مختصری دربارهی نویسنده:
اسماعیل کاداره[۱] (۲۸ ژانویهی ۱۹۳۶-۱ ژوئیهی ۲۰۲۴) نویسنده، شاعر و روزنامهنگار آلبانیتبار که در اوایل سالهای ۱۹۹۰ در پی فشارهای رژیم کمونیستی انور خوجه آلبانی را ترک و به فرانسه پناهنده شد. او بیش از هشتاد رمان، فیلمنامه، نمایشنامه، شعر، مقاله و مجموعهداستان نوشته که به زبانهای مختلف دنیا ترجمه شدهاند و بابتشان جوایز بینالمللی معتبری کسب کرده است.
قبلاز حمام
مرد به وان آب گرم نزدیک شد. چشمانش از لذت تار شده بود (بارها خواب این وان را داخل چادر سردش در میدان جنگ دیده بود!) و همین که یکی از پاهایش را درون آب فروبرد، رویش را برگرداند و به زنش نگاه کرد. زن چند قدم آنطرفتر پشتسرش داشت میآمد و چهرهاش هنوز پوشیده از لبخندی بود که لحظهای کوتاه نمایان و محو شد؛ باوجوداین، بیشتر از لبخند، توجه مرد به درخشش شیئی فلزی جلب شد که زیر پارچهای در دستان زنش برق میزد. با اینکه تمام تن مرد بهطرف حمام درحال حرکت بود و داخل وان میشد، کنجکاویاش هنوز وادارش میکرد سرش را برگرداند تا ببیند آن شیء فلزی چیست. (شاید زمان غیبت طولانیمدتش وسایل جدیدی، حتی برای آبتنی در حمام، اختراع شده بود.) درست در همان لحظه، زنش را دید که تقریباً بالای سرش ایستاده و آماده بود پارچهی بازشده را روی مرد بیندازد (با خودش فکر کرد: «این زن دیوونه داره چیکار میکنه؟ کی تابهحال دیده آدم قبلاز حموم خودش رو خشک کنه؟») و لحظهای بعد، قبلاز اینکه حتی وحشت از شباهت زیاد آن پارچه به تور ماهیگیری فکرش را فرابگیرد، احساس کرد بازوهایش داخل تور گیر افتاد و درست همان لحظه تبر کوتاهی را در دستان زنش دید. درد در سمت راست گردنش و اولین شتک خون ظاهراً همزمان شد با فریاد «آدمکشی!» که انگار مرد آن را از دهان کس دیگری میشنید.
به خودش که آمد متوجه شد دوباره بیرون وان است؛ انگار میخواست اشتباهی را رفعورجوع کند. مثل قبل، یک پایش را در آب فروبرد. سپس، زنش را دید که چند قدم آنطرفتر پشتسرش داشت میآمد. برقِ تبرِ زیر پارچه را دید و قادر نبود از اتفاقی که میافتاد سر دربیاورد. قبلاز اینکه حتی وحشت دیدن پارچهای که به تور ماهیگیری تبدیل میشد فرابگیردش، همان توری که بازوهایش را گیر میانداخت، صدای اولین ضربه و شکاف را شنید و خونْ آب را سرخ کرد.
به خودش که آمد متوجه شد باز هم بیرون وان است، انگار میخواست چیزی را اصلاح کند؛ اما این دفعه بهآرامی این کار را کرد، گویی که با خونسردی سعی داشت سوءتفاهمی را حلوفصل کند. به وان نزدیک شد -بخار برخاسته از آب داغ باعث میشد همهچیز مبهمتر به نظر برسد. چشمانش از لذت تار شده بود (بارها خواب این وان را داخل چادر نظامی سردش دیده بود؛ آن وقتی که غرقِ چرک و کثافت، هولهولکی با اسیری عشقبازی کرده بود!). همین که یکی از پاهایش را درون آب فروبرد، رویش را برگرداند و به زنش نگاه کرد؛ انگار میخواست خودش را مجاب کند که خوشبختی و شادی بسیار نزدیک است. چهرهی زن هنوز پوشیده از لبخندی بود که لحظهای کوتاه نمایان و محو شد، مانند نقاب ناپایداری که در لحظه تغییر میکند؛ باوجوداین، بیشتر از لبخند، توجه مرد به درخشش شیئی فلزی جلب شد که زیر پارچهای در دستان زنش کاملاً برق میزد. و ازاینگذشته، او با همان اشتیاق فکر کردن به عشقبازیای که میخواست بهزودی با زنش بکند، به این فکر میکرد که آن شیء فلزی -یا به عبارت بهتر امیدوار بود که آن شیء فلزی- به یکی از آن کارهای غافلگیرکنندهی زنش ربط داشته باشد؛ همان غافلگیریهای ناگهانی و دلپذیر زمان برگشت مرد بعداز دوریهای طولانیمدت… درست در همان لحظه، زنش را بالای سرش دید و پارچه به تور ماهیگیری تبدیل شد، گیرکردن بازوهای مرد، تبر، ضربه و شکاف، شتک خون، فریاد «آدمکشی!» همگی به چنان ترتیب سریعی اتفاق افتادند که در هم آمیختند و با هم یکی شدند، تا اینکه مرد دوباره به خودش که آمد متوجه شد بیرون وان است. داشت بهطرف زنش میرفت و دید زن با پارچهای در دستانش چند قدم آنطرفتر پشتسرش داشت میآمد و این دفعه خاطرهی چادر میدان جنگ، لبخند نقابشکل زنش، برق تبر زمان برخورد به آب، همگی به سرعتِ نور با هم درآمیختند و راه را برای کندیای باز کردند که قرار بود به دنبالش بیاید. قبلاز اینکه زنش را ببیند، سایهی او را روی آب دید و بعد که دید زن پارچهی بازشدهای را در دست دارد، میخواست به او بگوید: «عزیزدلم، شیطنت جدیدت چیه؟» اما درست در همان لحظه بود که پارچه ظاهر جدیدی به خودش گرفت، با گرهها و رگههای برجستهای شبیه آنچه روی بالهای خفاشهاست و پارچه بهآرامی از بالای سر مرد عبور کرد و هرچه نزدیکتر میشد، واضحتر میدید که تور ماهیگیری است و قبلاز اینکه او حتی بیحسشدن بازوهایش را از تماس با آن تور احساس کند، قبلاز اینکه تبر به گردنش برخورد کند، به خودش گفت «این آخریشه» و از لحظهی خطورکردن این فکر تا لحظهای که خونْ آب را سرخ کند، ظاهراً زمانی بیپایان سپری شد.
به خودش که آمد متوجه شد باز هم بیرون وان است، داشت بهطرف زن میرفت، همانند هزاران دفعهی گذشته، این بار هم داشت با ریتمهای مختلف این قطعهی آخر را، این بیستودوثانیهی پایانی زندگیاش را تجربه میکرد. این دوزخ آگاممنون[۲] از خاندان آترئوس[۳] بود که در اولین روز بازگشتش از جنگ تروا، در ساعت سیزدهوبیست دقیقهی بعدازظهر سیویکم مارس سال هزاروصدونودونه قبلاز میلاد، بهدست زنش به قتل رسید.
[۱] Ismail Kadaré
[۲] Agamemnon؛ رهبر یونانیان در جنگ تروا که بعداز بازگشت از جنگ بهدست همسر و معشوق همسرش به قتل رسید. جسد او را به سبک مصریها لای پارچه پیچیده و بر روی جسدش ماسکی زرین قرار دادند. –م.
[۳] Atreus





