وقتی در ۱۹۹۸، در دوازده سالگی، کتابِ «منی که هرگز مردان را نشناختم» را از حراجی یک کلیسا برداشتم، مطمئن بودم این کتاب برای کودکان نوشته شده است. نمیدانم چرا. شاید از یک مجموعه کتاب جوانان آمده بود که یک داوطلب اشتباهاً آن را دستهبندی کرده بود. یا شاید خود کتاب، که یک نسخهی ارزان ۳٫۹۹ دلاری از آثار علمیتخیلی انتشارات ایوُن بود، احساس میکرد مخصوصاً برای من درست شده است: جلد پاستلی نرم با عنوانی تحریکآمیز و خلاصهای عجیب در پشت جلد که از داستان دختری جوان که در شرایطی اسرارآمیز در جهانی آخرالزمانی گرفتار شده بود، خبر میداد.
به هر حال کتاب مرا جذب کرد و سپس برافروخت ــ هیچوقت چیزی شبیهش را نخوانده بودم. هنوز هم آن نسخه را دارم؛ در سفرهایم به ایالتهای متعدد، طی اسبابکشیهای مختلف و مراحل پرشمار زندگیام همراه خود داشتهام. بیستوهفت سال بعد، صفحات مطبوعش بوی لیگنین در حال پوسیدن میدهد؛ ناشرش مدتهاست که با ناشر دیگری ادغام شده است.
اما «منی که هرگز مردان را نشناختم»، که برای اولین بار سی سال پیش به زبان فرانسوی منتشر شد، این روزها دوباره زندگی تازهای یافته است. نسل جوانی از خوانندگان اخیراً شروع به تبلیغ دربارهٔ این کتاب در تیکتاک کردهاند؛ نسخهٔ بازچاپ آن در سال ۲۰۲۴ فقط در آمریکا صد هزار نسخه فروخت. این اتفاقی عجیب برای اثر نسبتاً کماهمیت ترجمهشدهای است که توسط یک ناشر کوچک منتشر شده است. و با این حال من تعجب نمیکنم. به هر حال این کتاب دربارهٔ پیدا کردن خودتان در پایان جهان است.
کودکی که محور داستان است، وقتی کتاب آغاز میشود، بزرگسال است. او در حال مرگ است. متنی که ما میخوانیم، متوجه میشویم، نوعی «پویومنون» است؛ داستانی دربارهٔ خودش، نوشته شده در ماه پایانی زندگی او. بدون حتی یک تقسیم فصل، به دوران کودکی او بازمیگردیم: او در یک پانوپتیکون زندگی میکند ــ قفسی در یک پناهگاه که در آن هیچ شب و روز واقعی و هیچ حریم خصوصی وجود ندارد و توسط مردانی که هرگز سخن نمیگویند، محافظت میشود. این کودک که خیلی قبل از شکلگیری حافظهاش اسیر شده بود، در میان زنانی بسیار مسنتر از خود احاطه شده است. آنها خاطراتی از جهان قبل از ورود به قفس دارند؛ او هیچ خاطرهای ندارد. آنها نام دارند؛ او بینام است.
حتی زنانی که قبلاً همسر و فرزند داشتند و به عنوان دستیار فروشگاه، تایپیست و کارگر کارخانه کار میکردند، نمیتوانند به درستی شرایط زندانشان را توصیف کنند و از توصیفاتی مثلِ «جیغها، شعلهها، هجوم» در وسط شبی عادی، «ترس روزافزون»، «مردمی که به هر جهت میدوند»، و «داروهای عجیب» که خاطرات کاذب ایجاد کرده بودند، استفاده میکنند. حالا آنها دربارهٔ این که آیا جنگی در کار بوده است بحث میکنند؛ و برایشان سؤال است که آیا اصلا روی زمین هستند یا نه. زنی به یاد میآورد: «زندگی روزمرهام … و بعد نوعی وحشت که همیشه از تجربهٔ دوبارهاش وحشت داشتهام. بعدش من اینجا هستم، روی تشکی دراز کشیدهام و همه چیز کاملاً عادی به نظر میرسد.»
