
آرئوپاژ [یک محاکمهی ناتمام]
او وجود ندارد. اصلاً نیست. هیچوقت نبوده. او نتیجهی ناتوانی من است در کنترل ذهنم، وقتی که بیوقفه میساختمش.

او وجود ندارد. اصلاً نیست. هیچوقت نبوده. او نتیجهی ناتوانی من است در کنترل ذهنم، وقتی که بیوقفه میساختمش.
درست در عقب سلطنتی که شکست خورد، رودخانهی کوچکِ قشنگی در جریان بود. جویباری شفاف و دوستداشتنی، که شمار زیادی از ماهیان در آن زیست داشتند.
با صدای زنگِ درِ خانه چشمهایم را باز میکنم. البته دیشب نخوابیدهام. شب قبلش هم همینطور. از وقتی آن اتفاق افتاد. آه نه. نمیخواهم به یاد بیاورم. سلانه سلانه به سمت در میروم.
در کشورِ ما، قبل از سقوطِ دیکتاتور، تمامِ بدیهای جهان را به او و خانوادهاش نسبت میدادند؛ بعدها، درکِ این مطلب آسان شد که در قطارِ شوربختیای که از قرنها پیش در حالِ حرکت است، خانواده و دارودستهی دیکتاتور صرفاً یک آفتِ اضافی هستند.
اوضاع خراب بود. یک ماه و نیم تنها خودم را در خانه حبس کرده بودم و آخرین دونات شکلاتیام دو هفتهای میشد که به فاضلابهای شهر پیوسته بود. شرایط قهوه کمی قابل تحمل بود.
روزی که برادر کوچکم ناپدید شد، پدرم برگشت. او که پشتِ فرمانِ کامیونِ بزرگ و سیاه رنگاش نشسته بود، از راه رسید. غرشِ گوشخراش ترمزهای بادی مثل غرشِ یک حیوانِ از پا در آمده در هوایِ تازهی صبحگاهی طنین انداخت.
انگشتر تکنگینش را دور انگشتش چرخاند تا نگین کوچک آن درست، وسط بند پایینی انگشتش قرار گیرد. داخل حلقه نوشته شده بود: «بیتا و بهنام، سال یک هزار و سیصد و نود و چهار خورشیدی. ع، ص، ا»
فکر میکنم به چهل سال بعد. همان وقتی که دیگر شوق جوانی را ندارم و در چهرهام خبری از رنگ و لعاب نیست. همان روزهایی
روی نیمکت فلزی مشبکی، در انتهای پارک نزدیک خانهامان نشسته بودم. نزدیک بود کتابی را که تازه خریده بودم به دست بگیرم و شروع به خواندن کنم. اما قبل از باز کردنش منصرف شدم و دوباره آن را به داخل کیفم برگرداندم.
سنجاق مویاش امروز از پیشم شکست. چنان غمگین شدم که گویا دلم شکسته باشد، نه آن سنجاق. بار آخر یک سال پیش دیده بودمش. وقتی خبر شدم در همین شهری که من آمدهام او هم زندگی میکند، از میان سنگ سراغش را پیدا کردم و برایش زنگ زدم.
بانو روی تخت خوابیده بود، خشک خشک شده بود حتی چشمانش دیگر در دریای اشک غوطهور نبود لبانش از خشکی به زور تکان میخورد زمستانهای زیادی دیده بود ولی میدانست شاید این آخری را دیگر نبیند.
مثل همیشه در جایم مچاله شدم. پتو را رویم کشیدم. کاش لحظهای آرام بگیرد. صدایش را کلفت میکرد و میگفت:«نه.. نه.. ببینید.. به نظر من شما دارید… اشتباه میکنید… »