تکت لاتری

newbooklogo

شام آن روز، وقتی شیربهادر موچی روبروی مغازه تلویزیون فروشی در بازار پشین غش کرد، تقریبا مطمئن بود که حمله قلبی است. او دستش را روی سینه‌اش،‌ جایی که دردی شدید حس می‌کرد، گذاشت و به نفس نفس افتاد. این درست لحظه‌ای بود که مجری تلویزیون هفتمین شماره روی توپ سفیدی را که از یک لوله شفاف متصل به یک ماشین عجیب، بیرون پرید، اعلام کرد.

مردهای مندرس‌پوشی که روبروی مغازه جمع شده‌ بودند تا پخش زنده اعلام نتایج قرعه‌کشی را روی تلویزیون بزرگ داخل ویترین تماشا کنند،‌ کمی جابجا شدند و شیربهادر موچی زیر نگاه متعجب تماشاچیان روی پیاده‌رو غلتید و صورتش به لجن یخزده خیابان چسپید.

مدت کوتاهی طول کشید تا  تماشاچی‌ها وخامت اوضاع را درک کردند. یکی از آنها لگدی به گرده شیربهادر زد که ببیند هنوز زنده است یا نه.  بعد از دقیقه‌ای داد و فریاد، همان مردی که لگد زده بود، موبایل خود را از جیب کشید و شماره شفاخانه محل را گرفت. فریادهایش در گوشی موبایل و موسیقی شاد پایان برنامه‌ لاتری در تلویزیون، آخرین چیزهایی بود که شیربهادر قبل از تسلیم شدن به تمایلی قوی به خواب، در ذهنش باقی ماند.

ماجرا پنج روز قبل آغاز شد؛ هنگامی که شیربهادر، همانطور که پشت جعبه پینه‌دوزی‌اش روی پیاده‌رو نمناک چهارزانو زده بود و چانه اش را از روی ته ریشش می‌خارید، به این چُرت افتاد که چرا تا آن روز هیچ‌وقت به لوحه بزرگ سردر بقالی آنطرف خیابان دقت نکرده بود.   در دو سال گذشته، از زمانی که کار پینه‌دوزی را شروع کرده بود، تقریبا هر روز به همان بقالی رفته بود تا پان روزانه‌اش را بخرد و با این‌حال، فقط آن روز صبح بود که چشمش به لوحه بزرگ بقالی افتاد که با خطی درشت رویش نوشته بود: تکت لاتری موجود است!

شیربهادر هیچ وقت به خریدن بلیط بخت‌آزمایی فکر نکرده بود؛ نه که مخالفش بوده باشد، بلکه فقط هیچ وقت اتفاق نیافتاده بود که به آن فکر کند.  اما حالا، انگار واژه‌های روی تابلو افسونش کرده بودند. هر وقت به آنها نگاه می‌کرد صورتش گرم می‌شد و احساس احمقانه‌ای به او دست می‌داد. بالاخره بر احساساتش حاکم شد و به خود نهیب زد که برای خیال‌های پوچی که گوش‌هایش را در آن صبح سرد زمستانی گرم می‌کرد، پیر شده است.

شیربهادر کم و بیش می‌دانست لاتری چیست. اما کسی از میان آشنایانش را نمی‌شناخت که قبلا تکت آن‌ را خریده باشد و نتیجه گرفت که احتمالا به همین دلیل بود که کسی را نمی‌شناخت که لاتری را برده باشد.

آن روز عصر اما، وقتی شیربهادر سوار بر بایسکل به سوی قریه‌اش بازمی‌گشت، از کشفی بزرگ به هیجان آمده بود. او بعد از ساعتی تفکر عمیق به این نتیجه رسیده بود که اصولا بخت او در برنده شدن لاتری و تبدیل شدن به یک کرورپتی یا میلیونر، با بخت بقیه مردم یکسان بود.  اولین بار بود که خودش را به اندازه دیگران خوش‌شانس می‌دید؛ آن هم خوش‌شانسی بزرگی مثل برنده‌ شدن در لاتری.

بنابراین، به این نتیجه رسید که اصلا کار خدا بوده که او متوجه لوحه بقالی شده است.  خدا که فقط خدای آدمهای پولداری با موترهای لوکس و صورتهای سرخ و سفید و گوشت‌آلود که نیست، خدای کفاشها و پینه‌دوزها هم هست.  و در آن صورت، دلیلی نداشت که دیدن لوحه را کار خدا نداند. از عهده‌اش هم برمی‌آمد که مبلغ کوچکی، مثلا پنج روپیه، را خرج خرید بلیط کند.  پنج روپیه البته پول خیلی کمی هم نبود، بخصوص با توجه به این که بعضی روزها کل درآمد شیربهادر از ده روپیه بیشتر نمی‌شد.  با اینحال، فکر کرد،‌ حتی اگر برنده نشود، چیز زیادی از دست نمی‌دهد.

شیر بهادر در قریه الله‌آباد در حومه پشین در کویته زندگی می‌کرد.  قبل از آنکه کار پینه‌دوزی‌ را آغاز کند، مالک یکی از دو دکان قریه بود‌ که بیشتر شبیه دو تا غار سیاه در دل دیواری بودند تا مغازه. تنوع اجناس مغازه اش هم از شمار انگشتان دستش بیشتر نمی‌شد: نمک و مرچ و مصاله و روغن خوراکی و تنباکو و گوگرد و امثال آن.

اما کسب و کارش بعد از خشکسالی‌های مداوم که نه تنها بلوچستان، بلکه مناطق پشتون نشین صوبه سرحد و بخش‌هایی از پنجاب و سند را هم درنوردیده بود، بدتر شد.  در نتیجه خیلی از دهاتی‌ها مجبور شدند زمین و قریه‌شان را به امان خدا بسپارند و به دنبال یافتن کار و زندگی به شهرها مهاجرت کنند.

آن‌ روزها درآمد شیربهادر به سختی کفاف خانواده پنج نفری‌اش را می‌کرد.  بالاخره یک روز تصمیم خود را گرفت. او باقی‌مانده اجناسش را به مالک دوکان دومی فروخت و با پولش یک بایسکل رلی دست دوم و ابزار کفاشی – یک سندان، دو تا چکش، سه چهار تا برس کفش و چند قوطی میخ و بسته های بند کفش – خرید.