اما دربارهٔ کودک. خب؛ او یک راز است، گونهای منحصربهفرد. هیچ خاطرهای از واقعه یا قبل از آن ندارد. او وحشی و تقریباً رامنشده است، بیمادر اما با سی و نه مادر، مانند یک نفرین باستانی. او مشتاق دانش است، و زنان مدام بین خودشان بحث میکنند که چهطور میتوانند به او آموزش بدهند. هر جزئیاتی که از او پنهان میکنند، او را خشمگین میکند. بدون زبانی برای بیان فقدانش، او با اسرار آنها میجنگد («خشم تنها سلاح من در برابر وحشت بود»).
سپس او اسرار خود را پیدا میکند. در حالی که داستانهایی را در ذهن خود میسازد، تخیل جنسی خلق میکند، سناریوها را بارها و بارها اجرا میکند تا به آنچه او «فوران» مینامد برسد. او یاد میگیرد که چگونه زمان را نگه دارد؛ یکی از چیزهایی که از همهٔ آنها گرفته شده بود. او برنامهای میریزد تا به یکی از نگهبانان، که جوانترینشان است، خیره شود تا او را به واکنش وادارد. لذت، جهتگیری، اختیار: همه از هیچ و ناامیدی خلق شدهاند.
ناگهان، در این امتداد بیپایان یکنواختی، آژیری به صدا درمیآید. نگهبانان کلیدها را در در میگذارند و ناپدید میشوند. پس از مدتی، زنان خود را آزاد میکنند و به سطح زمین میروند. روی زمین اما کرهٔ زمین (اگر واقعاً «کرهٔ زمین» باشد) تغییر کرده است. فصول ملایم. هیچ حیوانی نیست. گلهای چندانی وجود دارد. زمین بیپایان در هر جهت. و مردی نیست. دیگر اصلا.
زنان شروع میکنند به راه رفتن. چه کاری میتوانند بکنند؟ آنها پناهگاههای دیگری پیدا میکنند که مشابه پناهگاه خودشان است ــ فقط هر پناهگاه دارای قفسی قفل شده از اجساد است، که نگهبانانشان رهایشان کردهاند، بدون هیچ راه فراری. آنها دربارهٔ تمدنی که با آن مواجه خواهند شد صحبت میکنند ــ شهرها، مردم دیگر ــ اما هرگز با آنها روبهرو نمیشوند. با نبود پاسخ، چارهای ندارند جز اینکه زنده بمانند و زندگی کنند: زندگیای پیش از سقوط در جهانی پس از سقوط. و هنگامی که برای خودشان زندگیهای تازه میسازند ــ و در نهایت یکی یکی شروع به سقوط میکنند ــ کودک که اکنون زن شده است، میداند روزی واقعاً و حقیقتاً تنها خواهد بود. که بعد همینطور میشود: تنها میشود.
«منی که هرگز مردان را نشناختم» اولین رمانی بود که نمیدانستم با آن چه کنم ــ اولین رمانی که به جای ترساندن یا هیجان دادن به من، حس آشفتگی و دلشوره در من ایجاد کرد. یادم میآید که صفحاتش را با شتاب میخواندم، مطمئن از اینکه که چیزی به دست خواهیم آورد. چیزی فاش میشود. یک انفجار عظیم اطلاعات که در دوازده سالگی آرزویش را داشتم. (من آن زمان داستانهای ترکیبی نانسی درو-هاردی بویز میخواندم؛ حل معما یکی از بخشهای محبوبم بود.) اما هیچ چیزی برای من حل نشد، نه به آن صورتی که انتظار داشتم. کتاب، همچون یک معما، تا نزدیک شدنم به پایان جهان، در دستم باقی ماند.
