ادبیات، جامعه، سیاست

گاو شیری

عصر تنگ برادر ما مثل مرمی طرف دهلیز دوید و فریاد زد: «گاو  به دور درخت میچرخه، درد خور یاد کرده».

پدر، دنبال وَتَرنَر دوید و مادر که به زنان پرتجربه بیشتر اعتماد داشت تا کسانی که چند سال از عمر‌شان را در فاکولته‌ها هدر داده و داکتر حیوانات شده‌اند، پایش را بر شکاف دیوار گذاشت و با یک خیز آرنج هایش بر لبه ی دیوار مادر صَنَو رسید. مادر صنوبر، داکتر نسایی گاوهای منطقه بود. یک مشت پیرزال که چار فصل سال چادرشبی به سر و چند جاکت به بَر داشت و مثل اینکه همیشه آماده ی دوخت و دوز باشد، چند تا سوزن به چپه یخن جاکت اش خلانده بود. مادر صَنَو، با دیدن گاو گفت: «نصف شاو میزاوه.»  نیمه شب ما را از خواب بیدار کردند تا در نقش چراغ نگهدار درون آخور گاو ایفای وظیفه کنیم. مادر صَنَو عقیده داشت زایمان موضوع زنانه است، حتا اگر پای گاو در میان باشد و برای همین غیر از زنان کسی اجازه نداشت وارد گاوخانه شود.

– مادر صَنَو جو، یارب مِمُره؟

– نی خووَر مادر، چَری بُم مُره؟ می‌زاوه دگه، کم گاوَر زاووندوم؟  لَته کُنه‌ای بَدِه که گُوساله یو از دست برفت.

مادر از وارخطایی کورتی‌اش را بیرون کرد و به  او داد. او با تنها کورتی جرمنی مادر با یک دستش، دو شِنگ و با دست دیگرش، پوز گوساله را که به اندازه ی نیم وجَب بیرون شده بود، گرفت. گاو  دست و پایش را دراز کرد و با هر نفسی که می کشید، ریزگی های کاه را به هر سو باد می کرد و مادر صَنَو گوساله‌اش را کمی بیرون می‌کشید.  گوساله بیرون شد اما شکمش تکان نمی‌خورد. مادر شروع به گریه کرد. مادر صَنَو قدیفه‌ را از سر مادر برداشت و بر سوراخ‌های بینی گوساله انداخت و شروع کرد به پُف کردن تا به حال آمد. عملیه ی تنفس مصنوعی گوساله نو به پایان رسیده بود و ما چراغ به دست درون آخور به چیزی که شبیه جگر گوسفند از زیر دُم گاو آویزان بود، خیره بودیم که وترنر رسید و گفت: «باید گاو را عملیات کنیم. خَس/ جفت اش نمی افتد.»

مادر صَنو دستانش را به کمرش زد و بدون اینکه عار سگ اش را سر وتَرنَر بیاورد، به پدر گفت:

– اِی بچهِ کینه که الف به جگریو نیه؟

– داکتره، ننه. فهمیده‌یه.

– مَرگَر فهمیده‌یه؟ گاو تیار خوشالَر مایه به دَم کارد بندازه، یک زاوی بده .

رنگ از رویم پرید. خِشت پخته را زاو می‌گفت و معلوم نبود می‌خواست آن را بر فرق کی بزند. خشت را با تریشه ای به خَس بست.  وتَرنَر پوزخندزنان گفت: “قصاب را هم خبر کنید، گاو به کارد می آید”. اینکه چشم ما کی درون آخور روی هم افتاده بود و کی ما را زیر پشه خانه برده بود، معلوم نبود. از صدای افتادن بیل در بیخ گوش خود چشم باز کردیم و دیدیم مادر صَنَو سر درخت توت می خورد. یعنی اگر بیل را از سر درخت چند سانتی اینطرف تر انداخته بود، وتَرنَرطلب شده بودیم. نیم خیز شدیم که نگاه ما بر خَس گاو روی شاخه ی درخت توت ثابت ماند. رفتیم تا شکایت خَس سر درخت را به مادر کنیم که دیدیم دَم اجاق اشک می ریزد و پدر در لیتی در سطل می ریزد.

– مه که زاییدُم چُرا دَ دِستم کسی یک گیلاس اَو نداد؟ به گاو لیتی جور می‌کُنن!

– خُده گاو حسودی می کنی؟ مرغ کو نکشتم بریو، بُکشتم؟

– بیست و چار سات جانم برآمده است، برابر یک گاو شیری هم نشدم.

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

اسب‌ها روی ساحل رود ارس

علی‌کیشی زیر سایه‌ی چنار هزاران ساله‌ای نشسته بود که روزگاری اولیای خدا آن را برگزیده بودند؛ با قلبی ستمدیده به تار خود زخمه می‌زد و آوازی سوزناک می‌خواند.

لبخندی‌که هیچ‌وقت فراموش نشد

بهم گفته بودند این سوال را نپرس چون جوابت را نمیده. با یه نیش‌خند گفتم: «مگه میشه جواب نده، قراره زنش بشم». گفتند«”خود دانی، تو برو و امتحان کن، ببین چی میگه بعد بیا خاک بریز رو این شست». 

Designed & Developed by Nebesht Media