موضوع: عزیز حکیمی

چرا بی‌طرفی رسانه‌ها مهم است؟

اصل بی‌طرفی رسانه‌ها از جمله ارزش‌های اساسی حرفه روزنامه‌نگاری است؛ ارزش‌هایی که حاصل تجربه‌ها و آزمون و خطای هزاران روزنامه‌نگار و رسانه حرفه‌ای در جهان در طی ده‌ها سال است. از جمله دلایل ضرورت پایبندی رسانه‌ها به این ارزش‌ها یکی این است که رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران نقش اصلی را در شکل‌دهی به افکار عامه درباره یک رویداد یا وضعیت دارند.

چرا غلط‌نویسی فارسی در افغانستان تبدیل به هنجار شده؟

اشتباهات دستورزبانی و املایی در ادبیات نوشتاری (و گفتاری) در بالاترین سطوح اداری و آکادمیک در افغانستان – از دفتر ریاست جمهوری و پارلمان و وزارتخانه‌ها گرفته تا نهادهای بین‌المللی و دانشگاه‌ها – بحثی تازه نیست، هرچند برای علاقه‌مندان به زبان فارسی در افغانستان به شدت نگران‌کننده است.

نژادپرستی چیست و چگونه می‌توانیم نژادپرست نباشیم؟

نژادپرستی نه تنها از نظر اخلاقی مذموم است، بلکه با پیشرفت علم، به ویژه علم ژنتیک، ثابت شده که تفاوت‌های ظاهری افراد مثل رنگ پوست، رنگ مو یا چشم و یا ویژگی‌های چهره و اندام افراد، که به نظر بسیاری ممکن است مهم جلوه کند،‌ از نظر علمی اهمیت چندان ندارد. در واقع، حالا علم به ما ثابت کرده که در واقع تفاوت‌ها میان افراد متعلق به یک «نژاد» به مراتب بیشتر و با اهمیت‌تر از تفاوت‌های آن نژاد با نژاد دیگر است.

شادی‌هراسی یک زن: نگاهی به رمان «بگذار برایت بنویسم»

رمان ناهید مهرگان شاید جزو اولین آثار داستانی در ادبیات افغانستان است که حول محور یک مضمون مشخص علمی/روانشناختی شکل یافته و از این جهت نیز – علاوه بر ارزش ادبی – اهمیت دارد. این داستان در قالب نامه‌ای از زنی هراتی‌ است که پس از دو سال زندگی در آلمان شوهرش را ترک کرده و به هرات بازگشته است.

مردها با کفش‌های بزرگشان

خانم هارت، به شکل غیرقابل‌درکی از خانم اندرسون می‌ترسید، اما چون قبلاً شنیده و خوانده بود که همهٔ خانم‌های خانه‌دار این روزها از خدمتکارشان می‌ترسند، از اضطرابش وقتی اولین بار با خانم آندرسون روبرو شد، تعجب نکرد. گذشته از آن، اقتدار ستیزه‌جویانه خانم اندرسون، از تسلط طبیعی او بر کارهای خانه – از پختن سس گریوی گرفته تا تهیه مایهٔ خمیر – برمی‌آمد.

ژورنالیسم در هزار کلمه!

چرا هزار کلمه؟ چون صرفه‌جویی در مصرف واژه‌ها و نوشتن یک خبر، گزارش‌ یا تحلیل با کمترین شمار ممکن کلمات، مهارتی مهم در ژورنالیسم است و دلایل معقولی دارد؛  کمترینش این‌که روزنامه‌نگار را وامی‌دارد که به جای حاشیه‌پردازی‌های نالازم برود سر اصل مطلب و به خواننده هم کمک می‌کند که موضوع را بهتر درک کند.

