پدرم از مرده نمیترسد. من هم در فیلمها دیدهام که چگونه مرده را روی تختهای میگذارند و چهار نفر آن تخته را به دوش گرفته با خود به سمت خاکستان میبرند. اما نمیدانم به خاطر اینکه نزدیک امتحانات پایانی ترم اول است، مامان و بابا نخواستهاند من در تشییع جنازه پدربزرگ حاضر باشم یا به خاطر اینکه از فضای غم آلود خاکستان و شیونهای مادربزرگ دور بمانم.
هیچکدام از افراد خانواده را تا این حد تاریک و خموده ندیده بودم.
مامان و بابا از من خواستند که هفتهی اول را در خانهی خاله بگذرانم. آنجا با دخترخالههایم همبازی بودم. گرچه همیشه مرا مسبب دعواهایمان میدانند اما تنها هم سنهای من در فامیل بودند. همینطور محبتهای بیدریغ خاله قطعا فکرم را کمتر به سمت خانه میبرد.
بیشتر از گریهها و هقهقهای بلند مادربزرگ، از عصبانیتهای عمههایم بر سر کوچکترین موضوعات و از ناآرامی پدرم میترسیدم تا اینکه به نبودن پدربزرگم فکر کنم.
هنوز وجودش را در خانه احساس میکردم. دستش را که روی دستهی مبل میگذاشت و روی چوب لیزش ضرب میگرفت. خستگیاش را میسپرد به دستهای مهربان مادربزرگ که غوغای نشسته بر شانههایش را در هم بشکند. عمهها سینی میوههای رنگین را جلوش میگذاشتند و تند و تند قاچ میزدند بر بدن سیبها…
خبر اتفاقاتی را که در خانه میافتاد از گوش ایستادن هنگام صبحتهای تلفنی مامان و خاله داشتم.
در آن چند هفته آخر هر شب برایش دعا میکردم. برای اینکه زودتر از بیمارستان مرخص شود. فکر نمیکردم مسئله جدی باشد. کسی درست برایم تعریف نمیکرد. من هم خیال میکردم مثل هر بیماری معمولی دیگر، خوب میشود و بر میگردد خانه. تصوری واقعی از رفتن و هرگز باز نگشتن نداشتم.
فردا تشییع جنازه بود. این خبر را خاله از مامان پرسید و مثل اینکه جواب بله بود چون به دنبالش ساعت و مکان هم مطرح شد. خاله پرسید: «نزدیک دخترش خاک میشه؟» و پس از مکثی کوتاه ادامه داد «زیبا…آره یادم نبود. پس کنار رویا خاک میشه.»
داشتم از پلههای نیم طبقه بالایی خانه که اتاق خواب چکامه و غنچه آنجا بود پایین می آمدم. دستم را به نرده گرفته بودم و احساس میکردم آن جسم آهنی مرا از اتفاقی که در گذشته رقم خورده بود در امان نگه میدارد. انگار با اینکار میخواستم بین فردا و ارتباط آن با خودم فاصله بیندازم.
با شنیدن آن اسم جدید، آرام از روی همان پلهی سرد سنگی که بودم عقب رفتم و خودم را به دیوار چسباندم.
سر در نمیآوردم دربارهی چه صحبت میکنند و خیره به دهان خاله بودم تا حرفها و اسمهای جدیدی را بشنوم. میخواستم از هویت پشت آن اسم بپرسم اما او هر کسی بود به خانواده پدری من مربوط میشد و قطعا قبل از خاله من باید او را میشناختم پس همان لحظه تصمیم گرفتم به زور نشان بدهم انگار از موضوع اطلاع دارم.
غنچه و چکامه که زودتر از من کنار مادرشان رسیده بودند، حال خالهشان را پرسیدند و خاله در خلال جملاتش انگار بخواهد از حدسش بنابر بیاطلاعی من از شخصی به نام رویا مطمئن شود گفت: «پدربزرگ باران را فردا کنار قبر دخترش رویا دفن می کنند.»
یکی از آن دو پرسید: «دخترش؟»
خاله جواب داد: «آره عمهی باران.»
و نگاه هر سه به سمت من چرخید.
پرسیدم: «عمهی من؟ من دو تا عمه بیشتر ندارم. عمهای به اسم رویا ندارم.»
کمکم احساس کردم گرمای تشدید شوندهای به سمت لالههای گوشم میخزد و کلمات آخر بلندتر از زبانم خارج میشد.
خاله حواس بچههایش را که داشتند با نگاه و سوالهاشان مرا بیشتر دستپاچه میکردند، پرت کرد و نهیب زد که چیزی نگویند.
من به سمت اتاق رفتم و با خودم قرار گذاشتم که هر چه آن دو، تا فردا قرار است از من بپرسند را پرت و پلا جواب میدهم و فقط منتظر میمانم مامان یا بابا را ببینم و از آنها دلیل این مخفیکاری را که مرا جلوی همبازیهایم کنف کرده بود، بپرسم. غنچه و چکامه چند دقیقه بعد به سمت من که روی تخت خودم را به خواب زده بودم آمدند. احتمالا خودشان قبلا از این کلکها سوار کرده بودند و میدانستند که واقعا خواب نیستم. چکامه شروع کرد: «طفلکی عمهی باران گناه داشته که اینقدر برای برادرزادهی خودش هم غریبه است.» خواهرش جواب داد: «بله و اینکه حالا هم پدربزرگت را از دست بدهی و هم عمهی مردهات را بشناسی، وضعیت را سختتر هم میکند. حتما باران مثل همیشه به خاطر این مخفیکاری حسابی شلوغ بازی درمیآورد.» و حرفی که منتظرش بودم را گفت. با دندانهایی که به هم فشار میدادم و گونههای سرخ شده انگار سوپاپ اطمینانم پریده باشد، ناگهان پتو را کنار زدم و پریدم وسط اتاق و موهای یکی را که به من نزدیک تر بود مشت کردم. بعد متوجه شدم غنچه بود. آن یکی سعی میکرد مرا از خواهرش جدا کند که از دست و پایی که به هوا میانداختم بیبهره نماند. تا خاله که از صدای جیغ و داد متوجه دعوا شده بود به اتاق رسید سیر دلم حسابشان را رسیدم تا آنها باشند دیگر درمورد من بد نگویند.
جمعیت زیادی آمده بود. علیرغم کنجکاوی دیشبم، نمیخواستم نزدیک هیچکدام از اعضای خانوادهام بشوم. فکر میکردم فراموشم کردهاند. جنازه او را آوردند. جلوی تابوتش را پدرم گرفته بود. تا از پایین خاکستان به نزدیک قبرش بیاورند چندبار او را زمین گذاشتند و برداشتند که ترس مرده را از قبر بریزند با این باور که روحش همان حوالی میگردد و به تمام حوادث آگاه است. به سر قبرش رسیدند. من هنوز توی ماشین شوهر خالهام همراه بچهها نشسته بودم. میترسیدم قبل از اینکه سنگ لحد را رویش بکشند و خاک ریختن را تمام کنند، نزدیک شوم. کمی که گذشت جرات کردم. خسته شده بودم از کنار زدن و هل دادن و تقلا برای جلو رفتن. روی باقی قبرهای دیگر هم ایستاده بودند. نمیشد درست دید قبرهای کناری برای کیست. هرچند که خیلی نزدیک قبر پدربزرگم شدم اما مادرم فقط به اندازه یک فاتحه خواندن به من وقت داد و بعد به عمهی کوچکم سفارش کرد مرا از آنجا ببرد. تلاشم در آن روز بینتیجه بود.
تا مراسم سوم جسته گریخته از بابا و مامان و خاله و … دربارهی عمه میپرسیدم اما جوابها به تعلیقم میکشاند. جرات پرسیدن از مادربزرگ را نداشتم اما میدانستم اگر بخواهم بدانم او بیبهانهتر از همه تعریف میکند.
گذشت یکی دو هفته تنهایی همه را زیاد کرد و همینطور حوالی قبر را خلوتتر…
برای کنجکاویام اما محیط مناسبی بود تا گذشتهای را که تا آن زمان برایم خالی از ابهام بود به چالش بکشاند. عمهی پنهان شدهی مرا نه فقط سنگ سردی که انگشتانم را بر آن گذاشته بودم میپوشاند، که یاد و خاطرهاش را نیز هر آنکس که خانوادهاش به حساب میآمد در گوشهای تاریک و دور از ذهنش بایگانی کرده بود. گذشتهام را از خط حک شده روی سنگهایی میجستم که حال فقط دقایقی رد انگشتانی گرم در آن زمستان سوزناک بر تنشان کشیده میشد. هرچه بود خانوادهام برای بازگو کردن خاطراتی که مرا به دنبال خود میکشاند یا من میرفتم تا به آیندهای برای آنها بدل شوم، سردتر از سنگهای تبعیدی در دور افتادهترین قسمت شهر بودند. همان قسمتی از شهر که مثل آلبومهای مرتب درون کمد، بیصدا، گذشتهمان را در خود دارد. آلبومی که با عبور از هر صفحهاش آدم هایی را میبینی که شاید نامشان را ندانی اما شباهتهای چهرهشان به تو، به خواهران و برادرانت، برایت جالب خواهد بود. من گاهی با ورق زدن آلبومها به شباهت زندگیهایی که در از مسیر عبور کردهاند پی میبرم.
رویا چه کرده بود یا چگونه مرده بود… سوالی که مدام در ذهنم میچرخید. بعد از دو هفته اسمش را میدانستم و تاریخ مرگش که آن را هم مدیون دست و دلبازی سنگ قبرش بودم. عمهی کوچکم را همیشه به عنوان دوستی رک و روراست میشناختم و به او اعتماد داشتم پس تصمیم گرفته بودم از او جویا شوم از طرفی او که از رویا هم بزرگتر بود شاید میتوانست با تعریف کردن بخشی از دوران کودکی و نوجوانی خود سوالات مرا حل کند.
شبها سرم درد میگرفت و نمیگذاشت راحت استراحت کنم. به همین بهانه زودتر به خانه خودم برگشتم. صبح اولین روز برگشتنم لیوانی که برای برداشتن شیر از جا ظرفی برداشته بودم ناگهان از دستم لیز خورد و شکست. سعی میکردم بیتوجهی کنم و به پای استرس امتحانات و مراسم میگذاشتم. چند روز به بهانهی احوالپرسی و اینکه حال و هوایم عوض شود، به سمت خانهی عمه کوچکترم فریبا راهی شدم.
در راه رسیدن به خانهاش هر چقدر اتفاقات پیش آمده در دو هفتهی اخیر را مرور میکردم حساسیتم بیشتر میشد و بیخبر نگه داشته شدنم عصبانیترم میکرد.
نفسهای عمیق میکشیدم و ناخودآگاه گامهایم کوتاهتر شده بود. در ذهنم سوالهایی که میخواستم بپرسم را مرور میکردم. در نهایت هر سوال دستش را به جوابی خیالی میداد که در ذهنم ساخته میشد. هر پاسخی یک گوشه از زندگی من و خانوادهام را برای مشکوک شدن نشانه میرفت. که آن عمهی مرده شاید فرزند واقعی این خانواده نبوده است که در این صورت دلیلی برای مخفی کردنش وجود ندارد. یا مرتکب جرمی شده است که زنده کردن خاطرش تلخ و سخت باشد یا به ضرر کسی تمام شود. شاید خودکشی کرده باشد یا با کسی از خانه فرار کرده و در راه تصادف کرده باشد. این احتمالات پرخطر برای دختر جوانی به سن و سال او که تازه دبیرستان را پشت سر گذاشته آنقدر دور از ذهن نبود. هجوم این فکرها، وادارم می کرد چند دقیقهای مکث کنم تا سوال بعدی را به یاد آورم. تنها چیزی که دانستنش نگرانم میکرد این بود که او چه ارتباطی با من داشت که مرا از شناختنش محروم میکرد.
زنگ در خانهی فریبا را زدم. صدای خشدار منتظری به داخل دعوتم کرد. زمان احوالپرسی و پذیرایی بیقرارتر شده بودم. اصلا به سوالاتی که میپرسید دقت نمیکردم فقط دمدستیترین جواب را به زبان میآوردم. چشمانش میدوید از روی میز خاک گرفته سر میخورد روی پارچهی چروک مبل. از آنجا به دستان مشت کردهی خودش. عجله برای دانستن، امانم را بریده بود. حوصلهی شنیدن همهی جزییات داستان را نداشتم.