***
نویسندهٔ کتاب، ژاکلین هارپمن، در ۱۹۲۹ در بلژیک به دنیا آمد. (مترجم انگلیسی کتاب رز شوارتز است که ترجمهٔ خود را در سال ۲۰۱۹ بازبینی کرد.) پدرش یهودی بود و خانوادهاش زمانی که نازیها در ۱۹۴۰ بلژیک را اشغال کردند، به مراکش فرار کردند و تا پایان جنگ آنجا ماندند. غیرممکن است با شرایط وخیم زنانی که در «منی که هرگز مردان را نشناختم» توصیف شدهاند روبهرو شویم و به اردوگاههای کار اجباری ــ چه تاریخی و چه معاصر ــ فکر نکنیم.
بازتابهایی هم از ادبیات آخرالزمانی کلاسیک وجود دارد: «سرگذشت ندیمه»، «تمثیل برزگر»، «کسانی که از املس میروند». اما همانطور که سوزان بینبریج مدرس دانشگاه میگوید، این رمان را نمیشود بهراحتی بر اساس ژانر طبقهبندی کرد. این رمان جایی بین فانتزی و آن چیزیست که یک مدرس دیگر، دونجا موهر، آن را «ویرانشهرِ آرمانشهریِ مرزنورد» مینامد.
«منی که هرگز مردان را نشناختم» همچنین در یک پیوستار با ژانر مورد علاقهٔ من وجود دارد: داستانهایی که در آن جوانان در شرایط دشوار تصمیم میگیرند با ساختن زندگی برای خود، خارج از دنیای بزرگسالان، زنده بمانند. مثلِ «بچههای واگن» اثر گرترود چاندلر وارنر، «این سمت کوه» اثر ژان کریگهد جورج، «مندی» اثر جولی اندروز ادواردز، «دختری که مالک یک شهر بود» اثر او. تی. نلسون، «پل به ترابیتیا» اثر کاترین پترسون.
«منی که هرگز مردان را نشناختم»، هر طور که ژانرش را تعریف کنید، به دنبال حل چرایی فرض اولیهاش نیست ــ کتاب علاقهای، هرچهقدر هم کم، به ساختن جهان ندارد. این رمان دربارهٔ جامعه، تنهایی، و خلوت است، دربارهٔ بیداری فکری در شرایط ناممکن. میپرسد: چه اتفاقی میافتد وقتی مردم از غار افلاطون بیرون میآیند؟ زنده بودن، یاد گرفتن و دانستن چه معنایی دارد؟ آزادی دقیقاً چه شکلی دارد؟ و چگونه میتوان آن را از هیچ خلق کرد؟
حس میکنم که قهرمان اصلی «منی که هرگز مردان را نشناختم» از این مقالهٔ کوتاه متنفر میشد. در صفحات ابتداییِ خشک و طنزآمیز کتاب، او میلِ نویسندگان به نوشتنِ پیشگفتار برای توضیحِ کتابی که قرار است خوانده شود، یا دادنِ زمینهای محتاطانه برای چیزی که او معتقد است نیازی به زمینه دادن ندارد را نقد میکند. او میگوید: «انگار آنها معمولا حس میکنند که باید تأکید کنند که کتاب را نه از روی خودپسندی، بلکه به این دلیل نوشتهاند که کسی از آنها خواسته است. چه عجیب! این یعنی مردم مشتاق یادگیری نبودهاند و شما مجبور شدید بابت میل به انتقال دانششان عذرخواهی کنید.»
این نکتهای زیبا، هوشمندانه و گویاست. چرا ما اصرار داریم هنر، صداها و دانش خود را توضیح دهیم؟ حتی امروز که این دوران فرومایه به پایانی ترسناک و احساسی میرسد، ما هنوز بسیار مؤدب هستیم. کماکان خرید میکنیم؛ نامه مینویسیم؛ دربارهٔ پروتکلها بحث میکنیم. میگوییم این یا آن اتفاق نمیافتد، یا نخواهد افتاد. غیرممکن است. اما میتواند اتفاق بیفتد، و خواهد افتاد. بله، همیشه نوعی «بعدش» وجود دارد. اما «منی که هرگز مردان را نشناختم» به ما هشدار میدهد: شبها عادیاند، تا اینکه دیگر عادی نیستند.





