ادبیات، جامعه، سیاست

کفاره

[ترجمه عزیز حکیمی]

۷۳۲۷۴۴
از مجموعه داستان «دختر روی یخچال»‌. اتگار کرت نویسنده اسراییلی، از حامیان و علاقه‌مندان مجله ادبی نبشت است. حق نشر و بازنشر متن فارسی متعلق به مترجم و وبسایت نبشت است.

درست روی پله‌های کنیسه چشم در چشمش این را گفت. همان لحظه‌ای که از کنیسه خارج شدند و حتی پیش از آن که مرد فرصت آن را پیدا کند که عرق‌چین یارمولک خود را از سر بردارد و در جیبش بگذارد، زن دست خود را از دست مرد خطا داد و به او گفت که یک حیوان است؛ گفت که دیگر هرگز نباید آنطور با او حرف بزند و از کنیسه بکشدش بیرون انگار که مالکش باشد. زن همه این‌ها را با صدای بلند گفت، طوری که مردم شنیدند. کسانی که با مرد کار می‌کردند، و حتی خاخام نیز حرف‌های زن را شنید.  مرد باید همان‌جا و همان لحظه به صورت زن سیلی می‌زد. باید از پله‌ها هُلش می‌داد پایین.  اما مثل یک احمق صبر کرد تا به خانه برسند و بعد بلافاصله شروع کرد به لت و کوب.

زن شوکه شده بود؛ مثل سگی که روی قالی ریده، اما وقتی بزنی‌اش که گُهش خشک شده باشد.  مرد به لت و کوب و سیلی‌کاری زن ادامه داد و زن فریاد می‌زد، «مناخیم، مناخیم!» انگار داشت از غریبه‌ای لت می‌خورد و نام مرد را فریاد می‌زد که بیاید نجاتش دهد. زن در گوشه‌ی اتاق مچاله شد و همچنان فریاد می‌زد، «مناخیم، مناخیم!» و مرد لگد دیگری به قبرغه‌هایش زد.

وقتی خسته شد، سیگاری آتش زد و متوجه لکه‌ی خونی روی کفش‌هایش شد. به زن دوباره نگاه کرد و هلالی سرخ‌رنگ را دید که روی دامن پیراهنی که در تعطیلات برایش خریده‌بود، شکل گرفته.  هلال هر لحظه تیره‌تر و بزرگتر می‌شد. مرد با خود اندیشید، حتما خون از بینی‌ زن آمده.  روی صندلی میز غذا خوری نشست و پشتش را به زن و رویش را به ساعت دیواری کرد.  پشت سر او زن داشت ضجه می‌کرد. تلاش کرد به پا خیزد و همزمان نفس نفس می‌زد و ناله می‌کرد. اما دوباره نقش زمین شد و مرد صدای افتادنش را شنید. عقربه‌های ساعت دیواری با سرعتی سرسام‌آور می‌چرخیدند. مرد کمربندش را شل کرد و بدنش را جلو داد.

زن از گوشه اتاق زوزه کرد: «مرا ببخش، مناخیم. از حرفهایم منظوری نداشتم. مرا ببخش.»

و مرد او را بخشید و خدا نیز. و این بخشش  در ساعتی نیک بود؛ فقط سی‌ثانیه بعد از لت خوردن.

.

[پایان]

.

این داستان را با صدای مترجم بشنوید

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

هر روز یک مرتبه تکرار

برای هر اتفاقی آغازی لازم است. برای نبودن اتفاق باید جلوی آغازها را ‏بگیریم. این گونه، اتفاقات بد دیگر رقم نمی‌خورند گرچه اتفاقات خوب هم ‏قربانی می‌شوند…

جلسه شبانه

صدای قارقارِ هنک از دور می‌او‌مد، اون آزادانه آزادیش رو فریاد می‌زد و فقط زندگی می‌کرد و اصلا هم به حرف‌ها و فحش‌های بقیه کاری نداشت، اون خودش بود و آزادی هم یعنی همین…

آخر بازی

سه چهار ساعت قبل آمدم به رخت‌خوابم. اتاق تاریک است، گرم و مطبوع و بوی چوب سوخته را می‌توانم از ‏آنسوی لحاف بشنوم. بیرون، از کنار پرده کشیده شده پیداست، هنوز برف می‌بارد و صدای باد…

Designed & Developed by Nebesht Media