آخرین شب جهان

خواب دیدم که همه چیز به پایان خواهد رسید. صدایی این را به من گفت؛ جزییات صدا یادم نیست، اما می‌دانم یک صدا بود و به من گفت که همه چیز در اینجا، روی زمین، متوقف خواهد شد. صبح که بیدار شدم، زیاد به آن فکر نکردم، اما بعد که رفتم سرکار  تمام روز آن حس با من بود. دیدم اِستان ویلیس دارد وسط روز از پنجره به بیرون نگاه می‌کند.

از «عیسای عراقی» چه می‌توان آموخت؟

حسن بلاسم و نویسنده‌هایی مثل او را، که شمارشان زیاد نیست، می‌توان حلقه اتصال میان ادبیات شرقی و غربی خواند. مضمون داستان‌های حسن، مثل باقی نویسندگان خاورمیانه، از جمله فارسی‌زبان‌ها، موضوعاتی آشناست: جنگ، کشتار، اندوه، مهاجرت. اما در حالی‌که نگاه اغلب نویسندگان این بخش از کره‌ی زمین به این موضوعات گزارشی و کلیشه‌ای‌ست، نگاه حسن بلاسم به معنای واقعی «فیکشنال» است.

آواز بزها

مادرم را دیده بودند که گُه به خورد من می‌دهد. یک هفته تمام مدفوع را با برنج یا سیب‌زمینی جوش‌داده قاطی می‌کرد و به خوردم می‌داد. من کودک مریض سه‌ساله‌ای بودم. پدرم تهدیدش کرد که طلاقش می‌دهد اما مادرم اعتنایی نداشت. قلبش مثل سنگ سخت شده بود. مادرم هیچ‌وقت مرا به خاطر کاری که کرده بودم، نبخشید و من نیز هرگز او را به خاطر ظلمی که به روا داشت، نخواهم بخشید.

پوزش‌خواه

تا بحال، هرچیزی را که به من گفته‌ای، دوست داشته‌ام. هرچیزی را که در خیالاتت برساخته‌ای، دوست داشته‌ام و من حرفی برای اضافه کردن ندارم. به جز موضوع ناف. در ذهن تو، یک زن بی‌ناف یک فرشته است. برای من، چنان زنی، «حوا» است؛ اولین زن. او نه از شکم زنی دیگر، بلکه از هوسی آنی متولد شد؛ هوس آفریدگار. از بطن او بود، از بطن آن زن بی‌ناف، که اولین بندناف شکل گرفت

مواجهه با دختر صددرصد دلخواه در یک صبح زیبای اپریل

در یک صبح زیبای اپریل، در یک خیابان تنگ در محله ثروتمند هاروجوکویِ توکیو از کنار دختر صددرصد دلخواهم گذشتم. راستش، این دختر چندان زیبا نیست. به هیچ وجه چنگی به دل نمی‌زند. لباس‌ پوشیدنش هم چیز خاصی نیست. انتهای موهای پشت سرش، احتمالا به دلیل بالش ناجور، خم شده و از حالت افتاده. چندان جوان هم نیست؛ باید حداقل نزدیک به سی سال داشته باشد و با معیارهای اصولی زبان حتی‌ دیگر نمی‌شود به او «دختر» گفت. 

واژه‌فروش

به او بلیسا کریپوس‌کولاریو می‌گفتند، نه که او را با همین نام غسل تعمید داده باشند، یا آن‌که مادرش این نام را بر او مانده باشد، بلکه به این دلیل که او خود آن‌قدر جستجو کرد تا آنکه شعر «زیبایی» و «صبح‌دم» را یافت و خود را درآن پیچید. زندگی‌اش را از راه فروش واژه‌ها تامین می‌کرد. کوهستان‌های پربرف و سواحل سوزان را پشت سر می‌گذشت و سر راهش در بازار و کوی و برزن شهرها و روستاها توقف می‌کرد و سایبانش را که چهار پُل چوبی و پارچه‌ای ضخیم بر آن بود، می‌گستراند تا از باران و نور آفتاب در امان باشد و سپس به مشتریانش رسیدگی می‌کرد.