گفتم: «اول میخواهم بدانم چرا رویا را از من پنهان میکردید؟»
خیره به صورتم، انگار لبانش به هم چسبیده بودند. حدس میزدم در تلاش برای یافتن کلمهای است که هر دومان را از آن وضعیت خارج کند. اما کلمات زیادی پیدا نمیکرد. چون هر بار که دهان میگشود نگاهش به کنجی پناه میبرد، سرش پایین میافتاد و لبانش به هم میرسید. چشمانم حرکاتش را میدید اما سرم را که به سمت چپم چرخاندم او را کنار خود احساس کردم و دستش را بر شانهام که سعی داشت تسلایم دهد. بیاختیار سرم را تکان دادم تا آن توهمات را دور بریزم. چشمهایم را تنگ کردم تا بهتر ببینمش. شروع کرد. «مامان قبل آمدن رویا قرار نداشت. کمخواب شده بود و بیحوصله. چرخشهای مداوم رویا را در وجودش احساس میکرد. ما دخترها، گوشهای از کار خانه را به عهده گرفته بودیم تا آنجا که میشد محیط ساکت و آرامی را برایش فراهم کرده بودیم اما آشفتگیاش از درون متلاطمش زبانه میکشید. تا چند ماه اولی که رویا به دنیا آمده بود، بیتابیهایش را به حساب ضعفهای دوران نوزادی میگذاشتند. اما هر چه بزرگتر میشد بیشتر پرخاش میکرد.»
عمه بدون اینکه من حرف بزنم خودش ادامه داد: «رویا از من سه سال کوچکتر بود. مدرسه رفتنش را به یاد میآورم. هفتهها کارش گریه و بهانهگیری برای مدرسه نرفتن بود. بعد از آن هم اگر میرفت برای اذیت کردن همکلاسیها و جان به لب کردن معلمهایش بود. اگر مطابق میلش رفتار نمیکردند پرخاشگری میکرد اما هیچگاه آسیب جدی نه به خودش و نه به دیگری نرسانده بود. مامان و بابا چند بار در غیاب او و چند بار همراه خودش، به روانشناس مراجعه کرده بودند. نظراتشان متفاوت بود. میگفتند سنش برای تشخیص قطعی کم است. اما او را تحت درمان داشتند. روز تولد ده سالگیاش خیلی خوشحال بود. وعدهی جشن و کیک و کادو در ازای خوش رفتاری. سر همه گرم مهمانی شب بود و کسی که رویا را راهی مدرسه میکرد تکالیفش را چک نکرد. هنوز دو ساعت از رفتنش نگذشته بود که از مدرسه به خانه زنگ زدند و مامان را خواستند. چیزی به شب نمانده بود که مامان و بابا و رویا به خانه آمدند. هرکدام چند کلمهای بیشتر حرف نزند. «وعدهی مهمانها را پس بگیرید.» کسی به این حرف بابا مخالفت نشان نداد چون نه تنها نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده بلکه در لحن کشدار و بیجان کلماتش و نگاه ممتد او، حوصلهای برای پاسخ به سوالات خود نمیدیدیم. فردای آن روز تعطیل بود و رویا تا ظهر در حال استراحت. هر کدام از ما سر درس و مشق خود بودیم. برای استراحت بین درسهایم از اتاق بیرون رفتم. به سمت آشپزخانه میرفتم که صدای گریهای را شنیدم که در دم خفه میشد. سریعتر خودم را به آشپزخانه رساندم اما در چارچوب در ایستادم. گویی منتظر خبر ناگواری بودم. از کنار در آشپزخانه سرک کشیدم داخل تا از اوضاع باخبر شوم. مامان یک دستش چاقو. دست دیگرش به سنگ کابینت حایل شده. شانههایش میلرزید. اشکهایش روی هویجهای خرد شده میریخت. دستم را روی کمر مامان گذاشتم اما برای آرام کردنش تأثیری نداشت. بابا صبح رفته بود پس گریههای مامان بیاختیار به هقهق تبدیل شد. از دیشب چطور خودش را نگه داشته بود؟ به آن سرد کابینت تکیه کرد و خودش را روی زمین رها کرد. کلمات مقطع از دهانش میجست بیرون. «مگر چه کرده بودم که این مجازاتش است؟ خدایا مگر این طفل معصوم چه کرده بود؟ چرا باید این همه درد تحمل کند؟…» آرامتر که شد تنها توانست بگوید دیروز رویا برای ننوشتن تکالیفش دعوا شده بوده و معلمش که فرصت خوبی را بدست آورده بود برای تلاف بهانهگیریهای همیشگی او، به تحقیر او جلوی همکلاسیهایش ادامه داده و تمسخرش کرده. شاید اگر روز دیگری بود رویا به سمتش خیز برمیداشت اما آنروز خیلی تلاش میکرد آرام باشد و احتمالا در فکر خود توقع این اتفاق را نداشته. از طرفی قول داده بود آرام باشد تا شب برایش تولد بگیرند پس خشمش را در خود نگه داشته بود. اما این تحمل عمری به کوتاهی چند دقیقه داشت. غش میکند و به زمین میافتد. تشنج کرده بود. بازگشت دیر موقع دیروز آنها به خاطر کارهای بیمارستان رویا بود.