از آن زمان به بعد هر روز صبح یک ساعت با بایسکل طی طریق می‌کرد تا به بازار اصلی پشین برسد و پینه دوزی کند.  جایی که بساطش را پهن می‌کرد بغل یک مغازه کفش باتا بود. مالک مغازه، اشتیاق علی خان، یک مرد محترم پنجابی بود که اوایل چیزی بابت اجاره محل بساط از او نمی‌گرفت. شیربهادر هم در عوض هر روز عصر مغازه خان را جارو می‌زد و به حمال‌ها کمک می‌کرد که جعبه‌های بزرگ کفش را به انباری مغازه حمل کنند.

با وجود ولواپسی که قبل از شروع کاروکسب جدیدش داشت، به زودی فهمید که تصمیم درستی گرفته است.  از همان هفته اول درآمدش از پینه‌دوزی بیشتر از کل فروش مغازه‌اش بود. بعضی وقتها مشتری‌های مغازه اشتیاق علی خان هم تصمیم می‌گرفتند عوض خرید یک جفت کفش نو، با پول کمتر کفش‌های کهنه‌شان را پیش شیربهادر ترمیم ‌کنند.  واضح است که این موضوع باعث ناخشنودی خان شد و یک روز عصر، بعد از کمی شکایت از کسادی کاروبار، اشتیاق‌علی خان به شیربهادر گفت که بعد از این یا باید اجاره بدهد و یا برود بساطش را جای دیگری پهن کند.  بعد از کمی چانه زنی، دو طرف توافق کردند که شیربهادر ماهی چهل روپیه به خان اجاره بدهد.

باقیمانده پولی که به دست می‌آورد خرج بخور و نمیر زندگی‌اش را می‌داد و شیربهادر هم راضی بود. ولی اتفاقات پیش‌بینی نشده‌ای رخ داد.  در هفت ماه گذشته، یعنی از زمانی که پنجمین بچه شیربهادر متولد شد، او با مصیبت‌های زیادی روبرو شد.

شیربهادر و دُرخاتون، همسرش، بچه پنجمی نمی‌خواستند. بخصوص اینکه بچه چهارم، یعنی ثنا، هنوز شیرخواره بود.  دوماه بعد از تولد ثنا، درخاتون و شیربهادر خلاصه و سربسته با هم در این مورد صحبت کردند و درخاتون، شب بعد، یک بسته کوچک را زیر بالش گذاشت و بعد به تشناب رفت.

کنجکاوی مثل مورچه‌ای زیر پوست شیربهادر شروع به خزیدن کرد. عاقبت طاقتش طاق شد.  بسته براق را از زیر بالش بیرون کشید، گوشه آن را پاره کرد و جسم پلاستیکی نرم را لمس کرد. سپس نوک پستان‌شکل آن را بین دو انگشت نگه داشت و با دست دیگر طرف دیگرش را باز کرد. شکل کاندوم دلش را مالش داد؛ شبیه حسی که در روزهای نامزدی‌اش، وقتی با درخاتون در یک اتاق تنها بود، به او دست می‌داد. اما آن لذت عجیب، به سرعت به دلواپسی‌ای غریب تبدل شد و همانطور که اندازه کاندوم را ورانداز می‌کرد، با خود اندیشید آیا سایز کوچکتر هم پیدا می‌شود یا همه کاندوم‌ها یک اندازه اند.

مدتها بود که شیربهادر پیش خودش اعتراف کرده بود که گذشت زمان کار خود را کرده و در نتیجه فاصله‌های بین وظیفه خانه‌داری‌اش هر سال طولانی تر شده بود.  چندباری که در بازار پشین به مغازه عطاری رفته بود تا گل گاوزبان و عرق کاسنی و بقیه مواد سفارشی درخاتون را برایش بخرد، چشمش به شیشه‌های معجون کوچکی افتاده بود که برچسپ آنها مردی را با خدادادی بسیار بزرگ در حالت نعوظ نشان می‌داد و شیربهادر با خود فکر کرده بود شاید وقتش رسیده که از آن معجون استفاده کند.

تشویش‌های آن شبش به واقعیت تبدیل شد. ترسی که اندازه کاندوم در ذهنش کاشته بود، ته‌مانده قوه مردانگی‌اش را هم از او گرفت و پس از مدتی تقلا، بالاخره دست از سعی و تلاش برداشت و خودش را از گیر آن پوش لزج و چسپنده خلاص ساخت.  بعد دانه‌های درشت عرق را از پیشانی‌اش پاک کرد و بدون یک کلام گپ با درخاتون، پیش خودش قسم خورد که دیگر هیچوقت از کاندوم استفاده نکند.

تا دو هفته بعد از آن شب، شیربهادر نمی‌توانست بر شرمندگی‌اش نزد درخاتون فائق شود، اگرچه همسرش طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. وضعیت زمانی به حال عادی برگشت که شیربهادر سرانجام توانست از عهده وظیفه خانگی خود (البته به همان کیفیتی که از یک شوهر بعد از دوازده سال عروسی انتظار می‌رود) برآید.

اما سینه باد کرده از غرور شیربهادر از بازگشت قوه مردانه‌اش، یک ماه بعد، وقتی درخاتون گفت که حامله است، مثل پوقانه خالی شد. این خبر سرآغاز مصیبت‌هایی بود که زندگی‌اش را دگرگون کرد. سونیا، بچه پنجم در یک شب گرم تیرماه به دنیا آمد، آن هم در حالی که بچه‌ چهارم، تازه یکساله شده بود.  دردسرها جایی برای تجلیل و خوشی از قدم نورسیده باقی نگذاشت.  درخاتون به عوارض پس از تولد دچار شد و پس انداز اندک شیربهادر در ظرف یک هفته صرف پول دکتر و دارو برای همسرش و شیرخشک نوزادها شد.  گذشته از آن، شیربهادر مجبور شد برای هفته‌ها سرکار نرود و مواظب درخاتون و نوزادها باشد و از دست دادن درآمدش در این مدت هم به غم و غصه‌هایش اضافه کرد.

شیربهادر مرد با اصولی بود. او وقار خود را حفظ کرد و شعر مورد علاقه اش ورد زبانش شد: مرد آن است که در کشاکش دهر – سنگ زیرین آسیا باشد.  او حتی برای روحیه دادن به خود ساعتی را هم در آسیاب محل به تماشای سنگ عظیم مدوری گذراند که سنگ مشابهی بر روی آن می‌چرخید و گندم‌ها را را آرد می‌کرد.

با این همه، در نهایت، هیچ راه دیگری ندید‌ جز اینکه غرورش را زیر پایش بگذارد و یک هزار روپیه از اشتیاق علی خان قرض بگیرد. برخلاف انتظارش، خان، در کمال همدردی، پول را به او را قرض داد.

