آرنت به ما گوشزد میکند که اگر آن ظرفیت تنهایی خویش را از دست دهیم؛ همان قابلیت تنها بودن با خویش را، پس قدرت اندیشدن را نیز از کف خواهیم داد. این خطر که خود را در ازدحام و هیاهوی جمعیت گم کنیم و خویشتن را مهجور یابیم وجود دارد.
در رمان کوتاه «مرگ ایوان ایلیچ» (۱۸۸۶)، لئو تولستوی مردی را ترسیم میکند که وقتی پی میبرد که در حال مرگ است، شوکه میشود. گرچه همه ما به سادگی حس ناخوشایند یک بیماری علاجناپذیر را میتوانیم درک کنیم، اما چگونه امکان دارد که شخصیت داستانی تولستوی فقط پس از آنکه درمییابد بیماریاش او را خواهد کشت، واقعیت اجتنابناپذیر مرگ را کشف میکند؟ این وضعیت ایوان ایلیچ است و بیماری او نه تنها برای او باورناپذیر است، بلکه حتی از درک کامل آن هم عاجز است
سیمون دوبووار در کتاب «جنس دوم» (۱۹۴۹) میگوید در جامعهای که شالوده نگاه حاکم نسبت به زنان «مشتی افسانهٔ ضد و نقیض» است، این قشر در جایگاه ضعیفی قرار دارند. او معتقد است که در چنین جوامعی، زنان به جای اینكه ترغیب شوند که رویاهای خود و برنامه های معناداری برای زندگی دنبال کنند، نگاه حاکم - چه در ادبیات و تاریخ و چه در علوم تجربی و روانکاوی - این باور را به زن میدهد که زن بودن یعنی خود را وقف دیگران، بخصوص مردان، کردن.
سیمون دوبووار را بیشتر با این نقل قول میشناسند: «هیچ کسی زن به دنیا نمیآید بلکه زن میشود.» و این سخن دوبووار صورتبندی فشردهی از فلسفه و کارنامهی سیاسی او به حساب میآید. این دیدگاه سیمون دوبووار برخاسته از موضع فلسفی او در ارتباط به «وجود انسان» است، نظریهای که میگوید انسان هیچ ماهیت ثابتی ندارد.
فلسفۀ برگسون را میشد در سه کلمه خلاصه کرد: زمان فضا نیست. بهقول برگسون، زمان، آنطورکه در ریاضیات و فیزیک بیان میشود – یعنی توالیِ واحدهای گسسته و یکسان (مثل دقایقِ ساعت، یا نقاطِ یک خط) – استمرار ندارد؛ بلکه فقط همنشینیِ مکررِ لحظاتِ زمان حال است. زنها عاشق فلسفۀ برگسون دربارۀ خلاقیت، تغییر و آزادی بودند، اما اشتیاقِ آنها باعثِ برانگیختنِ واکنشهای منفی علیه خود او شد.
نوشتارِ فلسفیْ متنوع است. برخی متونْ بیشتر به اثبات و استدلال اهمیت میدهند، مثلا اینکه «حقیقت» پیوندِ باور و واقعیت است. عدهای هم دوست دارند که فقط برانگیزاننده باشند؛ مثل مناظرهای دربابِ ماهیتِ دوستی، که بدونِ رسیدن به تعریفی عملی، به پایان میرسد. اگر هم دنبالِ تعریفی باشیم، معمولا باید خودمان آن را بسازیم، یا فکر کنیم که فقدانِ آن چه معنایی دارد.
در فلسفهی یونانی مکتبی است که به امتحان زندگی اختصاص داده شدهاست و به نام رواقیگری یاد میشود - فلسفهی استقامت و بردباری. برای همین است که کُشتیگیری و دَوِش در عصر قدیم خیلی مورد احترام بود، آنها آزمایشهای جسمیِ استقامت بودند. اگر شما یک رِواقی باشید، شما در زندگی خود تصمیم میگیرید ولی عواقباش را هم میپذیرید. اگر کمبودِ انضباط نفس دارید، با نگرانیِ تمام به جایی خواهید رفت که زندگی شما را ببرد. و به جای خودمختاری، زندگی شما به واسطهی نیروهای بیرونی و تصامیم دیگران هدایت خواهد یافت.
بیشتر مردم، نهتنها فکر میکنند که شایستهسالاریْ الگوی مناسب برای ادارۀ جهان است، بلکه معتقدند دنیای ما واقعا بر مدارِ شایستهسالاری میگردد. اما شایستهسالاری، نه فقط باوری غلط است، بلکه تحقیقاتِ فزایندۀ علوم روانشناسی و عصبشناسی نشان میدهد که این عقیدهْ افراد را بیشتر خودخواه، خودمنتقد، و حتی بیشتر مستعد رفتارِ تبعیضآمیز میکند.
نیچه در کنار مادرش فرانتسیسکا، عمههایش آگوستی و روزالی، خواهرش الیزابت و مادربزرگش در محیطی سرشار از ایمان و تدین مسیحی و سُلطهٔ زنان پرورش یافت. این تربیت مبتنی بر پارسایی و پابندی به اصول و آداب دینی، همراه با ظرافتهای زنانه، از نیچه پسری با نرمی و حساسیت زنان بار آورد که از كودكان شریر همسایه كه لانه مرغان را خراب، باغچهها را ضایع و مشق سربازی میکردند و دروغ میگفتند متنفر بود.
این مقاله راهنمایی مختصر از دفاعیات ویتگنشتاین از باورهای دینی است که ریشه در آخرین آثار او دارد. شایان ذکر است که دیدگاههای ویتگنشتاین (در دورهٔ دوم) پیرامون باورهای دینی مناقشهآمیز هستند. دیدگاههایی که مورد بحث قرار گرفتهاند، لزوماً دیدگاههای شخص ویتگنشتاین نبوده ولی به او نسبت داده شدهاند.
آنچه بدان باور داریم از اهمیت عملی بسیار بالایی برخوردار است. باورهای نادرست در باب وقایع اجتماعی یا فیزیکی، سبب عادات نابهجا در عمل میشود. این فرآیند در نهایتِ خود میتواند به امری تبدیل شود که زندگانی ما را با خطر مواجه سازد.
سایمون کریچلی در دانشگاه نیو اسکول آمریکا فلسفهٔ قارهای درس می دهد. حدود بیست سال پیش، زمانی که او باور خود مبنی بر برآمدن فلسفه از دل ناامیدی – چه یاس مذهبی و چه سیاسی - ابراز کرد، به شهرت رسید. او معتقد است تمام جریان تاریخ فلسفه، داستان رسیدن تفکر به نوعی نیهیلیسم است که از بیجواب ماندن ایدههای مذهب مدعی سعادت بشری برمیآید.