این آخرین حملهی عصبیاش نبود. تازه شروع شده بود. لوس و شکننده و خودخواه. هرچه میخواست هم به قیمت یک بدن لرزه تمام میشد. به خاطر داروهایی که مصرف میکرد لاغر مانده بود. بدنش در برابر بیماریها سست بود. به زور حاضر شد به دبیرستان برود. در مدرسه تنها بود. من به عنوان خواهر بزرگتر مواظبش بودم.»
اولین جملهام را بعد از سکوتی طولانی گفتم: «روی سنگ قبرش دیدم هنگام مرگش هفده سال داشته.»
صدای باز شدن در اما مجالی برای شنیدن پاسخ عمه باقی نگذاشت.
پدرم بود. برایم اهمیتی نداشت چطور میدانست من آنجا هستم. ذهنم محتاج دانستن بود. فقط میخواستم کسی حرف بزند و افسار فکرم را از ساختن هزار هزار داستانی که میساخت، مهار کند.
احساس بیقراریام را درک کرد. متوجه هفتهها پرس و جویم بود. اما امیدی برای متوقف کردنم داشت. نمیگذاشتم از بحث رویا دور شوند. عمه که یاوری پیدا کرده بود، جایش را به پدر سپرد و به آشپزخانه رفت تا چای دم کند. خیلی کم پیش آمده بود با پدر جدی رو در رو صحبت کنم. و حالا به حال و هوای این روزهایش… این وضعیت مضطربم میکرد. بیاختیار پایم را تندتر تکان میدادم.
تعارفهای عمه برای پذیرایی از پدر کمی مرا به خودم آورد و حواسم را به پدر جمع کردم اما سرگیجه داشتم و این حالم را بدتر میکرد. پدر راحت روی صندلی نشسته بود. خبری از تشویش درونی من در او دیده نمیشد. حس میکردم آمده است که هر آنچه باید میگفت را بگوید. آنچنان که عمه سر خود را را به کار آشپزخانه گرم کرد، مشخص بود که به ادامه آن بحث علاقهای ندارد. پدر به بهانهی کمک به عمه برای مطلع شدن از اطلاعاتی که به من داده بود، پیش او رفت. آرام پچپچ میکردند و من آنها را به حال خود گذاشته بودم. کاری به جز صبر نمیتوانستم انجام بدهم و از طرفی میدانستم دیگر نمیتوانند به پنهان کردن ادامه دهند. برای عوض کردن فضا، بابا با سینی چای و کیک به سمت هال آمد. آماده بودم که نگذارم طفره برود. کمی از حال و هوای کودکیهایش گفت. از زندگی کردن با خواهری متفاوت. تکرار کمی از گفتههای خواهرش فریبا. البته حالا که دوباره میشنیدم کمی بیشتر به ارتباط آن با خودم فکر میکردم. تا قبل از آن رفتارهای جنجال طلبانهام در فکر خودم عادی بود اما حالا از دید دیگری به آنها نگاه میکردم. مثل حرفهایی که پدر میگفت: «عمهای که تازه با اسمش و کمی هم با زندگیاش آشنا شدی، چیزی را در تو زنده نگه داشته است که ما در تمام طول عمرت سعی در پنهان کردنش داشتیم. تشنجهای کودکیات را قطعا به خاطر نداری. شاید تنها خاطرهی گنگی از یک درد. تو نسبت به رویا بسیار آرامتر بودی. بیشتر خیال پردازیهایت نگرانمان میکرد که آن را هم مربوط به سن تو تصور میکردیم. دوستان خیالیات که در کوچه پایشان را جلوی سنگ لیلیات میگرفتند. آنهایی که هر دفعه میخواستیم کنارت بنشینیم دعوامان میکردی که لهشان نکنیم. حرف زدنهایت در خواب. شب گردیها.» من هیچ موقع کاری به این حرفها نداشتم و بیتفاوت از کنارشان رد میشدم. اما الان گویی به صلیبی وصل شده بود و محکوم به شنیدن و پذیرفتن. توهم حسادت دیگران را نسبت به خودم داشتم. این را مادرم میگفت. وقتی شبها که در آغوشش گریه میکردم و او موهای خرمایی و بلندم را ناز میکرد. وقتی صبحها که برای آماده شدن به مدرسه چشمهای عسلی و درشتم را در آینه نشانم میداد. چهرهی زیبایی داشتم و باید مورد حسادت قرار میگرفتم. پدرم هم همیشه تصدق زیباییام میرفت. به او اعتماد داشتم. پس این حرفهایی که الان از دهانش میشنیدم چه میشد؟ باید باور میکردم؟