تا آن روز شیربهادر همیشه معتقد بود که علم از ثروت بهتر است. اما وقتی انگشتهایش اسکناس‌های تاشده را لمس کرد و احساس آسودگی خیال به او دست داد، به این نتیجه رسید که کسی که گفته بوده علم از ثروت بهتر است به احتمال زیاد هیچ‌کدام را نداشته.

وقتی درخاتون بهتر شد و شیربهادر هم کارش را از سر گرفت، پریشانی قرضش به اشتیاق علی‌خان مثل موریانه‌ای شروع کرد به جویدنش.  اشتیاق‌علی خان را که می‌دید حس مشمئزکننده حقارت تمام وجودش را پر می‌کرد و ساعتها معذب بود.  تمام پولی که تا آن زمان جمع کرده بود، حدود صد روپیه بود که آن را همراه با اجاره ماهانه به خان پرداخته بود. بدیهی بود که با این سرعت حداقل یک سال طول می‌کشید تا بقیه قرضش را پاک کند.

از این رو، مجبوریت مالی‌اش، که البته خدا از آن آگاه بود، بهانه اصلی او برای فکر کردن به تکت لاتری بود.  به همین دلیل، روز بعد، به محض رسیدن به بازار پشین، شیربهادر تردیدی به خود راه نداد؛ ‌بایسکلش را به درخت روبروی مغازه اشتیاق علی خان تکیه داد و پیش از آنکه حتی بساطش را پهن کند، به طرف بقالی راه افتاد.

وقتی از خیابان عبور کرد سرش به طرز غریبی گیج می‌رفت. در بقالی به جز یک زن مسن که داشت با فروشنده که یک پسر لاغر با صورتی آکنه زده بود چانه می‌زد، مشتری دیگری نبود. پسرک وقتی وقتی شیربهادر را دید، یکی از برگهای سبز تنبول را که داخل کاسه‌ای پر از آب خیسانده بود، برداشت و گذاشت روی تخته روی پیشخوان. سپس برگ را با مصاله مورد علاقه شیربهادر و کمی هم تنباکوی خردشده پر کرد،‌ و آن را به شکل یک لقمه پیچاند.

زن مسن رفته بود که شیربهادر پان را از پسرک گرفت و در دهانش گذاشت و کمی صبر کرد که بتواند آب دهان و تپش قلبش را کنترل کند. بعد با لبخند تمسخر‌آمیزی پرسید: «مردم این روزها تکت لاتری هم می‌خرند؟»

پسر فروشنده کمی بینی‌اش را نوازش کرد و مشخص بود سعی در پنهان کردن یک جوش سرخ بزرگ درست روی نوک بینی‌اش دارد.  «جی، شیر صاحاب. چرا نخرند؟  جایزه‌اش پنج کرور روپیه است.»

شنیدن مبلغ جایزه حالت شیربهادر را منقلب ساخت.  بزاق دهانش را که نزدیک بود جاری شود به شدت بالا کشید و این کار باعث شد که آب تند و تیز پان به گلویش بپرد و به سرفه سختی بیفتد و در نتیجه محتوای دهانش به شکل یک لکه قرمز رنگ بزرگ روی کف بقالی پاشید.

سرفه اش که تمام شد، شیربهادر چشمهای اشک آلودش را با آستینش پاک کرد و نالید: «یار، خیلی تنباکو قاطی‌اش کرده بودی.»

پسرک هم از ضربه زدن با کف دستش به کمر شیربهادر دست برداشت و درحالی که می‌خندید، یک جل کهنه را روی لکه سرخ کف مغازه اش انداخت و با پایش آن را تمیز کرد. سپس برگشت پشت پیشخوانش که یک پان دیگر برای شیربهادر درست کند. وقتی پان دوم را به شیربهادر می‌داد گفت: «جایزه سه هفته رو هم افتاده، به همین دلیل شده پنج کرور.»

شیربهادر سرش را تکان داد و تظاهر کرد که می‌داند که «روهم افتادن» جایزه یعنی چه. اما پنچ کرور… پنجاه میلیون روپیه. حتی تجسم اینکه اینقدر پول داشته باشد، حالتش را دگرگون می‌کرد. کمی بر خودش مسلط شد و چهره‌ای جدی به خود گرفت که همین کارش خریدن بلیط لاتری را، بدون آن که ساده لوح به نظر برسد، سخت‌ترکرد.

پسرک خندید و افزود: «بالاخره یکی باید برنده بشه. نه؟»

شیربهادر فرصت را غنیمت شمرد و بدون هیچ کلامی، یک اسکناس پنج روپیه‌ای مچاله شده را از جیبش درآورد و انداخت روی پیشخوان. پسرک هم پول را برداشت و بدون هیچ سوالی، چند تا دکمه ماشین کوچکی را فشار داد و بعد تکه کاغذ چاپ شده‌ای را که از ماشین بیرون شد، پاره کرد و به شیربهادر داد.

تمام آن روز، شیربهادر با وسوسه‌ای قوی برای نگاه کردن به بلیطش جنگید. بدتر از آن، احساس شرمندگی بود که به او دست داده بود: انگار همه می‌دانستند که او بلیط لاتری خریده و به ریشش می‌خندیدند.  چندبار به ذهنش خطور کرد که شاید پسر فروشنده رفته به همه گفته که شیربهادر بلیط بخت‌ازمایی خریده. ولی چرا پسرک چنین کاری بکند؟ البته این که جوابی برای سوالش نیافت، ذهنش را آرامتر نکرد.

سر ظهر، شیربهادر پتویش را انداخت روی بساط پینه‌دوزی‌اش و به طرف مسجد محل راه افتاد. در وضوخانه داخل تشنابی شد و بلیط را از جیبش درآورد. با چنان دقتی به آن خیره شد که انگار درحال کشف محل گنج از روی یک نقشه قدیمی ست.  ردیف شماره ها را نگه کرد و خطوط زیر آن را خواند و فهمید که تاریخ اعلام نتایج لاتری چهار روز بعد است. اگر اِهِن اِهِن شخصی دیگری که ورودش را به وضوخانه اعلام می‌کرد، او را از خیالاتش بیرون نمی‌آورد، احتمالا مدت بیشتری در تشناب با بلیطش سرگرم می‌بود.

یکی از آفتابه‌های وضوخانه را برداشت، وضو گرفت و وارد صحن مسجد شد. نماز کمی او را آرام ساخت، اگرچه خیالاتش در جریان نماز هم رهایش نکردند. وقتی سر بساطش بازگشت، خان پشت پیشخوان در حال گرم کردن دستهایش روی یک بخاری نفتی بود. او شیربهادر را به چای ‌دعوت کرد و یکی از دو پسربچه ژنده‌پوشی که از یک گاری شیرچای می‌فروختند، یک کتری داغ چای و دو فنجان برایشان آورد. خان کمی در مورد کاروبار و کمی هم در مورد سیاست صحبت کرد، اما شیربهادر به سختی می‌توانست متوجه حرفهایش شود. بعد از چای، خان به طرف مسجد راه افتاد و از شیربهادر خواست چشمش به دکان باشد.

