لبخند پیروزی

عقربک ارتفاع‌سنج چهارهزار و هشت صد متر را نشان می‌داد، اما کوه در زیر سینهٔ هلیکوپتر آنقدر بلند بود که عقربک نشان‌دهنده ارتفاع حقیقی از سطح زمین گاهی ایله به ایله که پنجاه متر را پوره می‌کرد. پایین کوههای عبوس و خاموش، غمگین و مغموم قطار کشیده بودند و دل آدم را ناحق دقی می‌گرفت، ولی در پیشرو، دشت فراخ وآبی آسمان آنقدر صاف و لشم می‌نمود که حتی همان یک پاغنده ابری که در دوردستها با تنبلی از چت آسمان کشالک مانده بود، حسرت آدمی‌ را برمی‌انگیخت. کوههای زیر دلِ هلیکوپتر که با درختان قوی هیکل و سیاه چرده بلوط و چوب های نازک و قدبلند ارچه پوشیده شده بودند، یکجا با هلیکوپتر بسمت جنوب می‌دویدند.

زاهد اداره هلیکوپتر را به معا ون خود، پیلوت راست، سپرده بود، و خود که به آسمان روشن و آرام زل زده بود در چرت های دور و درازی گیر مانده بود. پیلوت راست چند بار سعی کرد که سر کدام حرف و قصه را با زاهد باز کند تا سنگینی راه و دِق دلی قوماندان خود را کاسته باشد، ولی زاهد آنقدر غمین و درخود فرورفته بود، که غیر از یگان بلی و نه مختصر دیگر الف تا کلام از زبانش بیرون نیامد.

زاهد از دست صمد عاصی و کوفتی بود. تنها امروز که نه، حتی از همان روز اولی که در صنف پیلوتی با صمد هم صنف شده بود، فکرش از دست او نآرام وتیت وپرک بود. در تمام دوره درس و باز دوره ستاژ و پروازهای تعلیمی، یگانه کسی که حریف و خار سر راه زاهد حساب می‌شد، همین صمد بود.  کُل این گپها که تیرشد – از بد، بدترش توبه – بعد از فراغت هم زاهد و صمد را در یک کندک وظیفه دادند. در حالی که همه حسرت یکجا بودن این دو پیلوت همصنفی را می‌خوردند، مگر از دل زاهد فقط خدا خبر داشت که چقدر از دست این همصنفی خون جگر خورده بود، چقدر هر روز از دست این دوست گوشت تنش آب شده بود. چطور دلش از دست این صمد ناجوان داغ داغ بود.

زاهد می‌دانست که صمد نه در درس و نه در پرواز به گرد پایش می‌رسد. ولی در رتبه ومقام، در قدر و قیمت پیش آمرین صمد همیشه اول ِ اول بود و زاهد بعد از او. در دوران درس و پروازهای ستاژ صمد شاگرد اول بود و زاهد در عقبش، باز حالا هم در کندک و ایام اجرای وظیفه همان آش و همان کاسه؛ نام صمد درهمه جادر صدر لیست هست و اسم زاهد در قفایش. اگرکدام تقدیرنامه و مدال می‌آمد تاکه اول نام صمد ذکر نمی‌شد، زاهد بیاد کس هم نمی‌آمد. اگر ترفیع فوق العاده منظور می‌شد ؛ حتما بار اول روی شانه های یونیفورم صمد حک می‌شد، به دیگرها یا می‌رسید یا خیر. درمعاش و امتیازات مادی گویی حق صمد از روز ازل تعیین شده، اما در حق زاهد گویا خیرات می‌دهند؛ شد شد، نشد نشد.

