ظهیرالدوله

بهمن‌ماه آن سال سخت‌ترین سرمایی بود که تابه‌حال دیده بودم، هر شب تا صبح گوله‌گوله برف می‌بارید و دم صبحم زمین یخ می‌زد، تازه ماشینمو تحویل گرفته بودم و به توصیه یکی از دوستام زده بودم تو خط مسافرای مهرآباد، بیشتر وقتا سر ظهر که میدونستم بقیه راننده‌ها حوصله ندارن بیان فرودگاه میومدم تا هم شانس گیر آوردن مسافرم بیشتر باشه و هم چشمم تو چشمه بقیه راننده‌ها که به هر تازه واردی مثل من به عنوان خصم نگاه می‌کردن نیوفته، وسطای بهمن بود هوا هرروز سردتر می‌شد، اول صبح از خونه زدم بیرون با هزارتا سلام‌وصلوات آروم پیکان جوانان کدویی رنگم و از توی کوچه‌ی تنگ خونه آوردم بیرون تا برم بانک و قسط وام ماشین و بریزم، زهر سرما آن‌قدر تند بود که اگه ترس از رئیس شعبه‌ی بانک نبود که با یک روز تأخیر پرداخت قسط همه‌ی ضامنامو خبردار می‌کرد امکان نداشت سر صبحی توی این سرما بیام بیرون ولی خوب دیگه چاره‌ای نبود.

قسط رو واریز کردم خواستم برگردم خونه که دیدم دیگه صرف نداره این همه راهو از استانبول بندازم بیام بهار و دوباره برگردم واسه همین راه افتادم به سمت فرودگاه، بیرون فرودگاه جایی که پاتوق مسافرکشای شخصیه تقریباً خلوت بود، از مسافرم خبری نبود، یکمی که توی ماشین نشستم سرما کم‌کم کرختم کرد، راه افتادم رفتم توی سالن فرودگاه تا یه چایی بخورم شاید خواب و سرما بپرد، همین‌طور توی سالن نشسته بودم و چاییم رو مزه مزه می‌کردم که چشمم افتاد به یه پیرمرد قد بلند که لباس یک دست مشکی جیر پوشیده بود و کروات قرمزرنگی از گردنش آویزون، چمدون آبی نفتی قدیمی ای هم همراهش، جلوی در باجه تاکسی های فرودگاه ایستاده بود انگار مردد بود که بره تو یا نه چند بار پا شل کرد و دوباره ایستاد، یه چنددقیقه‌ای همین‌طوری گذشت که یکی از باربرهای سالن رو صدا کرد و ازش چیزی پرسید باربرم به باجه تاکسی‌ها اشاره کرد و بعد جایی رو بیرون سالن نشون داد، دوزاری‌ام افتاد که دنبال تاکسی میگرده، واسم سئوال شده بود که چرا از همون باجه ماشین نگرفته به قیافش نمی‌خورد آدم نداری باشه که زورش بیاد پول تاکسی فرودگاه بده ولی داشت از سالن می‌رفت بیرون که با خودم گفتم برم سراغش شاید تور زدمش، صداش که کردم برگشت و نگاهم کرد

آقا شما تاکسی میخوایین

بله

کجا تشریف میبرین

راننده‌اید؟

بله قربان

بریم ماشینتو نشونم بده

بدون اینکه چیزی دیگه ای بپرسه چمدونشو گرفتم و راه افتادیم به سمت ماشین، چمدونش آن‌قدر سنگین بود که به یه طرف خم شده بودم، به ماشین که رسیدیم پرسید این؟ گفتم بله قربان بفرمایید، چمدونش گذاشتم عقب که دیدم هنوز جلوی در ایستاده و سوار نشده فهمیدم منتظره درو واسش باز کنم، درو باز کردم و نشست تو ماشین، نشستم پشت فرمون و راه افتادم، هیچ صدایی ازش درنمیومد از آینه وسط نگاهش کردم، حواسش به بیرون بود، صورتش صاف و بی‌رنگ بود با چروکای درشت دور گونه‌ها، موهای کم پشتش یه دست سفید بود، به قیافه‌اش می‌خورد شصت سالی داشته باشه

آقا شرمنده می‌پرسم شما که پول ایرانی دارین

بله

خب خدا رو شکر، ببخشید اگه جسارت شد آخه ما چند دفعه مسافر سوار کردیم همشون دلار داشتن گفتم از شمام بپرسم، ببخشید اگه جسارت شد