شیربهادر با خودش فکر کرد که وقتی بلیط لاتری‌اش برنده شد، دوبرابر مبلغی را که از خان قرض کرده بود، به نشانه قدردانی به او بازخواهد گرداند.  بعد از آن دیگر هرگز خود را مدیون خان احساس نمی‌کرد و لازم نبود هروقت که چشمش به چشم خان می‌افتاد اینقدر احساس خُردی کند. از فکرش خنده‌اش گرفت:  اگر تکتش برنده شود دیگرچه نیازی بود که هر روز خان را ببیند. آخر کدام میلیونر کفش مردم را بورس می‌زند؟ البته کمپانی کفش باتا به خاطر کیفیت و ارزان بودنش خیلی مشهور بود و مشتری‌های زیادی داشت.  شیربهادر می‌توانست خودش یک مغازه کفش باتا باز کند.

وقتی تصور کرد به جای خان صاحب چنین مغازه‌ای ست، تازه دریافت که او اجازه نخواهد داد یک پینه‌دوز بغل مغازه‌اش بساط پهن کند و موی دماغش باشد.  با خود اندیشید چراغی که در خانه نیاز است به مسجد نارواست. اشتیاق علی خان، به چشم شیربهادر، مرد ثروتمندی بود. از عهده‌اش برمی‌آمد که چند روپیه‌ای ضرر کند و بگذارد کفاشی بینوایی مثل او بغل مغازه‌اش بساط بزند و چندروپیه‌ای عاید داشته باشد. اما شیربهادر نمی‌توانست. میلیونر که نبود… کمی درنگ کرد و بعد به خودش نهیب زد: «البته که میلیونر خواهم بود.»

با پنجاه میلیون روپیه صد تا مثل اشتیاق علی خان را می‌توانست بخرد. تمام سرمایه خان بیشتر از دو لک روپیه نبود. با اینحال، چطور خان می‌توانست اینقدر سخاوتمند باشد و بگذارد او بغل گوشش پینه‌دوزی‌اش را بکند، اما خودش نبود؟‌

شیربهادر، شرمنده از این افکار، پیش خود اعتراف کرد که او تا آن لحظه واقعا حجم سخاوت و گشاده‌دستی خان را طوری که باید درک نکرده بود و آن طور که شایسته بود، قدردانی. حقا که کسی از باد هوا خان نمی‌شد. خان‌ها خانواده‌های متشخص و شریفی‌اند که نسل اندر نسل اصول خانی را رعایت کرده‌اند.  حتمی نیست که یک خان ثروتمند و پولدار باشد، بلکه باید قلب بزرگ و دست بخشنده داشته باشد؛ چیزهایی که شیربهادر حتی اگر کرورپتی هم می‌شد، نداشت. شاید حکمتی‌ست که خدا بعضی‌ها را خان و بعضی‌ها را گدا می‌کند. گپ اصلی ظرفیت است، چیزی که شیربهادر آن روز فهمید که فاقد آن است.

تکت لاتری در جیب و خیالات شیرین در سر او را مثل گربه‌ای روی تابه داغ بی‌تاب کرده بود. ناگهان دلش هوای خانه کرد. دلش ‌خواست برود کنار بخاری چوبی لم بدهد، چای تازه‌ای بنوشد و کمی به زندگی‌اش فکر کند.  و همین کار را هم کرد؛ بساطش را جمع کرد و داخل جعبه کفاشی‌اش ریخت، جعبه را پشت بایسکلش بست و خداحافظی سریعی با خان کرد و قبل از آنکه خان بر تعجبش چیره شود و پرسان کند، کجا، شیربهادر با تمام قدرتش رو به خانه رکاب می‌زد.

شیربهادر از زمانی که دست چپ و راستش را شناخته بود، همیشه باور داشت که آینده اش با تمام بچه‌های مسکین برهنه‌پایی که در اطرافش می‌دید، فرق خواهد داشت. یک احساس غیبی بسیار قوی او را متقاعد ساخته بود که زندگی‌اش متفاوت خواهد بود. اما تا به خود آمد، سالها گذشته بود و روزگار او را مثل سنگ پلخمان پرتش کرده بود، جایی که قرار داشت؛ صاحب پنج اولاد و مالک یک جعبه وسایل پینه دوزی.

شیربهادر گاهی وقتها با مشتریانش درددل می‌کرد و با حسرت از این می‌گفت که چطور زندگیش هدر رفته است. او می‌گفت پینه‌دوز شدنش فقط کار تقدیر و قسمت بود.  او با هرکسی که حاضر بود گوشی قرض بدهد، مشتاقانه صحبت می‌کرد.  مشتریانش، که بیشتر دهاتی‌های لوده بود، خیلی به حرفهایش علاقه نشان نمی‌دادند. فقط سر خود را تکان می‌دادند و بعد از چنددقیقه‌ای به جای اینکه به صورت بهادر نگاه کنند، به دست‌هایش نگاه ‌می‌کردند که کفشهایشان را پینه یا بورس می‌زد.

پرحرفی‌اش در الله آباد هم مشهور بود و بارها اتفاق افتاده بود که درست وقتی که چانه شیربهادر گرم آمده بود و داشت، مثلا درباره فواید صبر کردن، یا طرز تهیه گوشت لاندی افغانی، یا نقش آی اس آی در سرکوب جدایی‌طلبان بلوچ، روده‌درازی می‌کرد، شنونده‌اش بهانه‌ای می‌آورد و عدل وسط نشئه حرفهایش، راهش را می‌کشید و می‌رفت.

شیربهادر به شدت معتقد بود که زندگی فقط این نیست که از صبح تا شب جان بکند که چند روپیه‌ای پیدا کند که خانواده‌اش گرسنه نماند. مدتها بود احساس می‌کرد زندگی‌اش در حال از دست رفتن است؛ نگرانی که با گذشت هر روز از چهل سالگی‌اش بزرگتر و بزرگتر می‌شد. البته تاریخ تولدش را نمی‌دانست. هیچ کس در قریه اشان تاریخ تولد مشخصی نداشت.  اما چهار سال پیش، بعد از آنکه از دو سه رویداد مهم زندگی اش چند سالی را جمع و تفریق کرد، به این نتیجه رسید که باید سی و شش ساله باشد و بعد از آن به خود وعده داد که حساب سالهای زندگی‌اش را نگهدارد. بنابراین، در چهل سالگی‌اش آوردن یک تغییر اساسی در زندگی خیلی دشوار بود مگر اینکه…

صدای درخاتون او را از خیالاتش بیرون آورد: «مگر اینکه چی؟»

– «ها؟»

– «گفتی مگر اینکه…»

– «گفتم؟»

درخاتون لبخند زد و شیر بهادر به سرعت جمله سرگردان در ذهنش را تکمیل کرد: «مگر اینکه تکت لاتری‌اش برنده شود.»