از روی صندلی بلند شد و کنارم نشست. دستهایم را گرفت و به دور ناخنهایم دست کشید. پوسته پوستههای کنار ناخنم در جهت مخالف کشیده شدند و دستم را کشیدم. ناخنهای از ته گرفته شده. در بعضی قسمتها فقط گوشت قرمزی باقی مانده بود که لایهی نازکی از پوست رویش را پوشانده بود. خلاف صورتم، دستهای قشنگی نداشتم. انگشتانم از فشاری که از مشت کردن دستم به هم میآوردند، کج و کوله شده بودند. آستینم را بالا زد. کبودی و زردی جای کوفتگی. حواسم کمی پرت میشد و اکثرا یادم نمیآمد به کجا برخورد کردهام. این کبودیها را در تمام بدنم داشتم. درد حس عجیب و گاهی خوشآیندی بود. به موهای سرم نگاه کرد که به اصرار خودش کوتاهشان کرده بودم. البته ریزششان زیاد شده بود. گاهی آنقدر دور انگشتم رشتهای مو را تاب میدادم که پوست سرم نبض پیدا میکرد. همین هم دلیل پافشاری پدر برای کوتاه کردن موهام بود. فکرم مشغول وسواسهایی که داشتم، شد. گاهی هم با دندانهای نیشم به زبانم نیشتر میزدم. ناآرامتر شده بودم. دوست نداشتم ضعفهایم را به رویم بیاورند. ابروهایم بیشتر به سمت چشمهایم هجوم میآورد. مغزم گزگز میکرد. در سرم فشار را حس میکردم.
بابا شمرده و دلسوزانه گفت: «این بیماری میتواند به صورت موروثی منتقل شود. در حاشیه نگه داشتن رویا و دامن نزدن به هر چیزی نامعمولی که از خودت بروز میدادی فقط برای حفظ کردنت بود.»
در خانه هوایی نمانده بود و برای من نیز هیچ درکی از حرفهایی که به زبان میآورد. پیش خودم فکر میکردم سه سال دیگر زنده خواهم ماند. هنوز نفهمیده بودم چطور مرده بود.
هوای یخ زدهای که پشت در تراس کز کرده بود به داخل خانه هجوم آورد. چیزی برای ترسیدن نداشتم. بیپرده پرسیدم: «چطور مرد؟»
بابا جواب داد: «یکسال آخر را در آسایشگاه گذراند. تحت درمان و کنترل پزشکی بود و نمیشد در خانه نگهداریش کرد. آخرین تشنج از توانش بیشتر به او فشار آورد.»
صدای بالا پایین رفتن چیزی را میشنیدم. تکانهای مداوم و نامنظم. نگاهم را به دور و برانداختم. دستی دستگیره در تراس را میلرزاند. نگاهم را به دست ادامه دادم. چقدر آن بدن به چشمانم نزدیک بود…در تراس به سمتم کج شده بود… لامپها را هم انگار کسی داشت خاموش می کرد… دستم را به طرف قسمتی از سرم بردم که درد شدیدی در آن پیچیده بود. انگشتانم خیس شد. مایعی گرم و لزج بود…
حس میکردم کمرم یک تکه چوب شده. چشمانم هنوز بسته بود. کی خوابیده بودم یادم نمیآمد. میخواستم خودم را تکان دهم اما سست و بیحرکت توی تختم افتاده بودم. بعد بوی پودر لباسشویی را حس کردم و بویی تند مثل الکل. بوی اسپری و صدای باز شدن در. چشمانم را باز کردم. اتاق من نبود. زنی که وارد شد را هم نمیشناختم. قبل از اینکه بپرسم، متوجه شد که بیدار شدهام و گفت: «سلام باران خانم. چه عجب بیدار شدی!»
