موضوع: عزیز حکیمی

قضیهٔ غیب شدن فیل

گزارش مربوط به ناپدید شدن فیل اولین گزارش بخش اخبار محلی بود.  تیتر درشت‌تر از معمول خبر چشمم را گرفت: «غیب شدن فیل در حومه توکیو» و عنوان فرعی زیر آن با خطی کمی ریزتر نوشته بود: «هراس فزاینده شهروندان از ناپدید شدن فیل. برخی خواهان تحقیق در این زمینه شده‌اند.» تصویری از مامورهای پولیس در حال وارسی فیل‌خانه نشر شده بود. فیل‌خانه، بدون فیل، یک جوری ناقص به نظر می‌رسد. بزرگتر از آنچه واقعا بود؛ خشک و خالی مثل جسد یک حیوان عظیم‌الجثه‌ای که امعاء و احشاءاش را کشیده باشند.

داستان اسراییلی، ترجمه افغانستانی:  پلی از واژه‌ها میان تهران و تل‌آویو

اتگار کرت به عنوان یک نویسنده اسرائیلی هرگز گمان نمی‌کرد که امکان ترجمه کتابش به زبان فارسی وجود داشته باشد. اما دلیل رخ دادن این اتفاق ناممکن نتیجه تلاش یک مترجم و نویسنده افغانستان «عزیز حکیمی» و دوستی بین این دو مرد (نویسنده و مترجم) است.

آیا حق داریم به هر آن‌چه خواستیم باور داشته باشیم؟

باور‌ها پنداری از واقعیت‌اند: باور کردن به امری لاجرم به معنای «واقعیت» پنداشتن آن است. همزمان، باور و عقیده نوعی آرزوی «واقعیت داشتن» امری‌ تلقی  می‌شود، اما صرفا اعتقاد داشتن، آن را تبدیل به واقعیت نمی‌کند. با این وجود، آیا حق داریم به هر آن‌چه خواستیم باور داشته باشیم؟

عشق سمسا

سمسا نمی‌دانست کجاست یا چه باید بکند.  تمام آنچه می‌دانست این بود که حالا آدمی به نام گریگور سمساست. و این را از کجا فهمیده بود؟ شاید وقتی خواب بود کسی آن را در گوشش زمزمه کرده بود. اما قبل از آنکه به گریگور سمسا مسخ شود، کی بود؟ یا چی بود؟

دروغستان

در خوابش هر دو روی یک حصیر در فضایی سفید و تمیز، که نه آغازش پیدا بود و نه پایانش، نشسته بودند. کنار آنها، در آن فضای لایتناهی سفید یک ماشین آدامس بود که بالای سرش یک حباب شیشه‌ای بزرگ پر از آدامس‌های توپی رنگارنگ داشت. از آن ماشین‌های قدیمی که یک سکه توش می‌انداختی و دسته‌اش را می‌چرخاندی و یک آدامس بیرون می‌افتاد.

نوشتن عشق است، نه بزنس

ما هنوز چیزی به نام «صنعت نشر» در افغانستان نداریم، و نه بازاری به نام نشر. آن‌چه ما در افغانستان داریم، چاپ‌خانه است. از سوی دیگر، باید این را باید بپذیریم که کتاب کالایی است که در فرایند چاپ تولید می‌شود و کتاب‌خوان هم یک مشتری که آن کالا را می‌خرد. تفاوتش با بقیه کالاها و انواع خرید و فروش این است خرید و فروش کتاب ابعادی فراتر از صرفاً تجاری دارد.

تخیلات

بار دیگر، رفیق کراکُوِر در کانون توجه قرار دارد.  به طور رسمی او فقط یکی از اعضای هیئت است، اما در واقعیت از کمینترن یا کمونیست بین‌الملل نمایندگی می‌کند. ریش پروفسوری او یادآور چهره لنین است؛ صدایش زنگی آهنین دارد. او بر تئوری مارکسیزم تسلط کامل دارد و به چند زبان صبحت می‌کند.

رئالیسم جادویی: عشق به جادوی جاودانه

گابریل گارسیا مارکز، نویسنده شهیر کلمبیایی، پدیدآورنده ژانر رئالیسم جادویی در ادبیات داستانی نبود، اما تقریبا همه آثار داستانی کوتاه و بلند خود را در

بی‌بی‌سی‌‌ می‌خواهد با تقسیم زبان مخاطبانش به آن‌ها نزدیک شود؟

صورت ساده‌ی مسئله این است که دو گروه عمده‌ اجتماعی در افغانستان بر سر این موضوع رو در روی هم قرار‌ گرفته‌ و هر کدام دلایل خود را دارند. حتی یک روزنامه‌نگار تازه‌کار نیز در چنین شرایطی می‌داند که منطق و اخلاق و معیارهای حرفه‌ای روزنامه‌نگاری حکم می‌کند که پیوستن او به یکی از دو گروه ناقض بی‌طرفی حرفه‌ای او خواهد بود و روزنامه‌نگار باید تمام تلاش خود را به خرج دهد که طرفدار یا مخالف هیچ‌یک از دو گروه جلوه نکند.

نقاشی

طرف خوشگل است. خوشگل‌تر از نقاشی‌هایش. چون خوشگل بودن صفتی‌ست که همیشه با اوست. در حالی‌که، نقاشی عملی‌ست که او وقتی خواب نیست، یا غذا نمی‌خورد، انجام می‌دهد؛ و یا وقتی با مردهایی که تو نمی‌شناسی‌، روی تختت، لابلای ملافه‌هایت،‌ نمی‌خوابد. اصلا فرض بگیریم، طرف مقابل ملافه‌های خودش را آورده. اما تو مرد‌هایی را که با آن‌ها می‌خوابد،‌ می‌شناسی. نه، نمی‌گویم کی هستند. اما چند تا از آن‌ها را خیلی خوب می‌شناسی.

تخیلات

ناگهان، احساس می‌کند که کسی پایین تخت لحاف را می‌کشد. بیدار می‌شود. چه می‌تواند باشد؟ آیا گربه‌ای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خواب‌آلود، چراغ کنار تخت را روشن می‌کند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش می‌کند و به خواب می‌رود. اما کسی بار دیگر لحاف را به طرف خود کش می‌کند، به نحوی که موریس مجبور می‌شود آن را محکم نگه‌دارد. از خود می‌پرسد «این چه حسابی‌ست؟»

مارخور

مردم می‌گفتند پنج روز بعد از بمباران او را کنار جسد بی‌تنبان ملای مسجد و مردی لاغر یافته‌ بودند که همان‌طور زانو به بغل مرده بود. کسی هرگز نفهمید آن مرد کی بود. او را هم همراه ملا در قبرستان قریه دفن کردند. اما نورالدین را که هنوز نفس می‌کشید، به صحن مسجد برده بودند و برایش آب و غذا داده و تیمارش کرده بودند. هر کس تکه‌ای از لباسش را برای تبرک یافتن پاره کرده بود و چند روز بعد، وقتی نورالدین روی تشکی در صحن مسجد به خود آمد، زیر پتویی نازک کاملا لخت بود. طبیعی‌ست که در این میان واسکتش همراه با پول‌های حمامی نصیب کدام آدم طالع‌مندی شده بود و نورالدین هم هرگز از آن پول به کسی نگفت. بخصوص این‌که مردم یکی یکی پیش می‌آمدند و دست او را می‌گرفتند و به سر خود می‌کشیدند و برایش پول می‌گذاشتند.