ادبیات، جامعه، سیاست

ما هم اینجا بوده‌ایم

هرات در چهار فصل: مروری بر کتاب «چارسو»

«چارسو»  مرا به یاد پیرمردی می‌اندازد که پهلوی سه تا سطل زردآلو چُلُکه زده بود. من شفتالو می‌خریدم و متوجه او نبودم که چادرنمازم را محکم گرفت و با دلخوری گفت:

– چری زردآلوا مَر نمی‌خَری؟ روز شوم شد، کی بُرُم به دِه؟

صمیمیت نگاه و نوع دلخوری او مرا به وجد آورده بود. گفتم:

–  کو بیار بابو، رو سطل تو خوب چیزا داره، همه همیتاونه یا یکه‌ها زیر شَلیده یَه؟

– گردن خور مه به مال دنیا بسته می‌کُنُم؟

مگر ممکن بود آنهمه زندگی، نزدیکی و آنهمه صداقت؟ هر سال که از هرات می‌رفتم و دوباره به آن برمی گشتم، می‌دیدم که چگونه چهرهٔ شهر تغییر می‌کرد. اما چه کسی می‌توانست لحظاتی اینچنین بکر را جاودانه بسازد؟ چه کسی می‌توانست به یاد نسل‌های بعد بیاندازد که ما هم اینجا بوده‌ایم؟

در چارراهی آمریت، پهلوی نانوایی، روبروی دواخانهٔ «عزیزی» خانه ای بود که از دیوارهایش شاخه‌های غلوی گل عطری و گل‌های سرخ بندانگشتی به سرک می‌ریختند. هر صبح که طرف مکتب می‌رفتم، تمام آن پیاده رو عطر گل داشت. اوایل دروازه اش چوبی بود و همان دروازهٔ چوبی هم درزی نداشت که بشود از آن به درونش چشم دوخت. بعدها دروازه اش آهنی شد، بدون اینکه کوت ریگ و خاک یا نعش دروازهٔ چوبی را تکیه داده به دیوار دیده باشم. هیچگاه ندیدم از آن خانه کسی بیرون شود و یا دروازه اش نیمه باز بماند. هیچگاه نشنیدم آوازی از آن خانه به کوچه بریزد. عظمت روح آن خانه را اما حس می‌کردم و می‌دانستم زندگی آنجا جریان دارد که گل‌هایش سر دیوار بازیگوشی می‌کنند. یکی از بزرگترین آرزوهایم این بود که آنقدر قدم بلند شود تا از سوراخ خشت‌های مشبک دیوار آن خانه بتوانم درونش را ببینم. با قد کشیدن من طالبان هم قد کشیدند و از چشمهٔ روبند چادری، تمام جهان مشبک بود. آن خانه حالا به سرک رفته است، بدون اینکه من درونش را دیده باشم یا نسل‌های بعد بدانند چنین خانه ای وجود داشته است. 

این تنها من نیستم که نمی‌توانم باور کنم روزی در محل ریاست ترانسپورت، سینمای هرات ایستاده بوده و خانواده از راه سرک ناجوها با گادی به آنجا می‌رفتند. من می‌توانم باور کنم که شام چارشنبهٔ آخر سال، زنان خانه اول دامن‌های شان را گِره می‌زدند و از سر سه کوت آتش خیز زنان می‌خواندند: ای آتش پاک، سرخی تو از من، زردی من از تو. بعد گرهٔ دامن‌ها را باز می‌کردند و با یک کوزه و یک سکهٔ فلزی پول و چراغ رکابی پشت بام می‌رفتند. آنجا رو به زیارت خواجه عبدالله انصار می‌ایستادند و در تاریکی آن تپه‌های دور، چشم به امید دیدن نور می‌دوختند. آنها خیره به تاریکی دعا می‌کردند اولیایی که به هرات می‌آید را ببینند و من محو بازی باد با موها و دامن شان، محو حضور زنان همسایه در بام‌های دیگر. بعد همه دور کوزه می‌ایستادند، مریضی و ناشادی سال گذشته را دعاگویان در کوزه می‌انداختند تا سال نو، سال شادتر و بهتری باشد و مسن ترین زن سکهٔ فلزی پول را در آن می‌انداخت و کوزه را با هم به پایین می‌انداختند. اگر کوزه نمی‌شکست، واضح بود که فردایش حلوا بخش کنند. اگر می‌شکست، نحسیت سال پیشاپیش شکسته بود و خنده و شادی بام‌ها به یکدیگر رخنه می‌کرد. خواهر کوچک من اما اینها را باور نمی‌تواند.

عکسی از آن زمان، می‌توانست همه چیز را پیش چشم ما زنده نگه دارد و ما را به آن لحظات خوب وصل کند.

هر عکس این مجموعه را که می‌بینم، چیزی دارد که امید را در من زنده نگه دارد؛ از شور و شوق بچه‌هایی که برای به دست آوردن کاغذباد آزاد شده در خاکباد می‌لولند، تا دو شاخ شمشادی که زیر لحاف سرخ کُرسی لابلای گِل و سیاهی افتاده‌اند، تا عکسی که در یک روز زمستانی و پر برف، مردی در آن رو به قبرستان در حرکت است.

این کتاب، عکس‌های این کتاب پل ارتباط و نقطهٔ وصل است. برای کسی که هر شب در هرات به خواب می‌رود و هر صبح از هامبورگ بیدار می‌شود، دیدن این عکس‌ها لذت حضور در لحظات پر از زندگی آدم‌های درون عکس‌ها را هدیه می‌کند.