«باران. مامان بیدار شدی؟!» سرم را به سمت مخالف چرخاندم و مادرم را کنار پنجره دیدم که به سمتم میآمد. دستش را روی پیشانیام گذاشت و چشمهایش پر از اشک شد.
دلم نمیخواست با مادرم صحبت کنم. همهی اتفاقات یادم میآمد و حتی بیشتر از آن. دو پرستار از من مراقبت میکردند. یکی از آنها که نامش سارا است، دائم در کنار من است. با من با محبت صحبت میکند و از حرفهاش حدس میزنم مادرم با او دربارهی اتفاقی که مرا به بیمارستان کشانده درد دل کرده است. یک شبانهروز در بیمارستان بستری بودم. روز ترخیص توجه همه به من بود. برایم عجیب نبود چون فکر میکردم با این کار لابد میخواهند اشتباه خود را جبران کنند. چیزی که عجیب بود، همراه شدن پرستار به اسم سارا با ما بود. پیش خودم فکر میکردم خدمات بیمارستان، پیشرفته شده است که یک پرستار بیمار را تا خانه اش همراهی میکند. اما حضورش در خانه باعث شد روزه سکوتی که با مادر و پدرم گرفته بودم بشکنم و علت حضور سارا را در خانه بپرسم. قبل از اینکه بخواهم دهانم را باز کنم پرستار به طرفم آمد و گفت: «باران جانم، خواهش میکنم شرایط خانوادهات را درک کن. آنها با این همه گرفتاری، فرصت رسیدگی به تو را آنطور که باید پیدا نمیکنند. اگر بخواهی برای این موضوع نیز آنها را سرزنش کنی نسبت به حالت روحیات نگرانتر میشوند. در این چند هفته تا عید نوروز من کنارت هستم و قول میدهم لحظه به لحظه مراقبت باشم. و به تو توصیه میکنم با سوال و جواب کردنهای بیدلیل حوصله خانوادهات را سر نبر.»
با حوصله کارهایم را انجام میداد با اینکه نق میزدم. موقع مدرسه رفتن تا دم در خانه بدرقهام میکرد. حتی لقمهای که مامان همیشه برای زنگ تفریح مدرسه برایم درست میکرد او آماده میکرد و در کوله پشتیام میگذاشت. پدر و مادرم او را به حال خود گذاشته بودند تا هر کاری راحتتر است انجام دهد و انگار خیالشان از بابت من راحت بود. در همان هفتهی اولی که در خانه ما گذراند، به او وابسته شدم. حتی در خواب و رویا هم با او بودم. هفتهی اول مرخصیام از بیمارستان داروهای آرامبخش مصرف میکردم و ساعات خوابم نسبت به قبل بیشتر شده بود. حتی بیشتر خواب میدیدم. خوابهایی که در آن همیشه در حال تقلا برای فرار کردن از دست کسی بودم که مدام تعقیبم میکرد. میدویدم اما سرعتم کند بود. به هر کدام از پاهایم انگار وزنهای سنگین وصل شده بود. یا خواب میدیدم در بیابانی بی آب و علف گرفتار شدهام. جایی که هیچ سنگی برای پناه گرفتن در برابر لولهی تفنگی که به سمتم نشانه رفته بود، نداشتم. سارا هر صبح که از خواب میپریدم در آغوشم میگرفت و نوازشم میکرد. دلم برای مادر و پدرم تنگ شده بود اما آنها مرا نمیدیدند و بعد از آشکار کردن داستان رؤیا بعد از آن همه سال غرورم اجازه نزدیک شدن به آنها را نمیداد. از طرفی احساس میکردم سارا مرا برای خود حفظ میکند. میخواهد فقط جلوی چشم خودش باشم و نمیگذارد به جمع خانواده بروم. اشتهایی به صبحانه و خوراکیهایی که مادرم میآورد نداشتم. حرفهای سارا را دوست داشتم. برایم تعریف میکرد که شب قبل هنگام صحبت پدر و مادرم از زبان پدرم شنیده که به حال و روز رویا دچار شدهام. هفتهی دیگر باید به مدرسه بروم. از الان حتی فکر سر و صدا هم حوصلهام را سر میبرد. پرسوجوی همکلاسیهایم از اتفاقاتی که برایم افتاده… کلافهام میکند. کاش سارا میتوانست همراهم به مدرسه بیاید.