لبخند درخاتون، که به او چهره‌ء خجالتی دختر نوجوانی می‌بخشید، برای اولین بار بعد از چندسال یادش آورد که زمانی چقدر عاشقش بود.  لبهای درخاتون گوشتی و برجسته بود و وقتی لبخند می‌زد یا به فکر فرو می‌رفت، لبهایش کمی باز می‌ماند و دو دندان نسبتا درشت بالایی‌اش نمایان می‌شد.  شیربهادر یادش نمی‌آمد آخرین بار کی زنش را بوسیده بود.  به دلایلی غیرقابل توضیحی، انگار بوسه کم کم از زندگی‌ مشترکشان رخت بربست و جایش را داد به سکوتی معذب کننده که مثل غبار روی تختخوابشان نشسته بود.

شیربهادر تصمیم گرفت که آن‌ شب زنش را ببوسد و فقط تجسمش کافی بود که هیجان زده شود.  البته آنقدر هم تصور می‌کرد، آسان نبود. وقتی کنار زنش زیر لحاف خزید، با خود فکر کرد که بی‌انصافی ست که انتظار داشته باشد، درخاتون بعد از سالها او را ببوسد. شیربهادر بنا به عادتش به پشت می‌خوابید و درخاتون سمت چپش دراز می‌کشید و پشتش را به او می‌کرد، هم به دلیل عادت استراحت کردنش هم به این دلیل که ثنا و سونیا روی تشکچه کوچکی در سمت چپش خوابیده بودند و لازم بود که شبها به آنها رسیدگی کند.

بعد از مدتی دل و نادل، بالاخره شیربهادر زنش را از پشت بغل گرفت. درخاتون سرش را کمی چرخاند و شیربهادر در تاریکی لبخندش را تجسم کرد و بعد لبهایش را بوسید. مزه شکری لبهای زنش قلبش را لرزاند. درخاتون خودش را جمع کرد و آه کوتاهی کشید.

صبح روز بعد، شیربهادر موچی، با قلبی شادتر از هر روز از خواب بیدار شد. درخاتون قبل از او برخاسته بود، به بچه ها صبحانه داده بود و فرستاده بودشان مدرسه. سپس صبحانه مفصلی با دو تخم مرغ خاگینه شده، نان خانگی گرم و چای شیرین آماده کرد و با لبخند بزرگی کنار شوهرش نشست و غذا خوردنش را تماشا کرد.

تکت لاتری حس خوشایند غریبی به شیربهادر داده بود. چندبار وسوسه شده بود که به درخاتون قضیه را بگوید ولی مقاومت کرد. البته زنش به احتمال زیاد نمیدانست بلیط لاتری چیست و گذشته از آن شیربهادر با خود فکر کرده بود که خوب است وقتی برنده شد زنش را سورپرایز کند.

او قبل از آنکه سرکار برود، یک کمی بیشتر از معمول در تشناب وقت گذرانده بود و بلیط را که با دقت داخل یک خریطه پلاستیکی پیچیده بود،‌ از جیب بغل کتش درآورد و برای چهارمین بار از روزگذشته که آن را خریده بود، تماشایش کرد. بعد بایسکلش را سوار شد و در امتداد جاده خاکی رو به طرف بازار پشین به راه افتاد. هیچ وقت قریه و کوچه‌ باغ‌های تنگ و گل‌آلود و درختان بی‌برگ و باری که از پشت دیوارهای کاه‌گلی‌اش سرک کشیده بودند،  آنقدر به نظر زیبا نیامده بودند. قریه را که پشت سر گذاشت با ولع عجیبی سرگرم تماشای مزرعه‌های شخم زده و باران خورده شد، با آنکه هیچ‌وقت قبلا برایش دلچسپی چندانی نداشتند. با خودش فکر کرد که با پنجاه میلیون روپیه می‌تواند تمام زمین‌های زراعتی قریه خودشان و دهات اطراف را بخرد.  اگرچه به خاطر خشکسالی، سرمایه گذاری در زمین زراعتی چندان هم سودآور نبود. از بایسکلش پیاده شد تا از میان رمه ای گوسفند که جاده را بند انداخته بودند عبور کند و در همان حال اندیشید که مالداری احتمالا منفعت کلانی خواهد داشت.  سعی کرد حساب کند که با پنج کرور روپیه چند تا، مثلا گوسفند، می‌تواند بخرد. اما محاسبه گیجش کرد و به این نتیجه رسید که تعداد بسیار بسیار زیادی گاو، گوسفند و بز می‌تواند بخرد.  آنطور که شنیده بود اصولا مالداری کار پربرکتی بود. خیلی‌ها با یک رمه کوچک، مثلا پنجاه تا بز و گوسفند شروع کرده بودند و خدا در کارشان برکت انداخته بود و دو سه سال بعد، هرکدام رمه‌های دوصد، سیصد تایی مال داشتند. خوبی مالداری این بود که هیچ چیز مال به هدر نمی‌رفت؛ از گوشت و شیرش گرفته تا پوست و پشم و امعاء احشاء. حتی استخوانهایش را هم می‌شد فروخت.

شیربهادر با خود فکر کرد که وقتی، به‌خیر،  تکتش برنده شد، البته کمک کردن به دیگران هم نباید یادش برود. تصمیم گرفت اولین کاری که بکند، مسجد جدیدی در قریه بسازد. مسجد فعلی بیشتر شبیه یک کلبه گلی بود. می‌شد مسجدی بزرگتر با یک گنبد و مناره و یک سرسرا برای تابستان بسازند و بلندگویی هم سرمناره نصب کنند برای اذان. البته زیاد راضی نبود که مسجد را به نام او کنند. ولی بالاخره رسم بوده هرکس مسجدی ساخته، آن را به نامش کرده اند. مسجد شیربهادر موچی. چند بار این عبارت را تکرار کرد و از حس خوبش لذت وافری برد. پولی هم به مکتب دولتی کمک می‌کرد که چند صنف دیگر هم در آن بسازند که بچه‌های صنف‌های اول و دوم مجبور نشوند در یک اتاق درس بخوانند. تشناب هم باید برای مکتب ساخته‌ می‌شد که بچه‌ها مجبور نشوند در گرما و سرما بروند در زمین لم یزرع پشت مکتب قضای حاجت کنند.