مهم نیست

آقا ببخشید فضولی می‌کنم شما خیلی وقت ایران نبودین؟

چطور مگه

هیچی آخه این‌جوری که بیرونو نگاه میکنین به نظر خیلی وقته اینجاها رو ندیدین

چند سالی میشه

آها بله به سلامتی

هر جور که تلاش می‌کردم سر صحبت رو باهاش باز کنم پا نمی‌داد و با یه جواب سربالا باقی حرف رو می‌خورد

قربان نفرمودین کجا برم

برو دربند

کجای دربند تشریف میبرین

برو بهت میگم

به روی چشم

از مصدق برو

جان؟

از مصدق برو

ببخشید ولی مصدق رو بلد نیستم

تو چطور راننده‌ای هستی که اصلی‌ترین خیابون این شهر رو بلد نیستی

آها فهمیدم منظورتون ولیعصر

آره از مصدق برو

ولی قربان الآن ولیعصر محشر کبراست تا بعد از ظهرم دربند نمی‌رسیم

مهم نیست پولشو می‌دم برو

هرچی شما بگین

وای نه، اصلاً حوصله‌ی هم‌چین مسافرایی رو ندارم اونوره دنیا عشق‌وحال میکنن پاشون میرسه اینجا هی یاد قدیمشون میافتن، خدا کنه این یکی نخواد باز مثل مسافر اوندفعه ای دم نصف ساندویچی‌ای تهران وایسه و هی بگه لامصب غذا فقط داوود پیتزایی، ولیعصر غلغله بود، تمام خیابون یه دست خیس بود و درختا زیر برف سفید، سرشو از پنجره آورده بود بیرون و یه جوری به درختا نگاه می‌کرد که انگار می‌خواست بخورشون، حوصله‌ام از ترافیک و گاز کلاج کردن سر رفته بود.

قربان ببخشید شما خارج ساکن هستین یا کار میکنین

هردوش

آها پس دربند خونه ی اقوام تشریف میبرین

نه، میرم ظهیرالدوله

زرشک، این دیگه کیه داره یه سره می‌ره قبرستون، حتماً میخواد بعدشم بره یه سره دیگه ی شهر اینم از شانس ماست غلط نکنم تا شب در اختیار ایشونیم

قربان جسارتا بعدش کجا تشریف میبرین؟

هیچ جا

آها همون اطراف ساکنن اقوام؟

برگشت و از توی آینه وسط یه جوری نگاهم کرد که انگار می‌خواست بهم بگه خفه راهتو برو

برگشتم که برم ظهیرالدوله

آها بله فهمیدم، بعدش اگه خواستین هتلی چیزی برین من جای خوب سراغ دارما

لازم نیست منو تا همونجا ببرین کافیه

چشم قربان هر جور شما بفرمایید

عجب آدمای بیکاری پیدا میشن یارو معلوم نیست از کجا پا شده اومده که بره قبرستون خوب از همونجایی که بودی یه فاتحه می‌فرستادی دیگه چه کاریه این‌همه راهو پاشی بیای اینجا، اصلاً به من چه من پولمو می‌گیرم چیکار به کار این دارم، پیچ اول رو که رفتم بالا خیابون دربند به سر سر افتاد ماشین، کف خیابون یخ بسته بود، به هر زوری بود با دنده‌سنگین خودمو کشیدم بالا، رسیدم دم کوچه‌ی ظهیر

بفرمایید قربان اینم ظهیرالدوله‌ی شما

بدون هیچ حرفی پیاده شد و راه افتاد به سمت در قبرستون، کنار در یه پیرمرد چاقی نشسته بود که عینک گنده‌ی مشکی به چشمش و یه عصا تو دست راستش بود، در قبرستون با زنجیر بسته شده بود، پشت در ایستاد و چند بار در زد ولی خبری نشد، نشست و خودش رو به سمت پیرمرد چاق خم کرد و چیزی بهش گفت پیرمرد چاق سرش رو به سمتش چرخاند و دستی به روی شونه اش زد و جوابی داد، برگشت به سمت ماشین

میگه تعطیل‌شده

ای بابا عجب شانسی دارین شماها، حالا میخوایین چیکار کنین?

