Tag: داستان کوتاه

مردهای مندرس‌پوشی که روبروی مغازه جمع شده‌ بودند تا پخش زنده اعلام نتایج قرعه‌کشی را روی تلویزیون بزرگ داخل ویترین تماشا کنند،‌ کمی جابجا شدند و شیربهادر موچی روی پیاده‌رو غلطید و زیر نگاه متعجب تماشاچیان صورتش به لجن یخزده خیابان چسپید.
هیچ‌کس خوش ندارد که یک تانک (‌تی‌۶۲‌) را به حیوان بی‌آزاری تشبیه کند‌، اما در آن روز پاییزی هفت‌ ـ هشت تا از این غول‌های پولادین وقتی داخل دهکده «پاد‌خوابِ شانه» شدند، از دور مثل سنگ‌پشت‌هایی به نظر می‌رسیدند.
امشب پدر بعد از چند سال تصمیم گرفت کنار مادر بخوابد، مادر گفت: «خجالت بکش، پیرمرد.» و متکا را به سمت پدر پرت کرد. بعد خندید و گفت: «برو توی هال بخواب.» پدر خندید و بعد دیگر نخندید. ایستاد و به مادر نگاه کرد. بغض کرده بود. چشمهایش برق می‌زد. پنکه سقفی می‌لرزید. مادر گفت: «اینجا خیلی گرمه ، این اتاق داره حالمو بهم می‌زنه.» چرخید به سمت دریا: «فردا دیگه باید برگردیم...چند روزه که اینجاییم.»