11654684

دختری که هرگز نداشتم

اِما ویلکینز

من سه پسرم را دوست داشتم، اما همچنان آرزوی داشتن دختری را در دل داشتم. چرا این موضوع مرا چنین شرمگین می‌کرد؟ من پسر داشتن را دوست داشتم. آن‌ها صمیمی و جدی، شلخته و کنجکاو و خنده‌دار بودند. از دوران کودکی‌شان لذت می‌بردم…

مادرم دو دست لباس بچه دخترانه داشت که خیلی دوست‌شان می‌داشت ‌ــ‌ یکی برای این‌که شاید خودش دختردار شود؛ و یکی برای این‌که شاید من هم بشوم. هر دو از جنس نخی آبی کمرنگ بودند، با چهارخانه‌هایی ریز به‌اندازهٔ کاغذ شطرنجی، آستین‌های فنجانی و دامن‌های روان تا زانو. یکی از آن‌ها با یقهٔ پیتر پن و دوخت تزئینی زیبایی در جلو، دست‌دوز مادربزرگم بود؛ اما آن‌که مادرم بیشتر دوست داشت از مغازه خریده شده بود، با گل‌های روشن و رنگارنگی که دورش گلدوزی شده بود. مادرم یادش می‌آمد که آن را زمانی می‌پوشید که به اندازه‌ای بزرگ شده بود که خودش بتواند جوراب و کفش به پا کند، اما مستاصل از آن‌که هنوز اجازه نداشت مدرسه برود.

خواهر بزرگ‌ترش از لباس‌های زنانه بیزار بود؛ مادرم تظاهر به بی‌تفاوتی می‌کرد، اما مادربزرگم می‌دانست که او نقش بازی می‌کند. وقتی دیگر اندازه‌اش نبودند، آن‌ها را به فامیل، دوستان یا خیریه نداد؛ بلکه در جایی امن نگه‌شان داشت. بعدتر، وقتی دختر کوچک‌ترش خانه را ترک کرد، آن لباس‌ها را دوباره برگرداند.

وقتی من به دنیا آمدم، مادرم یک لباس سوم هم در همان اندازه دوخت: سفید با گل‌های ریز پاستلی، دوخت تزئینی چندرنگ در جلو، و دکمه‌های صورتی در پشت. یادم نمی‌آید هیچ‌یک از آن سه لباس را دوست داشته یا حتی پوشیده باشم ‌ــ‌ اما می‌گویند که پوشیده‌ام. حتی ردّ من روی یکی مانده بود: یک پارگی. وقتی در بزرگسالی که کمتر عمل‌گرا و بیشتر نوستالژیک بودم، آن‌ها را دیدم، به نظرم شیرین آمدند. شاید من هم دختری داشته باشم. شاید روزی او هم آن‌ها را بپوشد.

فرزند اول‌مان ما پسر بود. چشمان آبی کنجکاوش در صورت گرد و ظریفش می‌درخشید، با موهایی که در نوجوانی تیره‌تر و فرفری‌تر و سرکش‌تر شد. نمی‌توانستم خودم را در او ببینم، و حتی پدرش را هم واقعا در او نمی‌دیدم؛ به‌نظر می‌رسید خلقتی کاملا تازه است؛ کاملا خودش. با شگفتی نگاهش می‌کردیم، هم مرعوب و هم خوشحال از این‌که این موجود گرانبها برای مراقبت به ما سپرده شده. می‌دانستیم که باید چیزهایی دربارهٔ دنیا به او بیاموزیم، اما برای اشتیاق‌ش به یادگیری و فهم، و این‌که چه‌قدر او به ما خواهد آموخت، آمادگی نداشتیم.

فرزند دوم‌مان چشمانی تیره مثل پدرش داشت، و یک سیخ‌شدگیِ مو که با جاذبهٔ زمین مشکل داشت. او هم در تازگیِ عجیبی داشت. کمی حس ناامیدی داشتم ولی یادم می‌آید که برای داشتن سومی آمادگی داشتیم: هنوز دختر ممکن بود. دختری که همراه برادرانش از درخت بالا برود، با آن‌ها کشتی بگیرد، نقاشی بکشد و برقصد، که به آن لباس‌های شیرین و مزین عمری دوباره بدهد، و پاره‌تر کند. دختری که بزرگ شود، بله؛ خانه را ترک کند، بله؛ سفر کند، بله؛ روزی خانوادهٔ خودش را داشته باشد، بله؛ اما همیشه نصیحت، کمک، همراهی و عشق مادرش را بخواهد و بپذیرد.

همان‌طور که بین من و مادرم بود، و هنوز هم هست. گرم، قابل‌اعتماد و عاقلانه. می‌توانستی مطمئن باشی که همیشه آرامش خودش را حفظ می‌کند. می‌توانستی طوری بزرگ شوی انگار نه انگار که در پنج‌سالگی پدرت را از دست دادی؛ و مادر مجرد سه بچه برای چهارده سال بودن ‌ــ‌ و بعد نامادری سه تای دیگر بودن ‌ــ‌ اصلا در برنامه‌اش نبود. بعضی مادرها می‌خواهند در همهٔ رازها شریک باشند، حتی موقع زایمان در اتاق حاضر باشند ‌ــ‌ اما مادر من به ما فضا می‌داد. او آدم‌های دیگری هم در زندگی‌اش داشت، راه‌های دیگری برای گذراندن وقتش، اما همیشه وقتی نیاز بود، حاضر بود. باز هم برای‌مان غذا می‌آورد، باز هم ظرف‌ها را برمی‌گردانیم تا احتمالا دوباره پرشان کند؛ هنوز وقتی پرواز صبح‌گاهی دارم مرا به فرودگاه می‌رساند. وقتی دوستانم از مادران‌شان شکایت می‌کنند، ساکت می‌شوم. آرزو می‌کنم همه مادری مثل مادر من داشتند. شاید من هم آرزو داشتم روزی برای دختری همان مادری باشم که او برای من بود.

وقتی تصمیم گرفتیم که می‌توانیم «فقط یکی دیگر»، «سومی و آخرین» بچه را داشته باشیم، داشتن دختر کوچک هنوز یک احتمال بود. وقتی برادر بزرگ‌ترش پنج‌ساله و دیگری سه‌ساله بود و من دوباره باردار شدم، با تهوع و خستگی دست‌وپنجه نرم می‌کردم، و هوس پورهٔ گل‌کلم جای علاقهٔ همیشگی‌ام به قهوه و شکلات را گرفته بود، او همچنان یک احتمال بود. وقتی به تکنسین سونوگرافی گفتیم نمی‌خواهیم جنسیت بچه را بدانیم، وقتی تصویر ماورایی سونوگرافی را روی یخچال آشپزخانه گذاشتیم، او همچنان یک احتمال بود.

این زایمان مانند دو بارِ پیش نبود. این بار می‌دانستیم ماجرا چه‌طور پیش می‌رود، اینکه این چیزها زمان می‌برد. من تا یک کافهٔ محلی رانندگی کردم و بین دردهای زایمانم یک برگر خریدم. من و همسرم حروف‌چین بازی کردیم، و من برنده شدم. بعد متوجه شدیم که زیادی وقت تلف کردیم: انگار هواپیما آمادهٔ پرواز بود، اسمم را صدا زدند و من حتی نزدیک ورودی هم نبودم. خیلی زود بعدِ رسیدن به بیمارستان، سومین بچه‌مان، آخرین‌مان، به دنیا آمد. در حالی که ابروهای برادرانش یواشکی و قابل‌پیش‌بینی اخمیده بود، ابروهای او با گوشه‌های رو به بالا از شیطانک تازه‌ای خبر می‌دادند.

من او را مطلقا بی چون و چرا دوست داشتم. و هنوز هم دختری می‌خواستم. گیج و خسته دراز کشیده بودم، احساس پوچی، ناسپاسی و شرم می‌کردم. چه‌طور ممکن بود سه بچه کافی نباشد، وقتی خیلی‌ها برای داشتن فقط یکی تلاش بیهوده می‌کنند؟ وقتی از بیمارستان از تختی با کنترل از راه دور، خشک و آهارخورده، برگشتیم به خانه با ملحفه‌های آشنا و شسته‌نشده، پیش همسرم اعتراف کردم و گریه کردم. آینده‌ای که به آن امید بسته بودم، هرگز محقق نمی‌شد.

همسرم به من گوش داد و با مهربانی در آغوشم گرفت. گفت اندوهِ بسته‌شدنِ یک در، قابل‌درک است. مهربانی‌اش مرا آرام کرد. همین‌طور شیر دادن به نوزادمان، دیدن پسران بزرگ‌تر که دور تخت و خانه می‌لولیدند، و نفس‌زنان و نفس‌زنان در آغوشم می‌افتادند. اما آن حس ناخوشایند همچنان باقی ماند، مثل پرسشی که هنوز پاسخی می‌خواست.

به مادرم و دوستی عزیز گفتم. شاید می‌خواستم قضاوت شوم، اما هیچ یک از سه محرم رازم این کار را نکرد. وقتی خواستم استیصالم را توضیح دهم، به‌جای این‌که منطقی‌تر شود، بی‌معنی‌تر شد. من دختری نمی‌خواستم که موهایش را درست کنم یا ناخن‌هایش را لاک بزنم. رویایی از خرید عروسک وقتی کوچک بود یا لوازم آرایش وقتی بزرگ‌تر می‌شد نداشتم. من آن‌جور دختری نبودم؛ برای داشتن آن‌جور دختر هم حسرت نمی‌خوردم.

در واقع من پسر داشتن را دوست داشتم. آن‌ها صمیمی و جدی، شلخته و کنجکاو و خنده‌دار بودند. از دوران کودکی‌شان لذت می‌بردم چون می‌دانستم هرچه بزرگ‌تر شوند مستقل‌تر و احتمالا دورتر خواهند شد. اما این موضوع برای دختران هم همین‌طور می‌بود ‌ــ‌ و در همین‌جا بود که چیزی در ذهنم روشن شد. آن‌چه می‌خواستم وابسته یا مربوط به جنسیت نبود. مسئله این نبود که کسی آن لباس‌های قدیمی را بپوشد؛ مسئله همان نزدیکی‌ای بود که با مادرم داشتم، و فکر می‌کردم پسرها از آن عبور می‌کنند اما دختر نه. مسئله همان نزدیکی‌ای بود که هرگز با پدرم نداشتم، چون امکانش وجود نداشت.

شاید اگر سرطان مغز او را آن قدر زود از زندگی من نبرده بود ‌ــ‌ اگر وقتی ۱۰ ساله، ۱۵ ساله، ۲۰ ساله بودم، هنوز در کنارمان بود ‌ــ‌ شاید اگر رابطهٔ من و مادرم این‌قدر زیبا و بی‌نقص نبود، شاید اگر او مجبور نبود تمام آن مدت جای خالی او را پر کند، من تصویر دیگری از زندگی می‌ساختم. با این آگاهی، داستانی که همیشه برای خودم تعریف می‌کردم ‌ــ‌ افسانهٔ نزدیکی ماندگار در برابر فاصلهٔ اجتناب‌ناپذیر، دختران در برابر پسران ‌ــ‌ فرو ریخت. ناامیدی از میان رفت.

حالا دیگر وقتی در آشپزخانه با فرزند بزرگ‌ترمان دامپلینگ‌ها را تا می‌زنم و هم‌زمان پادکست گوش می‌کنیم ‌ــ‌ او با ایرباد سمت راست، من با سمت چپ؛ حالا وقتی با فرزند وسطی‌مان رانندگی می‌کنم و دربارهٔ داستانی یا ترانه‌ای بحث و تحلیل می‌کنیم؛ حالا وقتی کوچک‌ترین‌مان، که عاشق نظم دادن است، با عجله مرا از در بیرون می‌برد ‌ــ‌ باور دارم که می‌توانم با هر یک از آن‌ها، با همهٔ آن‌ها، رابطه‌ای داشته باشم که فراتر از مرزهای پسر بودن‌شان برود. و وقتی تفاوت‌های‌مان تحسین و شگفتی و شوخ‌طبعی برمی‌انگیزد، مثل تجربه‌ام با همسرم ‌ــ‌ کسی که می‌تواند جملهٔ «مهم نیست» را بشنود بدون این‌که بگوید «نه، تعریف کن»؛ که مرا جدی می‌گیرد، اما مرا می‌خنداند؛ که به نحوهٔ کار چیزها فکر می‌کند، نه فقط به این‌که آیا کار می‌کنند یا نه ‌ــ‌ که به یادم می‌آورد تفاوت هم می‌تواند پیوند بسازد. آنچه می‌خواستم، امکانی بود که هرگز از دست ندادم.

کتابستان

تذکره‌الاولیای معاصر : جلد دوم

مهدی جامی

تذکره‌الاولیای معاصر : جلد اول

مهدی جامی

دوسیه دیورند: گزارش‌ها، توافق‌ها و یادداشت‌ها

اسناد دوسیه دیورند

گلشهر: خاطرات یک آواره

علی احمدی دولت

گلشهر: خاطرات یک زمین‌شناس

علی احمدی دولت