شیربهادر متوجه شد برخلاف روزهای دیگر که در فاصله قریه تا بازار پیشن غرق تشویش‌ها و پریشانی‌هایش بود، این‌بار خوش و خرم وارد بازار شد.  وقتی رسید به محل کارش، قبل از آنکه بساطش را پهن کند، پولی به دو بچهء چای‌فروش داد که برای او و اشتیاق علی خان که تازه از راه رسیده بود، یک قوری چای بیاورند. روی چارپایه‌ای روبروی میز خان نشست و در حالی که چای می‌نوشیدند کمی درباره کار و سیاست صحبت کردند، و اگرچه هیچ حرف چندان خنده‌داری به میان نیامد، شیربهادر دو سه باری خندید.

سرانجام خان گفت: «شیربهادر، انگار دلت نیست امروز بساطت را پهن کنی؟»

شیربهادر جرعه‌ای از چایش را با طمانینه نوشید و به چشمهای خان نگاه کرد و گفت: «چرا که نه. اما می‌دانی خان صاحب، اگر خدا…» (با انگشت به آسمان اشاره کرد) «…بخواهد به زندگی کسی برکت دهد، نمی‌پرسد بچه کیستی.»

خان سرش را تکان داد و گفت: «بی‌شک. خداوند لطفش را شامل همه ما بکند.»

شیربهادر که چهره پرهیزکارانه ای به خود گرفته بود ادامه داد: «بنده‌های خاکی ناشکری هستیم ما، خان صاحب. چنان غرق غم یافتن نان روزانه خود می‌شویم که کاملا فراموش می‌کنیم که خدایی که دندان داده، نان هم خواهد داد. هر کاری که بکنیم، چیزی که اینجا…» (به پیشانی‌اش اشاره کرد)‌ «… نوشته شده، نه کم نه زیاد، اتفاق می‌افتد. ما کی هستیم که بتوانیم با قسمت و تقدیرمان بجنگیم؟»

خان به ساعتش نگاه کرد و چیزی نگفت. معلوم بود که می‌خواهد شیربهادر برود پی بساطش و تنهایش بگذارد. شیربهادر، وقتی در چنین موقعیتی گیر می‌افتاد، معمولا صحبتش را چند دقیقه دیگر هم ادامه می‌داد و بعد می‌رفت دنبال کارش. اما این بار چنین کاری نکرد. آهی کشید و باقی‌مانده چای در فنجانش را خورد و رفت که بساطش را پهن کند. خودش را تسلی داد که خان،  زودی درک می‌کند که منظور او چه بود. تجسم اینکه که خان، در میان دیگر کسبه‌‌کاران و پیشه‌‌وران بازار پشین، دست به سینه ایستاده باشد و او را که سوار بر موتری لوکس از خیابان می‌گذرد، تماشا کند، از دلخوریش از دست خان کم کرد.

به ذهنش خطور کرد که اشتیاق علی خان که جای خود دارد، حتی ارباب غفارخان اچکزی، که مالک بیشتر زمین‌های قریه‌های اطراف دهشان بود، با خانه بزرگ دوطبقه خشتی‌اش و چهار زنش، پنج تراکتور و دو موتر گرانقیمت و چند اسب اصیل و تعداد زیادی خدمه و پادو هم پیش شیر بهادر، مثل یک مسکین نیازمند می‌مانست.

روزش در تخیلات شیرین گم شد و حتی اینکه در تمام روز هیچ پولی دشت نکرد، هم نتوانست او را از خیالاتش بیرون آورد. با خود فکر کرد همین قضیه، یعنی کاسبی نکردن آن روز هم بی‌حکمت نبود. اصلا خودش نشانه‌ای از رخداد بزرگی بود که داشت در زندگی‌اش اتفاق می‌افتاد. وقتی قرار بود صاحب پنجاه میلیون روپیه شود، چه تفاوتی می‌کرد که ده پانزده روپیه آن روز را کاسبی نکرده باشد.  شیربهادر قویا به احساس قلبی‌اش ایمان پیدا کرده بود. قلبش می‌گفت که اتفاقی در شرف رخ دادن است.  البته به تجربه او، برای آدمهای بی‌پول باور داشتن به حس درونی‌ و قلبی خیلی تجملاتی بود.  به جای آن، معمولا فقرا از ته دلشان برای برآورده‌شدن آرزوهایشان دعا می‌کردند. اگرچه می‌دانستند که هیچ وقت دعایشان مستجاب نمی‌شود.‌ تمام عمر شیربهادر به همین دعاها گذشته بود. اما حالا همه چیز متفاوت بود. شنیده بود که خدا در قلب آدم است. حالا چطور می‌توانست این احساس قلبی را که داشت از چیزی یا کسی غیر از خدا بداند و به کفر و گمراهی کشیده شود؟ از ملای محل شنید بود که کار خدا نیازمند اسباب است. حالا هم همین تکت لاتری اسباب بود.  آن تکه کاغذی که مثل یک طلسم جادویش کرده بود، از همین حالا خیلی چیزها را تغییر داده بود. شیربهادر هیچوقت قبلا اینقدر اطمینان پیدا نکرده بود که اتفاق خوبی در حال رخ دادن است.

وقتی خانه رسید، زنش، درخاتون دوست داشتنی‌تر از همیشه، برایش شام خوشمزه‌ای پخته بود. نوزادها را خوابانده بود و بچه‌های بزرگتر را هم غذا داده و فرستاده بودشان که مشق‌هایشان را بنویسند. بعد نشست کنار شیربهادر و با هم شام خوردند. درخاتون از شبهای قبل سرحالتر و خوشحال‌تر به نظر می‌رسید. بیشتر لبخند می‌زد و چند کلمه‌ای با مهربانی با شوهرش صحبت کرد. اما شیربهادر که هنوز هم غرق خیالاتش بود، جوابهای کوتاهی داد و درخاتون نتوانست سر صحبت را با او باز کند.

