بازتاب

 ترجمه غزال صحرائی

 

مدام در حال نعره کشیدن، توپ و تشر زدن و بد و بیراه گفتن بود. پشت سرش ناسزاها بود که ردیف می شد؛ خوک کثیف، آشغال، پیشوا…غیر از این هم البته از آن ها انتظاری نمی رفت.

 در مقابلش چاپلوسی و تملق، کرنش وخوش رقصی می کردند وهمین که پا از در بیرون می گذاشت نفسی عمیق کشیده و با دشنام و ناسزا خود را تخلیهٔ روانی می کردند.

 شرایط ایجاب می کرد یاد بگیرند دندان روی جگر بگذارند و در ظاهر لبخندی دروغین بر لب داشته باشند. بدتر ازهمه بار ِ اوّلی بود که برای استخدام وارد دفترش می شدند.

حقوق هزار دلاری اش همراه با خوراک و جا همه را بی درنگ جذب می کرد.  با آن چشم های مرده می خواست که به آرامی به او نزدیک شوند، و بعد به صورت طرف دست می کشید و حجم لب ها، پهنی ِبینی، زبری و نرمی پوست و جنس موهای او را به دقّت وارسی می کرد.

با کمترین تردید به حالت بیزاری و انزجار فریاد سر می داد : « ای حرام زاده!.. این سیاه رو از اینجا بندازید بیرون!» طرف شروع می کرد به اطمینان خاطر دادن: « نه آقا، قسم می خورم که من… » اما دیگر کار از کار گذشته بود و هیچ چیز نمی توانست نظراورا عوض کند.

سرخورده و اندوهگین، با دهانی مهر و موم شده با اسکناسی صد دلاری، در حالی آنجا را ترک می کرد که عاجزاز درک این موضوع بود که براستی شانس با او بوده که از نکبت و بدبختی که در انتظار ِاستخدام شدگان ِ با مزد بالا بود قِسر در رفته است. نابینا بود و درقصری زیبا که در چند کیلومتری «وستوود» بر دامنهٔ تپه ای بنا شده بود زندگی می کرد.

درباره مترجم:‌ غزال صحرائی متولد ۱۳۴۹ در کرمانشاه، دارای مدرک کارشناسی مدیریت بازرگانی است و در حال حاضر ساکن فرانسه می‌باشد. از او کتابی آموزشی با عنوان «کودک از بدو تولد تا پایان یک‌سالگی» نوشتهٔ آن باکوس منتشر شده است.اوهمچنین در زمینه شعر و داستان کوتاه ترجمه های متعددی را انجام داده است که در سایت ها و مجلات ادبی معتبر داخل وخارج از ایران انتشار یافته.

ساکنین آنجا و زمین های اطرافش با دنیای بیرون هیچ ارتباط و داد و ستدی نداشتند. کار آنها پرورش دام، کِشت گندم و پختن نان بود، وتنها کار لوکس و پرتجمل پیرمرد هم اپرا و زنان ِسفید پوست خواننده اپرا بودند که پایان هرهفته آنها را فرا می خواند و فریادهای گوش خراش اشان از پنجره های باز مرغ و خروس های مرغدانی را به وحشت و جنب و جوش می انداخت.

 پیرمرد هیچ وقت نمی خوابید، گوئی ظلمتی که از بَدو تولد با او همراه بود خستگی را براو معاف کرده بود. آدم ها به طور ِ تمام وقت در خدمتش بودند و از او فرمان می بردند . پزشک ِمخصوص او به حالت آماده باش ِدائمی زندگی می کرد و تنها چیزی که او را روی پا نگاه می داشت کوکتلی از والیوم و داروهای آرام بخش بود که صبح و ظهر و شب توی شکمش می ریخت.

 پیرمرد با ردِّ تشخیص ِپزشکی او وسرپیچی کردن از مصرف داروها به طرز شرارت بار و شیطنت آمیزی از تحریک وعصبانی کردنش لذت می برد. این عذابها البته مانع از آن نشد که دکتر بیمار ِخود را از کشف روش جدید ِدرمان برخی از انواع کوری ها مطلع سازد.

 پیرمرد دوازده تائی بازپرس از نژاد ِخالص آریایی را استخدام کرد تا او را مطمئن کنند که سیاهان در روند این کشف جدید هیچ نقش و دخالتی نداشته اند. پول هنگفتی هم صرف استقرار یک اتاق عمل با تجهیزات کامل و استخدام پزشکی مجرب و حاذق کرد و در کمال اطمینان و میل شدید روی تخت دراز کشیده و چند لحظه بعد تحت تاثیر داروی بیهوشی پانتوتال به خواب رفت.

 در سیاهی ِمطلق به هوش آمد و سه روز ِمتمادی و طولانی بعد از عمل را با چشم های باند پیچی شده سپری کرد. بی آنکه بداند آیا چشم هایش پلک های او را می بینند یا نه. بالاخره پزشک جراح باندها را از روی چشمش برداشت. پیرمرد با احتیاط کامل چشم گشود. ناگهان فریاد مهیبی سر داد؛ در مقابل خود سیاهپوست به نظر شروری را می دید.

 وحشت زده رو به جراح کرد و گفت :« به من بگو این کار چه معنی می دهد! فورا او را از اینجا بیرون کنید…» جراح که داشت وسائل جراحی را تمیز می کرد به آرامی به او نزدیک شد، دستش را روی شانه او گذاشت و مجبورش کرد تا مستقیم به مقابل خود نگاه کند، و گفت : « پس با این حساب بلند شوید و ازاینجا بیرون بروید… آنچه مقابل شما قرارگرفته نامش آینه است. آقای محترم، شما دارید بازتاب تصویر خودتان را می بیند !»

درباره‌ی نویسنده

دیدیه دنینک

دیدیه دنینک

دیدیه دنینک نویسنده فرانسوی است که شهرت او بواسطه نوشتن رمان های سیاه است که ریشه در واقعیت های سیاسی و اجتماعی قرن بیستم دارند، او همچنین داستان های کوتاه زیادی نوشته است. داستان "بازتاب " منتخبی از مجموعه ای به نام "دفتر ِثبت وقایع " است.

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها