ادبیات، فلسفه، سیاست

برچسپ‌ها: زینب چترزرنگاری

کمی پیش خورشید غروب کرد و حالا دنیا رفته‌رفته از تب‌و‌تاب می‌ایستد. این ساعت از روز اخیراً مرا مثل مغناطیس جذب خود می‌کند. پایانِ یک شروع، مغموم و اسرارآمیز. عجیب نیست؟
یکی نیمه‌ی پر را می بیند و آن یکی نیمه‌ی خالی را. این‌جور مواقع آن‌قدر با هم کَل‌کَل می کنند تا یکی دیگری را مغلوب و ‏زمین‌گیر سازد. چه می‌شود که یکی برنده می‌شود و آن دیگری بازنده را نمی‌دانم…
هیچکس نبود که به فریادم برسد. ترس تمام وجودم را فرا گرفته‌ بود. با تمام قدرتم می‌خواستم بدوم پاهایم امّا یاری نمی‌دادند. اراده‌ام تمام زورش را می‌زد که به آن پاهای سرپیچ بفهماند که باید با تمام قوا بدوند، هول شده بود، هلشان می‌داد، امّا انگار نه انگار. 
هیچ چیز را به همان شکل ثابت همیشگی نمی‌دید. به هر چیزی که نگاه می‌کرد انگار قلبی با شدت  زیاد و سرعت بالا در آن می‌تپید. گلدان گل دیفن گوشه‌ی هال، دیوارهای سفید خانه، قاب‌عکس خانوادگی روی طاقچه...