شیربهادر با خودش داشت فکر می‌کرد که چیزی وجود نداشت که او نتواند با پنج کرور روپیه به دست آورد. با اینحال، دوست نداشت زن دوم بگیرد. به درخاتون بی‌انصافی می‌شد. از روزی که با هم ازدواج کرده بودند، درخاتون در تمام سختی‌های زندگی کنارش بود،‌ بدون اینکه هیچوقت شکایتی بکند. البته حق شیربهادر به عنوان یک مرد برای تجدید فراش سر جایش بود. شنیده بود که مرد می‌تواند تا چهارتا زن بگیرد به شرط اینکه با آنها با عدل و انصاف برخورد کند. وقتی کرورپتی بشود، واضح است که می‌تواند این شرط را برآورده کند. درخاتون – که یک بار برای کمک در جشن ختنه‌سوران یکی از پسرهای ارباب‌ غفارخان اچکزی خانه‌اشان رفته بود – می‌گفت تمام چهار زنش در اتاق‌های جداگانه اما در همان عمارت خشتی دوطبقه زندگی می‌کردند. شیربهادر حتی می‌توانست برای هر کدام از زنهایش یک عمارت جداگانه بخرد. البته که درخاتون بین بقیه زنهایش برای همیشه جای خودش را خواهد داشت. اما بالاخره مردها نیازهایی دارند. درخاتون زن فهمیده و مهربانی‌ بود. شیربهادر مطمئن بود که درک می‌کند.

***

بعد از یک شب طولانی و غلت زدن‌های فراوان، بالاخره صبح موعود دمید و شیربهادر، بعد از وضو و نماز صبح، با عجله فنجانی چای نوشید و به طرف بازار پیشین راه افتاد. روز قبلش، روز چندان خوشایندی نبود. برای اولین بار واکس زدن کفش مردم برایش کاری به شدت کسالت آور و تحقیرآمیز شده بود. تعجب می‌کرد چطور در دوسال گذشته هیچ‌وقت به این حقارت فکر نکرده بود. هر کدام از مشتریانش را به نحوی دست به سر کرد و بهانه آورد که کفششان را ترمیم نکند یا واکس نزند. اما یک مشتری سمج را نتوانسته بود رد کند. بعد از اینکه سرسرکی بورسی به کفشهایش کشید و جفتشان کرد پیش پاهایش، مشتری با لحن طعنه‌آمیزی از او خواسته بود که درست کار کند. شیربهادر هم عصبانی شد و پول مشتری را به او بازگرداند و کفشهایش را پرت کرد وسط پیاده رو. بعد از ظهر دیروز هم که با میجر‌عباس، مامور پولیس بازار دعوایش شد. کمتر کسبه‌کاری بود که از میجر عباس متنفر نباشد، اما مجبور بودند با او بسازند. میجر طبق معمول آمده بود که از کسبه‌کارها پول چایش را بگیرد. اما شیربهادر تصمیم گرفت مقابلش بایستد و او را یک ابله رشوت‌خور نامید. خوشبختانه اشتیاق علی خان به موقع دخالت کرد و میجر عباس را کناری کشید و کمی چاپلوسی‌اش را کرد و یک اسکناس بیست‌روپیه‌ای هم درمشتش گذاشت؛ وگرنه خدا می‌دانست شیربهادر موچی چند روز باید در تهانه پولیس می‌گذراند و چقدر باید رشوه می‌داد که رهایش کنند. با این همه، میجر عباس تا وقتی با دگنگش ضربه‌ای محکم به ساق پای شیربهادر نزد، از آنجا نرفت.

به بازار پشین که رسید، شیربهادر یک راست رفت سراغ بقالی و از پسر فروشنده که مشغول پیچیدن پان بود، پرسید که مردم از کجا باخبر می‌شوند که تکت لاتری‌شان برنده شده یا نه. پسرک گفت: «شماره تکت برنده را روز بعد در روزنامه‌ها چاپ می‌کنند. اما اگر تلویزیون دارید، می‌توانی برنامه قرعه‌کشی را زنده از کانال پی‌تی‌وی یک ببینی.  ساعت هفت شب شروع می‌شه.»

وقتی شیربهادر گفت که در خانه تلویزیون ندارد. پسرک پیشنهاد کرد که برنامه را از تلویزیون پشت ویترین تنها مغازه فروش لوازم الکترونیک در انتهای بازار تماشا کند.

ساعت ده صبح بود و شیربهادر حال و حوصله کار کردن را نداشت. گذشته از آن، بعد از دعوایی که دیروز با میجرعباس کرده بود، از روبرو شدن با اشتیاق علی‌خان هم کمی ‌می‌شرمید. به همین دلیل تصمیم گرفت که آن روز را به خود رخصتی بدهد و تا عصر که قصد داشت برود برنامه قرعه‌کشی را از تلویزیون مغازه الکترونیکی ببینید، در بازار پشین گردش کند. بنابراین، با زنجیری بایسکلش را به درخت روبروی بقالی قفل کرد و صندوق پینه‌دوزی‌اش را هم به پسرک سپرد.

بعد از ساعتی قدم زدن در راسته لباس‌فروشهای بازار، خودش را متقاعد کرد که آدم با لباس مناسب به پیشواز اتفاق خوب می‌رود و زمان آن رسیده که یک دست لباس نو بخرد. چهل روپیه با خود داشت و بعد از سرزدن به چند مغازه، یک دست شلوار قمیص سفید خوش‌دوخت را انتخاب کرد و بیست و پنج‌ روپیه قیمتش را به فروشنده داد. بعد هم خرامان به سوی حمام عمومی راه افتاد.  داخل رخت‌کن لباس‌های قدیمی‌اش را درآورد و لنگی به کمرش بست و وارد حجره بخارآلود و شلوغ حمام شد. کنار حوضچه آب گرمی جایی برای خود یافت و چند کاسه آب روی خودش ریخت و با خوش‌طبعی در انتظار ماند که پیرمرد دلاک از کیسه کشی یک مرد لاغر و استخوانی که روی موزاییکهای داغ حمام دراز کشیده بود، فارغ شود. وقتی نوبتش رسید، از نیفه لنگش یک سکه دو روپیه‌ای درآورد و به پیرمرد دلاک داد و سپس دراز کشید و گذاشت که پیرمرد نیم ساعتی بدنش را کیسه کند و بعد هم کمی مشت و مالش دهد.

حمام حالش را از قبل هم خوش‌تر ساخت. وقتی از حجره گرم قدم به رختکن گذاشت، احساس طراوت و شادمانی‌ای می‌کرد که قبل از آن در خود نیافته بود.  لباسهای جدیدش را پوشید و دزدکی در آینه خود را ورانداز کرد. کلاهش کمی کثیف بود و به لباس‌های سفیدش نمی‌خورد. آن را از برداشت و برای اولین بار از زمانی که حافظه‌اش یاری می‌کرد، تصمیم گرفت بدون کلاه باشد. از حمامی خریطه‌ای پلاستیکی گرفت و لباسهای کهنه و کلاهش را داخل آن ماند، سکه‌ای روی پیش‌خوان حمام گذاشت و بیرون زد.

