داستان کوتاه

باهارخانوم

اتاقک بوی نا و لجن می‌دهد. همگی دور تا دور می‌نشینیم. مرد سبیلو می‌گوید: «شانس آورد‌ین تعدادتون کمه. وگرنه تا برسیم سه-‌چهار نفر خفه می‌شدن زیر دست و پا.» هِرهِر می‌خندد و از اتاقک می‌رود بیرون. صدای بسته شدنِ در بچّه‌ی یکی از زن‌ها را از خواب می‌پراند. بچّه می‌زند زیر گریه. زن هر چه می‌کند نمی‌تواند ساکتش کند. مرد چاق و کم‌مویی که می‌خورد پدر بچّه باشد، سر زن غرولند می‌کند. زن از روی ناچاری پته‌ی چادر را توی صورت بچّه می‌کشد بلکه صداش قطع نشود. نمی‌شود.

سگ سیاه کوچک

چشمانم هنوز بسته است که صدای بچه‌ها از من دورتر می‌شود. نمی‌فهمم یک ظرف بستنی را از ویلا آوردن سه نفر آدم گنده می‌خواهد چه کار!؟ تنم از تنهایی در ساحل ترسیده و کمی عرق کرده و صدای موج‌های خزر ، دارد تاریکی پشت پلک‌هایم را با یک عالمه تصویر تزیین می‌کند. تصویرهایی که هیچ یک را زندگی نکرده‌ام اما خوب می‌شناسمشان. 

 شاید می‌خواهی بیدار شوی!

خود را جمع و راست می‌کنی. از این پهلو به آن پهلو می‌غلتی. پاهایت تَرق‌تَرق صدا کرده راست می‌شوند. دست‌هایت را از زیر لحاف بیرون می‌کنی. شاید قصد بیدارشدن را داری یا می‌خواهی خود را راحت بسازی و خسته شده‌ای در یک‌پهلو خوابیدن. از سرِ شب تا حالی به‌همان پهلو خوابیده‌ای که هستی.

انبارسوزان

«راستش، خیلی ساده است. یک گالن گازوییل اطراف انبار می‌ریزی و کبریت رو می‌کشی و بعد… وووششش! تمام می‌شود. کمتر از ربع طول می‌کشد که یک انبار کاملا با خاک یکسان شود. البته، منظورم انبار بزرگ نیست. این آلونک‌های کوچک را می‌گویم.» گفتم: «ولی…» بعد خاموش شدم. نمی‌دانستم سوالم را چطور بپرسم. «ولی چرا این کار را می‌کنی؟» پرسید: «عجیب است؟» گفتم: «نمی‌دانم. تو انبار به آتش می‌کشی و من این کار را نمی‌کنم. مسلما بین این دو تفاوت هست.»

پرده

سر گرداندم و نگاه مجدد به بیرون انداختم. چیزی در ذهنم نرسید تا آناً پاسخ مادرخوانده را بدهم. باید بیش‌تر دقت می‌کردم. جاده خلوت بود، اما پیاده‌رو کمی شلوغ به نظر می‌رسید. یا که شلوغ نبود من این‌طور می‌دیدم. از جایی که من نشسته بودم، تفاوت جنسیتی میان آدم‌ها به دشواری قابل تشخیص بود؛ چون که هنوز خیلی دور بودند. اما وقتی که نزدیک می‌رسیدند، و در حین عبور از جلو خانه‌ی ما، مردها از کلاه‌های‌شان شناسایی می‌شدند و زن‌ها از رنگ چادرهای کوچک‌شان که روی سر داشتند.

سمفونی میانمایه‌گان

زیست‌شناسی احمق می‌گه «گونه‌هایی تو زندگی از همه موفّق‌ترن که از همه بهترن.» یعنی استثنائی‌ترین، نابغه‌ترین، قوی‌ترین، متفکّرترین و شریف‌ترین‌ها. و قراره همونها هم نسل خودشونا بیشتر از بقیه تکثیر بدن. این همون چیزیه که من عمیقاً باهاش مخالفم!

از خوابی که نمی‌پرم

حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم اما می‌رسیم به سکوت. انقدر ادامه می‌یابد که هیچ صدایی نمی‌ماند. نه صدای تلویزیونی، نه سرودی، نه ترانه‌ای و نه حتی فریادی. هی بغض می‌آید و می‌رود. بعد هم بغض می‌ترکد و آب، معابر را می‌گیرد. بعد آب بالا می‌آید از سرمان می‌گذرد. فرو می‌رویم در آن. دنیا تاریک می‌شود آب راه نفسم را می‌بندد و بیدار می‌شوم.

گمشده

به هیچ ترفندی خرج و دخلش میزان نمی‌شد. از صبح تا بوق سگ مسافرکشى مى‌کرد ولی باز هم به سختى بخور و نمیری درمی‌آورد. هر صبح وقتى همسر و بچه‌هایش خواب بودند از خانه بیرون می‌زد به امید روزى حلال. آن روز هم طبق روال همیشگى شال و کلاه کرد، از خانه بیرون زد. یک راست رفت سراغ ماشینش، چند بار استارت زد ولی انگار ناى روشن شدن نداشت، از چند نفر رهگذر کمک خواست. نه، روشن نمى‌شد. لحظه‌ای مستاصل شد.

دو خط صورتی

توی مطب دندان‌پزشکی نشسته‌ام. مدام این‌پا و آن‌پا می‌کنم و دستم روی دسته چرمی صندلی عرق کرده. حالم آشوب است. دارم فکر می‌کنم از صبح چی خوردم. نکند مسموم شده باشم ولی چیز خاصی یادم نمی‌آید. موبایلم را چک می‌کنم. نگران حسام هستم که پیش خواهرم گذاشته‌ام. اگر مرضیه نبود این جور وقت‌ها نمی‌دانم حسام را باید چه می‌کردم. توی این ۳ سال واقعا حق خواهری را بر من تمام کرده. منشی صدایم می‌کند. بالاخره نوبتم شده است. خدارا شکر کار به عصب کشی نرسیده بود و با یک پر کردن ساده مشکلم حل شد.

زحل

زحل در ساعت یک بعدازظهرِ سیزدهمین روز ماه به دنیا آمد. زنم عقیده داشت این زمان نحس‌ترین ساعت ماه است. برای همین وقتی پرستارها بچه را آوردند نپذیرفتش. داد و هوار کرد و فحش داد که نمی‌خواهم این تخم جنّ جهنمی را. پرستارها زنم را بیهوش کردند و بچّه را توی بغلش گذاشتند تا شیر بخورد.

مادموازل رُز

آن شب ماه به اندازه کافی بالا آمده و روشنایی طبیعی خاصی به وجود آورده بود. دو رفیق جاده شنی را به دلیل سروصدایی که قدم‌هایشان بر روی آن ایجاد می‌کرد، ترک کردند. چمن انتخاب بهتری بود. خانه مورد نظر به سرعت شناسایی شد. به نظر می آمد مدل قفل در ورودی، از نوع معمولی باشد و شکی نبود که می‌توانستند به راحتی از آن عبور کنند. ژاک نزدیک شد و فهمید که در نیمه باز است.

عاشق آقای گل

نمی‌دانم چقدر طول کشید تا بالاخره پدر و مادر میلاد راضی شدند تا پیراهن شماره ۱۰ تیم ملی سال ۹۸ را برایش بخرند. محله کافه شربتی کاشان اسمش از کاباره‌های که پیش از انقلاب آنجا دایر بوده و شایع است که نوشآفرین هم آنجا خوانده گرفته و کماکان همان اسم را حفظ کرده.