ادبیات، جامعه، سیاست

روز متفاوت خانم «ت»

بهناز اخباری

یک روز صبح، خانم «ت» روبروی آینه اتاق خوابش ایستاد اما زل نزد به ریشه موهایش که اگر از نیم سانت بلندتر شده باشند، زنگ بزند به اشرف خانم و برای رنگ ریشه وقت بگیرد. دستش نرفت سمت قوطی کرم ضد چروک که به قاعده نوک انگشت اشاره از آن بردارد و بمالد روی چروکهای پنجه کلاغی نورس گوشه چشمهایش. نگاهی به لاک لب پریده ی ناخن انگشت اشاره اش انداخت و رفت سراغ استون و ناخن گیر و خودش را خلاص کرد. مویش را شانه زد و دم اسبی بست. به آشپزخانه رفت و فنجانی چای نوشید. تلخ و گس در فنجان گل صورتی ریز محبوبش.

حوصله اداره را نداشت. بارانی قدیمی خاکستری را برتن کرد. دکمه دوم از بالا کمی به سختی بسته شد. شال سرخ آتشین را بر سر انداخت. خوشبختانه دنباله شال، چروک پارچه دور دکمه دوم را پوشاند. چکمه پوشید و چتر به دست از آپارتمان بیرون زد. دم در سرایدار را دید و سری تکان داد و از نگاه کنجکاوش که می‌پرسید کجا این وقت روز، گریخت.

باران ساعتی بود که می‌بارید. هوای نمناک را با دمی عمیق به ژرفای جان کشید و زل زد به دایره های هم مرکز نقش بسته بر چاله های آب کف کوچه. پاهایش امروز او را به مسیر همیشگی نکشاندند. این بار از خیابان عبور کرد و در راه هرکجا که زمین را خشک یافت و در امان زیر طاقی خانه یا سایبان مغازه ای، دست در جیب بارانی فرو برد و مشتی ارزن بر زمین پاشید.

خوش خوش و بی هدف رفت و رفت تا رسید به اولین کافه که آشنا هم نبود. سردش شده بود. در را بازکرد و به گرمای آسوده کافه وارد شد. کنج میزی نزدیک قاب چوبی پنجره نشست و فنجانی اسپرسو سفارش داد که آقای «غ» همیشه از طعمش متنفر بود. لحظه‌ای صحنه دیدن آقای «غ» پس از سالها، با سر در حال کم مو شدن که دست دخترک مهد کودکی کوله بر دوش را در دست داشت و در گوشی همراهش فریاد می‌زد و از خیابان عبور می‌کرد از خاطرش گذشت. این بار آن زهرخند تلخ‌ای دلم خنک شد، خلایق هر چه لایق، بر لبانش ننشست.

از پنجره به درخت خرمالوی حیاط مجتمع رو به رو زل زد. خرمالوها با رنگ نارنجی درخشان، بی خیال از اینکه دستی خواهان چیدنشان هست یا نه، زیر باران بودند. شادمان از خرمالو بودنشان و رسیدن به اوج کمال یک خرمالو.

کبوتری زیر آردواز سردر مجتمع، با دقت و حوصله تنش را می‌خاراند. از این کبوترهای سفید و زیبا و خوش یمن نبود. یک کبوتر چاهی خاکستری معمولی بود، یکی از بین هزاران و طعمه دلخواه گربه های خیابان گرد. تنها و با نهایت آنچه هستی به او بخشیده بود نشسته بود و حشرات ریز مزاحم را از لا به لای پرهای زبر خاکستری بیرون می‌کشید.

صدای رسیدن پیغام جدید، خانم «ت» را از خلسه بیرون کشید. خانم «ف» بود همکار قدیمی:

«امروز نمیای اداره؟» 

«نه نمیام. حالم خوب نیست.»

ناگهان حس کرد به طرز عجیبی خوب است. کمی روی صندلی جا به جا شد. جرعه‌ای از فنجانش نوشید. تکه‌ای کیک شکلاتی سفارش داد و شروع کرد به گپ زدن با خانم «ف».

 

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

قاتل باورهای یک محله

آقابزرگ بدون چشم برداشتن از آن رنگین‌کمان رنگ‌ها، دانه‌های تسبیحش را یک‌به‌یک از زیر دستان چروکیده‌اش سُر می‌داد: «درسته که آیت‌الکرسی برای مریض معجزه میکنه ولی خب، همین خواهر مرجان‌خانم داشت از صبش آیت‌الکرسی می‌خوند، ولی فایده نداشت…»

کوچه پنجم

یک هفته‌ی تمام وقت و بی‌وقت باران می‌بارید، زمین خیس بود و آسمان تاریک. باران تمام فصل چیزی نبود که مردم این ورها با آن اخت باشند و به آسانی سر سازگاری با آن پیدا کنند.

حساب قدیمی

ناخن‌هایم را روی دیواره‌ها‌ی زبر کمد می‌کشم. ریزه‌های چوب در انگشت‌هایم فرو رفته و زخمی‌شان کرده است. چند روزی می‌شود که این‌جا حبسم کرده است. مثل همیشه دوره‌ی تنبیه‌‌ام را می‌گذرانم.

Designed & Developed by Nebesht Media