یك روز صبح، خانم «ت» روبروی آینه اتاق خوابش ایستاد اما زل نزد به ریشه موهایش كه اگر از نیم سانت بلندتر شده باشند، زنگ بزند به اشرف خانم و برای رنگ ریشه وقت بگیرد. دستش نرفت سمت قوطی كرم ضد چروك كه به قاعده نوك انگشت اشاره از آن بردارد و بمالد روی چروكهای پنجه كلاغی نورس گوشه چشمهایش. نگاهی به لاك لب پریده ی ناخن انگشت اشاره اش انداخت و رفت سراغ استون و ناخن گیر و خودش را خلاص كرد. مویش را شانه زد و دم اسبی بست. به آشپزخانه رفت و فنجانی چای نوشید. تلخ و گس در فنجان گل صورتی ریز محبوبش.
حوصله اداره را نداشت. بارانی قدیمی خاكستری را برتن كرد. دكمه دوم از بالا كمی به سختی بسته شد. شال سرخ آتشین را بر سر انداخت. خوشبختانه دنباله شال، چروك پارچه دور دكمه دوم را پوشاند. چكمه پوشید و چتر به دست از آپارتمان بیرون زد. دم در سرایدار را دید و سری تكان داد و از نگاه كنجكاوش كه میپرسید كجا این وقت روز، گریخت.
باران ساعتی بود كه میبارید. هوای نمناك را با دمی عمیق به ژرفای جان كشید و زل زد به دایره های هم مركز نقش بسته بر چاله های آب كف كوچه. پاهایش امروز او را به مسیر همیشگی نكشاندند. این بار از خیابان عبور كرد و در راه هركجا كه زمین را خشك یافت و در امان زیر طاقی خانه یا سایبان مغازه ای، دست در جیب بارانی فرو برد و مشتی ارزن بر زمین پاشید.
خوش خوش و بی هدف رفت و رفت تا رسید به اولین كافه كه آشنا هم نبود. سردش شده بود. در را بازكرد و به گرمای آسوده كافه وارد شد. كنج میزی نزدیك قاب چوبی پنجره نشست و فنجانی اسپرسو سفارش داد كه آقای «غ» همیشه از طعمش متنفر بود. لحظهای صحنه دیدن آقای «غ» پس از سالها، با سر در حال كم مو شدن كه دست دخترك مهد كودكی كوله بر دوش را در دست داشت و در گوشی همراهش فریاد میزد و از خیابان عبور میكرد از خاطرش گذشت. این بار آن زهرخند تلخای دلم خنك شد، خلایق هر چه لایق، بر لبانش ننشست.
از پنجره به درخت خرمالوی حیاط مجتمع رو به رو زل زد. خرمالوها با رنگ نارنجی درخشان، بی خیال از اینكه دستی خواهان چیدنشان هست یا نه، زیر باران بودند. شادمان از خرمالو بودنشان و رسیدن به اوج كمال یك خرمالو.
كبوتری زیر آردواز سردر مجتمع، با دقت و حوصله تنش را میخاراند. از این كبوترهای سفید و زیبا و خوش یمن نبود. یك كبوتر چاهی خاكستری معمولی بود، یكی از بین هزاران و طعمه دلخواه گربه های خیابان گرد. تنها و با نهایت آنچه هستی به او بخشیده بود نشسته بود و حشرات ریز مزاحم را از لا به لای پرهای زبر خاكستری بیرون میكشید.
صدای رسیدن پیغام جدید، خانم «ت» را از خلسه بیرون كشید. خانم «ف» بود همكار قدیمی:
«امروز نمیای اداره؟»
«نه نمیام. حالم خوب نیست.»
ناگهان حس كرد به طرز عجیبی خوب است. كمی روی صندلی جا به جا شد. جرعهای از فنجانش نوشید. تكهای كیك شكلاتی سفارش داد و شروع كرد به گپ زدن با خانم «ف».