____________

* این مطلب به عنوان مقدمه در کتاب تصویری «چارسو» منتشر شده است. توضیحات عکس‌ها نیز از ناهید مهرگان است.

 

«چارسو» حاوی بیش از یکصد عکس مرتضی هراتی، عکاس مستند و خیابانی اهل افغانستان است که زندگی در گوشه و کنار هرات را در چهار فصل سال به تصویر کشیده است. داکتر فرنچسکه رکیه در مقدمه این کتاب نوشته: «عکس‌های مرتضی هراتی جایی میان زندگی روزمره ایستاده و نگاهی دارد به زندگی جاری در خیابان‌ها و رویارویی غیرمترقبه با یکدلی و بی‌فاصلگی.»
مرتضی هراتی، عکاس مستند و خیابانی متولد ۱۳۶۴ است. او عکاسی را در عکاسخانهٔ پدری «افغان تصویر» در دورهٔ حکومت طالبان آغاز کرد. کار مرتضی در آن زمان که هنوز کودک حساب می‌شد، گرفتن عکس‌های رسمی (برای شناسنامه و پاسپورت) از زنان بود. در دوران طالبان در کل عکاسی ممنوع بود و اگر ضرورتی رسمی برای گرفتن عکس زنان پیش می‌آمد، باید یک کودک این کار را انجام می‌داد.
تجربهٔ چند سال کار به عنوان عکاس و اوپراتور چاپ، علاقه‌ مرتضی به عکاسی را افزایش داد. بعد از فروپاشی حکومت طالبان به صورت خودآموز به فراگیری فنون عکاسی و درک مفاهیم بصری پرداخت.
مرتضی از سال ۱۳۸۵ وارد ژانر عکاسی مستند و خیابانی شد و در سال ۱۳۹۰ اولین نمایشگاه انفرادی خود را در سالن علامه سلجوقی هرات برگذار کرد.
اسم این کتاب مصور از «چارسو» که زمانی محل تقاطع چار بازار و نبض هرات بوده است، به امانت گرفته شده است. نبضی که حالا به کُندی می‌زند، تیمچه‌ها و حوض اش متروک افتاده اند و کم کم داستان زندگی تک تک مردم شهر را به فراموشی می‌سپارد. همانطور که مردم شهر او را به فراموشی می‌سپارند.
در سال‌های اخیر تمرکزش روی چندین مجموعه عکس مستند و خیابانی با رویکرد مردم نگاری است.
آقای هراتی می‌گوید: «عکس‌های چارسو خبرساز نیستند. عکس خبری نیستند. من وقتی می‌روم عکس بگیرم، نمی‌دانم واقعا دنبال چه سوژه‌ای هستم. در حاشیهٔ اتفاقات منتظر لحظه ای می‌ایستم که داستان وارد فضا شود. داستانی که به آن لحظه زندگی بدمد. من این زندگی را می‌خواهم نشان بدهم.»
اکثر مردم دنیا افغانستان را از دریچهٔ سیاست و با تصاویر جنگ، خشونت و فقر می‌بینند، این تصاویر نادرست نیست، ولی ناقص است. زندگی که فقط سیاست نیست.
«چارسو» کمک می‌کند نسل بعدی بفهمد ما کی بودیم، چگونه می‌خندیدیم و نگاه ما به زندگی چگونه بوده است.
نسل بعدی باید خلایی را که برای ما وجود داشته و هنوز هم دارد، کمتر حس کند، شناخت بهتر و دقیق‌تری از جامعه داشته باشد و حساسیت‌های زندگی نسل ما را دیده بتواند.
«چارسو» تصویر واقعی‌تر افغانستان را کنار گوشه‌های زخمی و نامرادش می‌گذارد و با مردم قسمت می‌کند تا آن تصویر ناقص کامل شود.
نسل بعدی در «چارسو» خواهید دید که زندگی در هرات چقدر مردانه است و زن چگونه نیمی از جامعه نیست.
«چارسو کتاب رنگ و جزییات کوچک است. مرتضی با ذیرش جریان سیال و توقف‌ناپذیر زمان، در این کتاب تصویری جشنی کمیاب و انسانی از زندگی برپا کرده است.» ــ داکتر فرنچسکه رکیه

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
شناسنامه کتاب
عنوان:‌ چارسو
پدیدآورنده: مرتضی هراتی
سال نشر: ۱۳۹۷
قطع کتاب:‌ خشتی – ۱۸۰ صفحه
شابک: ۹۷۸۹۹۳۶۸۰۱۶۹۱

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

«بگذار برایت بنویسم»: روایت یک ققنوس

‎رمان «بگذار برایت بنویسم» نوشتهٔ ‎ناهید مهرگان از چند زاویه اثری ارزشمند است؛ این داستان گیرا است و خواننده را با سطور عمیق و منظم به دنبال خود می‌کشاند. روایتی است محکم با تصویرسازی‌های خوب از شخصیت‌هایی چنان ماندگار که بعید نیست شب‌ها به خواب خواننده بیایند و یا تا مدت‌ها از ذهن او خارج نشوند. این ماندگاری خصوصیت آثار ادبی خوب است.

شادی‌هراسی یک زن: نگاهی به رمان «بگذار برایت بنویسم»

رمان ناهید مهرگان شاید جزو اولین آثار داستانی در ادبیات افغانستان است که حول محور یک مضمون مشخص علمی/روانشناختی شکل یافته و از این جهت نیز – علاوه بر ارزش ادبی – اهمیت دارد. این داستان در قالب نامه‌ای از زنی هراتی‌ است که پس از دو سال زندگی در آلمان شوهرش را ترک کرده و به هرات بازگشته است.

Designed & Developed by Nebesht Media