از خاطر صمد همیشه یک دل شکستگی، یک احساس کمبودی، یک نوع حقارت از درون مثل خوره بجانش افتیده ، آرامش و خوشی اش رامی‌مکید . زاهد دیگر قبول کرده بود که طالع این آدم از طالع او کرده زور است. ستاره اش روشنتراز ستاره اوست. زاهد در دل خود قبول کرده بود که به صمد خدا می‌دهد. طالع و بخت را کس بزور گرفته نمی‌تواند. خداوند به هرکی داد، داد دیگر، که نداد، صبر پیشه کند .
آن روز در وقت لین صبحگاهی که تمام پیلوت ها حاضر بودند، قوماندان غند آمد و وظیفه را تشریح کرد که باید یکجوره هلیکوپتر به صوب ولسوالی خواجه سفید پرواز کند. گفت که ولسوالی محاصره و بروی وسایل اکمالات زمینی کاملا مسدوداست.
وظیفه ما هم اکمال مهمات است و هم تخلیه کشته‌ها و مجروحین.

قوماندان غند پیلوتان را مخاطب قرار داد:

ـ رفقا! پیلوتانی که تا حال به خواجه سفید پرواز کرده باشند و به نقاط بارز اراضی آنجا بلدیت داشته باشند، می‌توانند داوطلبانه به اجرای وظیفه پروازی حاضر گردند.

زاهد که در صف دوم قرار داشت، تصمیم گرفت که داوطلب شود؛دست خودرا به شانه افسریکه پیشرویش در صف اول قرارداشت، گذاشت تا راه را برایش باز کند. اما قبل از آن‌که بیرون بیاید، صدای صمد از پیشروی لین بگوشش رسید که رسم تعظیم نظامی کرده، به آواز بلند می‌گفت:

ـ صاحب! من جگرن عبدالصمد حاضر هستم تااین پرواز را اجراء نمایم.

تیرزاهد باز به زمین خورد. باز مثل همیشه صمد فرد اول شد و زاهد یک چیزی اضافی. قوماندان غند وظایف را تقسیم کرد؛ صمد پیلوت هلیکوپتر اول (لیدر) پرواز شد و زاهد پیلوت هلیکوپتر تعقیبی در پشت پشتش. وحالا تقریبا یکساعت می‌شد که هردو بسمت خواجه سفید در پرواز بودند.

صدای پیلوت راست زاهد را از چرتهایش بیرون کشید که در شلیمافون می‌پرسید:

ـ قوماندان صاحب! نشست را در کدام نقطه اجرا کنیم؟

زاهد از کلکینچه طرف چپ به زیر پایش نگاه کرد، دید که حال دیگر دیوار بلند کوهها ختم شده و در زیر سینه هلیکوپتر ولسوالی خواجه سفید طوری سه کنجهٔ دراز رُخ افتیده است که از بیخ بیخ کوه کم عرض شروع شده،هرقدریکه پایین رفته، فراختر شده می‌رود. زاهد که نو از چرت هایش بیرون آمده بود، خیره خیره بسوی پیلوت راست نگاه کرد و با تانی جواب داد:

ـ اول بیبینیم که قوماندان گروپ کجا نشست می‌کند، بعد از آن وضع را دیده اقدام می‌کنیم.

هلیکوپتر قوماندان گروپ در حالت پیشروی به نقطه س، ارتفاع باخته می‌رفت. در روی زمین آرامی مرگباری برقرار بودکه دل آدم راناخواسته ترس ملال آوری فرامی‌گرفت. هرچی که چهارچشمه نگاه می‌کردی، نه جبنده‌ای بچشم می‌خورد که حرکتی کند ونه خزنده‌ای که بخزد. گویی زنده جان‌ها همه ازینجا کوچ کرده بودند. صدای صمد در مخابره رادیویی پیچیدکه بالای محل قومانده مرکز صدامی‌کرد:

ـ از شفق یک به چنار باغ…..آیا صدای مرامی‌شنوید؟

محل قومانده جواب داد:

ـ چنار باغ به شفق یک…بلی صدای شما به طاقت پنج شنیده می‌شود. لطفا از موقعیت و وضعیت خود راپور بدهید!