هوای سرد بیرون حالش را کمی جا آورد.  پتویش را دور خود پیچید و براه افتاد. درویشی مسافر با ریش سفید و موهای جوگندمی بلند، کشکول رنگ و رو رفته‌ای را که از زنجیرهایی برنگ طلایی از دستش آویزان بود، به سمت شیربهادر دراز کرد و «هو»ی بلندی سرداد.  شیربهادر هم با احساس و رفتار کوچک ‌نوازانه یک خان واقعی، دست در جیبش برد و اسکناسی پنج‌روپیه‌ای در کشکول درویش انداخت و خریطه لباس‌هایش را هم به او بخشید.  درویش نگاه قدرشناسانه‌ای به شیربهادر انداخت و خم شد که دستش را ببوسد که البته شیربهادر اجازه نداد. در عوض درویش دستش را گرفت و با صدایی بلند که چهار پنج رهگذر اطراف هم بشنوند گفت: «خان صاحب، دعا می‌کنم که دست به خاک بزنی برایت طلا شود.» سپس  زیرلب چیزهایی گفت و به صورت شیربهادر فوت کرد.

شیربهادر موچی از خوشی در پوست خود نمی‌گنجید. هنوز دوساعتی تا زمان برنامه قرعه‌کشی باقی بود و تصمیم گرفت که پنج روپیه باقی‌مانده از پولش را هم خرج ناهارش کند. دکه جگرفروشی در همان نزدیکی‌ها یافت و چند سیخ جگر سفارش داد. این ناهار شاید آخرین غذایی بود که کنار خیابان روی چارپایه‌های چوبی می‌خورد. فکر کرد وقتی تکتش برنده شد درخاتون و بچه ها را ببرد به همان رستوران‌هایی چراغانی‌شده‌ای که سه سال پیش در سفرش به شهر کویته در خیابان جناح‌رود دیده بود. همان‌جایی که مردها و زنهای شیک و خوش‌لباسی را دیده بود که دور میز‌هایی نشسته‌اند که روی آن با گلدان‌های شیشه‌ای دراز تزیین شده‌ بود و دستمال‌های تمیزی کنار بشقاب و چند دست قاشق و چنگال گذاشته بودند و گارسن‌های خوش‌پوش بعد از اینکه منوهای کلفت غذا را به مشتریان می‌دادند، با ظرافت خاصی، کمی خم می‌شدند، پشت دست چپشان را به کمرشان می‌چسپاندند و شمع‌های روی میز را با فندک دست راست روشن می‌کردند. وقتی تکتش برنده شد، حتی می‌توانست کوچ کند و برود کویته برای زندگی.  یا حتی اسلام‌آباد یا لاهور.  شیربهادر پوسترهایی از این دو شهر را دیده بود. اما یکی از مشتریانش که اسلام‌آباد رفته بود از باغها و پارکهای زیبایش و از خیابان‌های تمیز با درختهای بی‌شمار در دوطرف آن و مراکز خرید بزرگش چیزهایی برایش تعریف کرده بود. دست آخر هم اضافه کرده بود: «مثل خارج بود.» البته مشتری‌اش گفت که هیچوقت خارج نرفته بود ولی عکس‌های آن را در کتابها و مجله‌ها دیده بود.

وقتی تاریکی کم کم روی بازار پشین سایه انداخت، شیربهادر داشت صدای قلبش را می‌شنید.  مغازه بقالی بسته بود.  شیربهادر قفل بایسکلش را باز کرد، اما نتوانست سوارش شود. دستهایش به شدت می‌لرزید و دلش ضعف می‌رفت. همان‌طور فرمان بایسکل را با دودست محکم چسپید و به سمت مغازه الکترونیکی راه افتاد.  جلو مغازه چند نفر جمع شده بودند و اخبار ساعت شش را تماشا می‌کردند. ده دقیقه آخر اخبار طولانی ترین زمانی بود که شیربهادر در عمرش تجربه کرده بود.  بالاخره برنامه خبری تمام شد و چند نفری از تماشاچی‌ها آن جا را ترک کردند.  چندتایی هم ماندند که برنامه قرعه کشی را تماشا کنند.

مجری برنامه قرعه کشی، با کت و شلوار سفید و یک پاپیون سیاه رنگ، با میکروفونی ظاهر شد و دستهایش را تکان داد. دوربین جمعیت داخل استودیو را نشان داد که برای مجری دست تکان می‌دادند و سوت می‌زدند.  هلهله و شادمانی شان موسیقی برنامه را برای لحظاتی زیر گرفت. قلب شیربهادر به شدت می‌زد و گوش‌هایش داغ شده بود. اما وقتی دستش را در جیب پیراهنش کرد تا تکتش را بیرون آورد، عرق سردی بدنش را لرزاند.  در میان همهمه شاد و سروصدای موسیقی و صدای کلفت مجری که داشت شماره‌های روی توپ‌های سفید قرعه کشی را می‌خواند، تنها صدایی که شیربهادر موچی می‌شنید صدای درویش مسافر بود که حالا صاحب لباسهای کهنه و تکت لاتری‌اش بود: «خان صاحب، دست به خاک بزنی، طلا شود.»

***

وقتی شیربهادر چشمهایش را در شفاخانه محل باز کرد، اشتیاق علی‌خان پهلویش نشسته بود.  از حرفهای خان فهمید که دو روز را در شفاخانه گذرانده و دکترها گفته بودند که سکته قلبی کرده ولی بخیر گذشته است.  اشتیاق علی‌خان گفت که کسی را به الله آباد فرستاده که درخاتون و بچه‌ها را باخبر سازد و تاکید کرد که به آنها گفته که نگران نباشند.  بعد از ظهر آنروز، وقتی شیربهادر از شفاخانه مرخص شد، به نزدیکی‌ حمام عمومی رفت و از دکاندارها و رهگذرهای اطراف سراغ درویش مسافر را پرسید. اما کسی او را ندیده بود. یک هفته در خانه استراحت کرد و بعد همه چیز به روال عادی بازگشت.  شیربهادر پینه‌دوزی‌اش را از سرگرفت؛ به نظر می‌رسید بلیط بخت‌آزمایی همه خوشی‌ها و خیالاتی را که با خود آورده بود، یکجا هم با خود برده بود.  با اینحال، تا سالها بعد هر بار که شیربهادر موچی به یاد خریطه لباسهایش در دست درویش ریش‌سفید می‌افتاد، قلبش می‌سوخت.

[پایان]