حدود دو سه هفتهای بود مدرسه میرفتم اما اشتیاقی به نوشتن تکالیفم نداشتم. به پای خستگی بعد از امتحانات ترم اول گذاشته بودم. امروز تکالیفم را کامل انجام ندادهام. دیشب سارا برایم از مرگ میگفت و حرفهایش برایم مفیدتر از چند کلمه بیجان در کتابها بود. پس استرس کشیدن برای کلاس امروز حقم است. خانم فتحی اسمم را صدا زد. بلند نشدم و جوابی ندادم. دوباره بلندتر صدایم کرد. براندازم میکرد و در نگاهش دانش آموزی تنبل پیدا بود. چشمهام سوخت و گرما پشت گونههام نشست. بیاختیار اشکم سرازیر شد. فقط در راه رسیدن به در کلاس دستم را به نشانهی اجازه گرفتن بلند کردم و خودم را از کلاس پرت کردم بیرون. پلهها را دو تا یکی پایین میرفتم و گوشم از صدای هق هقم پر شده بود. به دنبال جایی میگشتم که چند دقیقه تنها باشم. سرم را با شتاب به اطراف میچرخاندم که سارا را دیدم. داشت از در دفتر مدرسه بیرون میآمد. جایی که میخواستم پیدا شده بود. دستهای مهربانش حصاری بین من و دنیا کشید. اجازهام را از مدیر گرفته بود اما برگهی خروج را فراموش کرده بود از معاون بگیرد. وارد دفتر شدم. کسی سر میز معاون نبود. جای برگههای خروجی را میدانستم. وقتی برگه خروجی را به خانم فتحی دادم، کیفم را برداشتم و سرم را زیر انداختم و سریع خودم را به سارا رساندم.
از پارک روبروی مدرسه عبور کردیم. دست در دست هم قدم میزدیم و میخندیدم. نزدیک عید بود و بوی بهار در دست باد میرقصید. درست نمیدانستم مقصدمان کجاست. خیابانها را به انتخاب سارا طی میکردیم. اهمیتی نداشت که کجا میرود، همین که با او بودم کافی بود. تا جایی که احساس کردم دور و برم خیلی شلوغ شده. سعی کردم بفهمم کجا هستم. آشنا بود. نزدیک بیمارستانی که چند هفته پیش در آن بستری شده بودم. از کوچه پشتی میانبر زده بود. فقط یکی دو بار از آنجا گذر کرده بودم. فکر کردم شاید برای سر زدن به همکاران قدیمیاش راهش را کج کرده است. شاید هم مرا برای معاینه میبرد ولی تا به حال همچین چیزی اتفاق نیوفتاده بود. دلیلش را جویا شدم اما سکوت کرد. حس سر در گمی داشتم. خیلی راحت از در عبور کردیم. برایم عجیب بود که نگهبان کاری به ورودمان نداشت. خاطرات زمانی که برای ملاقات پدربزرگ میآمدیم برایم تداعی میشد و ناراحتم کرده بود. از سارا خواستم برگردیم اما قبول نمیکرد. میگفت کار واجبی دارد. وارد راه روی اتاقی شدیم که دو روز در آن بستری بودم. نزدیک در اتاق خلوت بود. فقط پیرزنی روی صندلی های رو بروی اتاق نشسته بود و صورتش را با چادر مشکیاش پوشانده بود. به شیشهی اتاق نگاه کردم. کنجکاو بودم ببینم چه کسی جای من روی آن تخت خوابیده است.
هیچکس… پرستارها در حال مرتب کردن تخت بودند. پدرم مشکی پوشیده بود. او از مرده نمیترسد، من هم دیگر از اشکهای او.





