داستان کوتاه

خواب زمستانی | لیلا امانی

صدای یکدست زنبورهای بابا یعقوب را می‌شنید، صدایی که همیشه و هروقت به کلبه می‌آمدند همراهشان بود، وقتی توی تراس لم می‌دادند، دنبال هم می‌دویدند، سیگار می‌کشیدند، فیلم می‌دیدند، صدا همیشه بود. مطمئن بود محمد هر جا که باشد، هرجا که برود اگر جایی کندوهای زنبور را ببیند و وزوز وز زنبورها را بشنود غیرممکن است که بوی تن نم خورده ی او را به یاد نیاورد، بوی عرق تنش توی شمال فرق می‌کرد، محمد گفته بود عرقت اینجا آدم را مست می‌کند، بوی تمشک‌های وحشی را می‌دهد.نسیمی که از سمت زمین‌ها به صورتش می‌خورد، پوستش را خنک می‌کرد. فشار باد را حتی روی مژه هایش هم احساس می‌کرد و خنده اش گرفته بود. با یک دست روی ساعد دست دیگرش کشید، موهای راست شده را خواباند.

خرابکار

آقای چیو و نوعروسش در حال خوردن ناهارشان در میدان روبروی ایستگاه قطار موجی بودند. روی میز آنها دو بوتل نوشیدنی بود که کف قهوه‌ای رنگی از آن بیرون می‌آمد و دو جعبه کاغذی حاوی برنج، با خیار تف‌داده و گوشت خوک. آقای چیو به همسرش گفت: «بخوریم!»‌ و انتهای به هم چسپیده نی‌های غذاخوری خود را شکست، با آنها تکه‌ای از گوشت لعاب‌دار خوک را برداشت و به دهانش گذاشت. وقتی می‌جوید، روی چانه‌اش چروک‌های ریزی تشکیل می‌شد. سمت راستش میز دیگری بود که دو مامور پلیس ایستگاه قطار آن را اشغال کرده و در حال نوشیدن چای و خندیدن بودند. ظاهراً مامور درشت‌اندام میانسال برای همکار جوانترش که قدبلند بود و اندامی ورزیده داشت، جوکی تعریف کرد. آن‌ها گه‌گاهی نگاهی به میز آقای چیو می‌انداختند.

کاریز

هیچ‌کس خوش ندارد که یک تانک (‌تی‌۶۲‌) را به حیوان بی‌آزاری تشبیه کند‌، اما در آن روز پاییزی هفت‌ ـ هشت تا از این غول‌های پولادین وقتی داخل دهکده «پاد‌خوابِ شانه» شدند، از دور مثل سنگ‌پشت‌هایی به نظر می‌رسیدند.

قضیه‌ی غیب شدن فیل 

وقتی که فیل از فیل‌خانه شهرمان غیب شد، قضیه را در روزنامه خواندم. آن روز صبح ساعت کوکی‌ام مرا مثل همیشه در ساعت شش و سیزده دقیقه بیدار کرد. رفتم به آشپزخانه، برای خودم قهوه و نان برشته درست کردم، رادیو را روشن کردم، روزنامه را روی میز آشپزخانه پهن کردم و در حالی که آن می‌خواندم به خوردن نان و نوشیدن قهوه‌ام ادامه دادم.

نامرد

همه چیز پیش چشم‌های «امرالله» و دو فرزندش و «ملا دین‌محمد» اتفاق افتاد. طبیعتا‌ هیچ‌کس در یک روز زیبای بهاری که آسمان بعد از باران صاف شده باشد و آفتاب دل‌انگیز گرمی شاد‌کننده‌یی نثار زمین بکند، انتظار حادثه شومی را ندارد؛ اما آن حادثه در چنین یک روز اتفاق افتاد.

پنجره‌ی دیگر

چون گرگ وحشی گرسنه‌ای که بر طعمه‌اش حمله می‌کند. آن شب دل در دل‌خانه‌ام نبود. دختر خاله‌ام، شاید از روی نیت نیک و برای آن که ترسم را برطرف کند، در آخرین لحظه برایم در یک گیلاس چیزی داد که از نوشیدنش زانوانم سست شد. تا آن وقت نی شراب نوشیده بودم و نی هم آن را دیده بودم.

یازده‌سالگی

چیزی را که آنها در مورد روز تولد نمی‌دانند و هرگز به تو نمی‌گویند این است که وقتی تو یازده ساله می‌شوی، تو همزمان ده و نه و هشت و هفت و شش و پنج و چهار و سه و دو و یکساله هم هستی. تو وقتی صبح روز یازده سالگی از خواب برمی‌خیزی، انتظار داری خود را یازده ساله حس کنی ولی نمی‌کنی. تو چشمهایت را باز می‌کنی و می‌بینی همه چیز مثل دیروز است، فقط نامش امروز است و بس.

دوازده روز از زندگی یک دیوانه

واقعیت این است،  من او را نمی‌شناختم. حالا هم نمی‌شناسم. اصلن ‌مجالی پیش نیامد تا با هم آشنا شویم. از اسم و نسب و کسب

میان دو قوس باران

ممتاز است این زیبایی. ممتاز نازنینم آن سوی جاده، بالای پلی ایستاده است که از آن قطار مسافربری می‌گذرد. صورتش حتی باوجود آن لبسرین سرخ، چیزی شبیه درمانده‌گی یا اندوهی فرونشسته را در جایی خیلی عمیق در او فاش می‌کند. پیاله کاغذی قهوه را در یک دست و چتری سفید رنگی را مانند آن کاغذ بیست سال پیش، در دست دیگرش قایم گرفته است. بالاپوش سیاهش مرا به یاد لباس مکتبی‌اش می‌اندازد و به همین ساده‌گی، حس می‌کنم هنوز همان دخترکی است که عاشق من بود.

خان نمبر یَک

روبروی اسباب شیطان ایستاده‌ام. الله پاک مرا از شرم ترک این دنیای فانی در حال جنابت نجات داد. دیشب وسوسه وادارم کرد که با پنبه‌گل جماع کنم و تنبلی نماند که بلافاصله بعد از آن غسل بگیرم. با همان تن ناپاک به خواب رفتم ولی حالا وعده می‌کنم که دیگر این گناه کبیره را تکرار نخواهم کرد.

عشق سمسا

وقتی از خواب برخاست، فهمید که به گریگور سمسا مسخ شده است. همان طور به پشت روی تخت غلتیده بود و به سقف نگاه می‌کرد. مدتی طول کشید تا چشم‌هایش به نور ضعیف عادت کرد.