ـ از شفق یک به چنار باغ … صاحب! ما شفق یک و شفق دو از خط زنجیری عبور کردیم. ارتفاع ما ازسطح زمین ۱۵۰۰متر و استقامت ما در کمپاس ۲۳ درجه جنوب شرقی را نشان می‌دهد. نقطه ت ۱۴در شرق ما واقع است. مافعلا” به صوب نقطه س در حرکت هستیم که در هشت کیلومتری قرار دارد. در محل هیچ نوع حرکتی به چشم نمی‌ خورد.آیا درین حالت هم وظیفه را اجرا کنیم؟منتظر قومانده شماستیم. اطمینان!

لحظاتی چند در مخابره سکوت برقرار شد. بعدتر دوباره محل قومانده مرکزصدا کرد:

ـ از چنارباغ به شفق یک و شفق دو…وضعیت نقطه س تثبیت شد. در محلاتی که خار روییده بود قبل از آمدن شما آبیاری صورت گرفته. مهمان ها همه رفته اند؛ موضوع قابل تشویشی باقی نمانده. همانطوریکه پلان شده شمامی‌توانید به نوبت فرش تانرا هموار کنید. اگر قومانده فهمیده شد، اطمینان!

صمد جواب داد: من شفق یک قومانده را فهمیدم، اطمینان!

زاهد فهمید که نقاط آتش دشمن قبل از آمدن آنها بمباران گردیده ، دشمن از موضع هایشان عقب نشینی کرده و ساحه برای نشست آماده است. او هم تکرار کرد: از شفق دو به چنار باغ ..قومانده فهمیده شد. اجرامی‌شود. اطمینان!

آندو به کانال عملیاتی رفتند که حال ارتباط شان را تنها بایکدیگر تامین می‌کرد.

نوبت قومانده دادن صمد بود:

ـ شفق دو صدای مرامی‌شنوی ؟ اطمینان !

زاهد حس کرد که در صدای صمد آمریت موج می‌زند، با دلسردی جواب داد:

ـ بلی صدای شما به طاقت پنج شنیده می‌شود.

صمد دوباره امر کرد:

ـ شفق دو لطفا توجه کن! حال ما به نشست می‌رویم، شما در ارتفاع بی خطری پرواز حمایوی می‌کنید. بعد ازبرخاست ما، شما عملیه نشست را اجراء کنید، ما حمایه می‌کنیم. قومانده فهمیده شد؟ اطمینان !

زاهد مختصر جواب داد:

ـ بلی فهمیده شد.

زاهد در ارتفاع بی خطری ۱۱۰۰ متری به دور زدن آغاز کرد ومی‌دید که هلیکوپتر صمد لحظه به لحظه به نقطه س نزدیک شده ، ارتفاع کم کرده می‌رود. با نزدیک شدن هلیکوپتر به نقطه نشست، به یکبارگی در زمین افرادی پیدا شدند که از موضع ها ی دور و نزدیک برآمده، به طرف محل فرود هلیکوپتر نزدیک می‌شدند. فهمیده می‌شد که سربازان قطعه زمینی‌اند که در خاک‌وباد پروانه های هلیکوپتر‌ پیک کلاههای خود را محکم گرفته و به طرف هلیکوپتر می‌دوند. هلیکوپتر صمد بالاخره با احتیاط به زمین نشست و زاهد از همان بالامی‌دید که صندوق مهمات و دیگر محموله‌جات را از هلی کوپتر بزمین انداختند. زاهد نفهمید که یک آمبولانس و دو موتر دیگر از کجا پیدا شدند که در یک چشم بهم زدن تا دهن هلیکوپتر رسیدند، مثلیکه از زمین روییده باشند. ازدحام مردم در اطراف هلیکوپتر ثانیه به ثانیه بیشتر می‌شد. زاهدمی‌دانست که پیلوتان حالا مصروف ترتیب و تنظیم انها در بالا شدن به هلیکوپتر هستند. زاهد ازین روزها زیاد دیده بود؛ جاییکه جنگ شدید باشد، همه از قوماندان تا ضابط و سرباز همه در کوشش برای برآمدن از آنجا هستند.