منتظر میشم

منتظر چی

یکی بیاد درو وا کنه

الآن که دیگه کسی نمیاد درو وا کنه دو سه ساعت دیگه هوا تاریک میشه بزارین واسه فردا صبح

نه می مونم چمدون رو لطفاً کنید

باشه هر جور خودتون صلاح میدونین

مردیکه رسماً دیوونه است میخواد تو این سرما منتظر بمونه یکی بیاد در قبرستونو واسش وا کنه، باز بهشت‌زهرا بود یه چیزی ظهیرالدوله که دیگه

بفرمایید اینم چمدونتون

چقدر میشه

قابلی نداره قربان مهمون ما باشین

ممنونم

بی تعارف میگم والله مهمون باشین

خیلی ممنون چقدر میشه کرایه‌ام

پونزده تومن بازم میگم قابلی نداره

خیلی ممنون

دست کرد تو کتش و یه کیف پول مشکی درآورد و از توش چندتا اسکناس بیرون کشید و داد دستم، وا این چیه دیگه حتماً شوخیش گرفته یه مشت اسکناس رنگ و رو رفته با عکس شاه وسطش

این چیه؟

پول دیگه کمه؟

آقا شوخیتون گرفته، میدونم پول ولی پول عهد دقیانوس

یعنی چی شما گفتین پونزده تومن اینم پونزده تومنه دیگه

مرد حسابی از کجا اومدی، من گفتم پونزده هزار تومن پول رایج این مملکت اینا ببین پونزده تا پونزده تا از این سبزا

هزار تومنی رو یه جوری گرفت و نگاه کرد که انگار کاغذ توالت گرفته دستش

این پونزده تومنی پول رایج این مملکت؟

مرد حسابی خلی یا فکر کردی پشت گوشای من مخملیه، این همه راه آوردمت اینجا بعد به من اینو میدی، این به درده پاک کردن اونجامم نمیخوره

مؤدب باشین آقا این چه طرز حرف زدنه

برو بابا، بده من ببینم اینو

کیف پولشو از دستش کشیدم بیرون و توشو وا کردم به‌غیراز یه دست اسکناس که همش مثل هم یه تومنی و پنج تومنی بود چیزی دیگه ای لاش نبود، کیف پولشو پرت کردم تو بغلش و چمدونشو برداشتم کوبیدم رو صندوق اولش اومد مقاومت کنه ولی دید حریفم نمیشه خودشو کشید عقب، در چمدونشو که وا کردم دیدم توش پره از قاب عکسای خالیه

بابا تو دیوانه دیگه از کجا پیدات شده خدا شفا بدتت!

چمدونو انداختم رو زمین، همه‌ی قاب عکساش ریخت بیرون سوار ماشین شدم دلم می‌خواست دنده‌عقب بگیرم از روش رد شم، اعصابمو بدجور ریخته بود به هم همین‌جور که داشتم دور می‌شدم دیدم خم شده داره قاب عکسا رو میزاره تو چمدون، اینم از کاسبیه امروز ما.

اشکال نداره تا واست تجربه بشه که فکر نکنی خیلی زرنگی، اینو راننده‌ای که از همه سن و سال دارتر بود گفت، تو تازه اول کارته اینجا واسه همین اینو نمی‌شناسی، این بنده خدا الآن چندساله که میاد اینجا اوایل هیچکی نمیشناختش سوارش می‌کردن همه رو می‌برد دم ظهیرالدوله بعداً که شناختنش دیگه کسی سوارش نکرد بنده خدا دو سه بارم از راننده‌ها کتک خورد ولی بازم میومد، یه چند باری هم یکی اومد دنبالش می‌گفتن پسرشه برداشت بردش ولی باز فردا صبحش برگشت، دیگه اون یارو هم نیومد دنبالش اینم همیشه‌ی خدا اینجاست دیگه همه‌ی فرودگاه میشناسنش از شانست امروز خورد به تور تو، حالا نمی خواد خیلی شاکی باشی ببین اوناهاش سروکلش پیدا شد دوباره.

پیرمرد، با همان لباس یکدست سیاه، کروات قرمز و چمدان کهنه ی آبی پر از قاب عکس، روی پله های خروجی ایستاده و برف سرتاپایش را سفید کرده بود.

.

[پایان]

 

درباره‌ی نویسنده

امیر یغمایی

۳ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • سلام
    جالب بود. من از شخصیت پیرمرد خوشم اومد. داستان هم یکی دو پیچ دیگه کم داشت تا یک وضع خوبی پیدا کنه. خاطره نیست ولی داستان داستان هم…

  • این چی بود الان؟ داستان بود؟! واقعن به نظر شما که این سایت رو اداره میکنید چه جذابیتی در این کار ضعیف با این نثر بند تنبونی مامان دوز نهفته ست که گذاشتینش تو سایت؟ بگین تا مام بدونیم. واسه اعتبار سایت میگم… اگه نه ما که بخیل نیستیم!

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها