد. بیدار می‌شود. چه می‌تواند باشد؟ آیا گربه‌ای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خواب‌آلود، چراغ کنار تخت را روشن می‌کند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ...

خائن: از مجموعه‌ داستان «قرعه‌کشی» نوشته‌‌ی شرلی جکسون

وحشتی سرتاپای خانم والپول را در بر گرفت. صبح بدی را آغاز کرده بود. تا آن وقت حتی یک فنجان قهوه هم نتوانسته بود بنوشد. بعد هم که تلفن زنگ زد و او را درگیر وضعیت غیرمنتظره‌ای کرد. ولی انگار هیچ کدام این‌ها کافی نبود که آن...

عالی جناب | فصلی از رمان «تپه‌مورچه‌های ساوانا» | اثر چینوا اچه‌به

سرگرد جانسون اوسای، رئیس جوان شورای تحقیقات دولتی (در واقع پلیس مخفی) اضطراب عمیق عالی‌جناب را کاهش داد و بار دیگر، به قول خود عالی‌جناب، ثابت کرد که هرچه کابینه‌ بی‌کفایت باشد، آن درجه‌دار جوان باکفایت است. سرگرد را...

مارخور

مردم می‌گفتند پنج روز بعد از بمباران او را کنار جسد بی‌تنبان ملای مسجد و مردی لاغر یافته‌ بودند که همان‌طور زانو به بغل مرده بود. کسی هرگز نفهمید آن مرد کی بود. او را هم همراه ملا در قبرستان قریه دفن کردند. اما نورالدین...

پیرمردی فرتوت با بال‌هایی بسیاربزرگ

روز بعد همه می‌دانستند که یک فرشته واقعی در خانه پلایو زندانی‌ست. برخلاف دستور زن خردمند همسایه که باور داشت همه فرشته‌ها بازماندگان فراری یک توطئه آسمانی بودند، هیچ کس دل و جرات آن را نداشت که با چماقی به سر فرشته...

دروغستان | داستان کوتاهی از مجموعه‌ی «ناگهان، ضربه‌ای به در» نوشته‌ی اتگار کرت

همه چیز با یک رویا شروع شد. خوابی کوتاه و پراکنده درباره مادرش که مرده بود. در خوابش هر دو روی یک حصیر در فضایی سفید و تمیز، که نه آغازش پیدا بود و نه پایانش، نشسته بودند. کنار آنها، در آن فضای لایتناهی سفید یک ماشین...

پرنده‌های وحشی بهشت

آقای هنلی یک مرد ساده‌دل امریکایی بود، اما بچه‌هایش آخر خط بودند. آقای هنلی در یک شرکت بیمه کار می‌کرد و کارش تفکیک مرده‌ها از زنده‌ها بود. همه‌شان در کابینت‌های پرونده در اتاق کارش بودند. همه به آقای هنلی می‌گفتند که...

زیر آفتاب داغ

آفتاب به شدت بر دشت می‌تابید و بی‌تابی طیب‌آغا لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، نه به خاطر گرمی، بلکه به این دلیل که همین چند دقیقه پیش سوالی را که باید از ذاکرخان بمب‌ساز می‌پرسید، فراموش کرده بود. ذاکرخان خم شده و نیم تنه‌اش...