ظاهرا همه چیز عادی و نورمال به نظرمی‌رسید. زاهد از دلِ جمع نفس آسوده‌ای کشید و با تمام وزنش به پشتی چوکی‌اش تکیه کرد، ناگهان متوجه شد که به یکبارگی دهها قوغ آتش در دور و نزدیک هلیکوپتر بزمین نشست. دنیا یکدم گدود شد و گردو خاک سمارق مانند اصابت هاوان هااز هر گوشه بالا شدن گرفت. لحظاتی بعد همه چیز در خاک گم و نیست شد. نه اثری از هلیکوپتر دیده می‌شد ونه از مردم.

زاهد وارخطا در مخابره رادیویی بالای صمد صدا کرد:

ـ شفق یک .. من شفق دو هستم. وضعیت شما خوب هست؟

از آنطرف جوابی نیآمد. در مخابره تنها شرس دوامدار شنیده می‌شد. زاهد باردیگر بلندتر فریاد زد:

ـ شفق یک! آیا صدای مرامی‌شنوید؟ لطفا جواب بدهید.

اما در مخابره بازهم تنها همان شرس شوم دوامدار جریان داشت. زاهد، پیلوت راست و بورتخنیک به هم نگاه کردند.

به همین سرعت، به همین آسانی این فاجعه رخ داد؛ در یک پلک زدن هلیکوپتر و پیلوتانش همه از بین رفتند. زاهد کانال عملیاتی را به کانال عمومی تغییر داد ، تا سقوط هلیکوپتر و شهادت عمله پرواز را بمرکز راپور بدهد. بسختی تُف دهانش را قورت کرد و بالای مرکز صدا کرد:
ـ از شفق دو به چنار ….

اما فریاد بوردتخنیک نگذاشت تا حرفش تکمیل شود:

ـ قوماندان صاحب ! آنجا را ببین، آنجا…

هلیکوپتر صمد پَت پَت کرده از بین گرد و خاک در حال بلند شدن بود. زاهد عاجل دوباره به کانال عملیاتی رفت و فریاد زد:

ـ شفق یک… صمد… صمد… صدای مرامی‌شنوی ؟

اما در مخابره بازهم همان شوم بود وبس. زاهد متیقن شد که سیستم رادیویی انها از کار باز مانده. هلیکوپتر به مشکل از بین خاک باد بیرون شد و در ارتفاع کم در بین شیله بسمت جنوب به پرواز درآمد. هنوز هم اصابت هاوان اینجا و آنجا دوام داشت و هر لحظه درخت دیگری از خاک در هوا ترسیم می‌کرد. زاهد همان طوریکه دور می‌زد، متوجه شد که هلیکوپتر صمد غیرعادی پرواز می‌کند. گاهی به سمت راست و گاهی بطرف چپ کج شده و مثل آدم گنگس تلو تلو خوران بزحمت پیش می‌رود.

زاهد ارتفاع هلیکوپتر را کمتر کرد. چشمانش رابرای دیدن دقیق تنگ ساخت و فهمید که پروانه عقبی صدمه دیده و استقامت درست هلی کوپتر را تامین کرده نمی‌تواند. هلیکوپتر صمد اندکی دیگر هم پیش رفت، و بعد مثل گاو پرزوری که با صاحبش جیل کرده باشد، شانه راستش را کج کرده پیش کشید. بدنه هلیکوپتر براست متمایل شد، و بعد به زمین سقوط کرد اندکی همانطور سرید و شکسته و ریخته از حرکت باز ماند. زاهد وارخطا شد. هیچ فکری به ذهنش خطور نکرد که چی اقدامی کند. بعد بخود آمد، از انهدام هلی کوپتر بمرکز راپور داد و منتظر قومانده مرکز شد.

از حصه بالایی هلیکوپتر صمد دود می‌برآمد. زاهد حدس زد که یا در انجن چالانی و یا کامره احتراق حریق شده و این موضوع درجه خطر انفجار هلیکوپتر را بالا می‌برد. ساحهٔ اصابت راکت و هاوان فراختر گشته بود و حال استقامت شان بیشتر به اطراف محل سقوط هلی کوپتر نزدیک شده می‌رفت. زاهد و عمله‌اش از بالا چهارچشمه مراقب اوضاع بودند و منتظر قومانده مرکز لحظه شماری می‌کردند. اندکی بعد دیدند که سه نفر از قسمت عقبی از نزدیک دُم هلیکوپتر خارج شدند و به دویدن پرداختند. پیلوت راست ازخوشی شلیمافون ( کلاه مخابروی ) را پس کرد و چیغ کشید:

ـ شکر خدا هرسه شان زنده هستند.

و هرسه نفر بی‌اراده به کف زدن واشپلاق کردن پرداختند. زاهد هم از دل خوش شده بود، اما ناگهان فکری مانند برق از ذهنش عبور کرد. فکر کرد که خداوند حالا بهترین موقع را بدستش داده، باید که این کوه غم را از دلش بردارد. فکر کرد که باید دیگر اول بودن صمد را تا ابد از چنگالش بیرون آرد. دیگر باید این خار سر راه پیشرفتش را از جلو بردارد. شاید خداوند اینقدر رنج و غمش را دیده، این فرصت را برایش فراهم کرده است. دیگر حتی منتظر قومانده مرکز هم نماند؛ هلیکوپتر را به استقامت محل سقوط هلی کوپتر صمد عیار ساخت، و در حالیکه بشدت ارتفاعش را کم کرده می‌رفت، به پیلوت راست قومانده داد:

ـ زمری، متوجه باش که آنها بکدام طرف می‌روند. مقصد از پیشت گم نشوند. هان راستی، چند مرمی رسام در پشت آن پشته گک فیر کن که آنها بیبینند. استقامت ما هم بطرف همان پشته است.

پیلوت راست متوجه شد که زاهد چی تصمیمی خطرناکی گرفته، چشمانش از ترس لُق لُق برآمد. با وارخطایی گفت:

ـ قوماندان صاحب! اینکار بسیار خطردارد، مرگ تیار است، مرگ تیار…

زاهد برافرخته گردید:

ـ من امرمی‌کنم که چند مرمی رسام به پشت آن پشت فیر کن، فهمیدی؟

پیلوت راست غُم غُم کنان گفت:

ـ بلی صاحب ، فهمیدم .

و از تفنگچه اش سه مرمی رسام بسوی عقب پشته گک انداخت نمود. صمد و عمله‌اش متوجه رسام‌ها شدند و راهشان را بسوی پشته کج ساختند. هلیکوپتر زاهد هم مانند اسپ یرغه سرش را پایین گرفته و مثل گلوله بطرف زمین نزدیک و نزدیکتر شده می‌رفت. عقربک نشاندهنده ارتفاع حقیقی به جهت مخالف عقربک ساعت می‌دوید و می‌دوید، و نشان می‌داد که ارتفاع از نهصد متر، هشتصد شد، و از هشتصد هفتصد، و ششصد و پنجاه و ششصد متر و…کمتر شده و کمتر شده می‌رفت. زمین مثلی که از جانب مخالف به سویت می‌دود، نزدیک و نزدیکتر می‌شد.

حالا صمد قد بلند ، پیلوت راست و بورتخنیک هاشم خان واضح دیده می‌شدند. هاشم خان که آدم میانه سال و فربه بود، می‌لنگید و به زحمت قدم برمی‌داشت. شاید پایش در سقوط هلیکوپتر افگار شده بود. زاهد در ارتفاع صدمتری یک دور کامل چپ زد، تا صمد وعمله‌اش وقت کمایی کنند و خود را تا عقب پُشته برسند. بعد از آن در حالیکه سینه هلیکوپتر را به شمال و خاکباد خواجه سفید سپرده بود،به جهت مخالف وزش باد به طرف پشته به نشست رفت. شیله وپشت پُشته اراضی ناهمواری داشت، امکان نشست موجود نبود. و همچنانکه از آنطرف پُشته بلاوقفه صدای انفجار هاوان و راکت شنیده می‌شد.

زاهد در یکمتری زمین هلیکوپتر را معلق نگاه داشت، و به بورتخنیک گفت که دروازه کابین مسافرین را باز نماید. صمد و پیلوت راستش هاشم خان را از زیر قولش گرفت و به سختی بطرف هلیکوپتر می‌دویدند. خدامی‌داند درین وقت در ذهن زاهد چی گذشت، که به عوض آنکه پیلوت راست را بکمک آنها بفرستد، خود هلیکوپتر را اداره نماید، به پیلوت راست گفت: ـ تو اداره را بگیر ، من رفتم که در بالا کردن هاشم خان کمک کنم.

بالا کردن هاشم خان درین ارتفاع کار آسانی نبود، عرق های همه را کشید. و او هم که پایش زخمی گردیده بود ، یک لُخت از خورد تاکلان همه را دشنام می‌داد. دشمن که پایین شدن هلیکوپتر را در اینطرف پُشته دیده بود، استقامت انداخت سلاح ثقیله را به همین سمت سوق داده بود و آتش هاوان ها لحظه به لحظه به هلیکوپتر نزدیک می‌شد. پیلوت راست هم بعد از هاشم خان بالا شد، و دراخیر همه زاهد دست خود را به سمت صمد دراز کرد و اورا با یک حرکت سریع به هلیکوپتر بالا نمود.

صمد با خیز بلند داخل هلیکوپتر شد و سینه به سینه زاهد راست ایستاد. هردو دوست و هم صنفی لبخند زدند. در لبان صمد لبخند سپاسگزاری و تشکر دیده می‌شد، اما دهن زاهد از لبخند پیروزی از لبخند نجات دادن صمد پُر بود.

اول صمد به حرف آمد:

ـ تشکر زاهد بچیم ! ما را از مرگ نجات دادی.

زاهد کوشش کرد ، همه چیز را عادی وانمود کند: قابل تشکر نیست صمد بچیم، وظیفه ما بود.

و دو دوست مثل همیشه یکدیگر را در آغوش گرفتند. هلیکوپتر وظیفه خود را اجرا کرده بود و حال آماده بود که مثل عقاب ارتفاع بگیرد دل آسمان را بشکافد و دور شود ، که ناگهان یک هاوان دیگر در چند متری به زمین نشست و شرنگس اصابت سنگ و سنگچل ها و چره ها یکجا با خاک و خاکباد بالا شد. همه وارخطا گرد و خاک را از لباسهایشان ستردند، اما زاهد چیزی تیز و بُرانی مثل نیش مار ، مثل یک نیشتر تیز، مثل یک جرقه برق در گرده خود احساس کرد. دستش بی اراده به طرف شکمش رفت و با خون گرم و تازه تر گردید.
زاهد فریاد زد:

ـ صمد بچیم برو اداره را بگیر ، پرواز کن ، من زخمی شده ام.

صمد وارخطا به طرف کابین عمله دوید و باشتاب هلیکوپتر را مثل پرنده آهنی از زمین به آسمانها پرواز داد. یک ساعت بعد که هلیکوپتر برای نشست درمیدان هوایی در حال پایین شدن بود. صمد اداره را به پیلوت راست داده بود. خود در حالیکه ریزش اشکش متوقف نمی‌شد، سر سرد وبی جان زاهد را در بغلش می‌فشرد. روی و رخسار زاهد زرد گشته بود، اما بر لبانش هنوز هم مغرورانه لبخند پیروزی و لبخند اول شدن می‌رقصید.

.

[پایان]

درباره‌ی نویسنده

عزت‌الله صدیق

اهل کابل است، افسر سابق قوای هوایی افغانستان و اکنون ساکن کالیفرنیا. آقای صدیق در مسکو زندگی و تحصیل کرده و به ادبیات فارسی پشتو و انگلیسی‌ علاقه‌مند است. از او داستان‌های کوتاهی در نشریات فارسی منتشر شده است.

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها