Tag: داستان کوتاه

خمِ انگشتِ اشاره‌ی مردانه‌ای به شانه‌ام می‌کوبد .نباید حدس بزنم که باباست. باید بدانم. باقطعیت. بویِ سیگارِ وینستون‌اش قبل از لمسِ انگشتِ پهن و سنگین‌اش آمد. دختر، دوباره چکارش کردی که آمده خِرت را بچسبد؟ حواست را خوب جمع کردی؟ کاغذی ماغذی، یادداشتِ نفرت انگیزی چیزی؟ زیر مژه‌ای نگاهش می‌کنم. چه بابایِ نازی دارم من! کُـرک‌های به هم پیچیده و طلاییِ دست‌هاش را! دارد به خوابی بی پایان می برَدَت، دارد غرق‌ات می‌کند. آن خط‌هایِ خنده را که نگو، همان که گوشه‌ی چشم‌هاش را احاطه کرده.
آناهیتا از در خانه بیرون می‌آید. موهای بلند که تا گودی کمرش می‌رسد در پرتو خورشید می‌درخشند و صورت کشیده واستخوانی‌اش را از دو سو دربرگرفته‌اند. پیراهن حریر گل بهی که تا بالای زانوانش می‌رسد انگار با اندامش سرجنگ دارد. مغرور، زیبا و بی اعتنا در انتظار تاکسی به خم خیابان چشم دوخته. زن پدرش چاق و خپله با پیراهن ساتن آهاردار بلند و چادر کرم براق کنارش ایستاده. یک تاکسی نارنجی جلو آن‌ها می‌ایستد تا آن‌ها را سوار کند. تاکسی که زوزه کشان دور می‌شود از خم کوچه بیرون می‌آیم. با کریم شل چشم در چشم می‌شوم.
- گاهی که مغز آدم سوت می‌کشد، بهترین راه، زدنش به دیوار کناری‌ست. نمی‌دانم هر کاری که نکردی می‌توانی انجام بدهی! یا شاید بهتر است دستانت را مشت کنی و سخت بکوبی به جایی که گمان می‌کنی، مغز سرت همان جاست. می‌دانی؟!
همین‌ها را می‌گویم، این ترک‌ها، نه اینکه ازشان بترسم ها، نه، اصلا. فقط نگرانم.آن هم نگران خودم که نه، نگرانِ گلی‌ام وگرنه من که از درد ِخوردنِ آجر، توی سرم واین‌ها نمی‌ترسم، این درد‌ها که درد نیست، وقتی آقام افتاد به جانِ گلی، دردم آمد. گلی را می‌زد ها، ولی من دردم می‌آمد.
سعی می‌کنم تندتر چسب‌ها را به سمت هم بکشم تا محکم‌تر بسته شود. لبان چروکش را با زبان تر می‌کند. کناره لب‌ها خشکی زده است. قول داده که پوسته‌ها را نکند اما هر بار قطره خونی روی لبش چسبیده. یادم باشد دنبال آ. د…
جوامیر روی علفهای سبز کنار چشمه تفنگ شکاری گرانبهایش را زیر سر گذاشته و زیر آفتاب تاقباز دراز کشیده و در آغوش خوابی عمیق فرو رفته است. هانجی هم مانند سگ نری که کنار لاشهای چمباتمه زده باشد، در پناه خرسنگ بالای چشمه کز کرده، خوش خوشک جوامیر را برانداز میکند و در این فکر است که چگونه او را بکشد؟ میخواهد آنچان گرز محکمی بر او بکوبد که به یکباره کارش را تمام کند، زیرا میداند اگر در همان حملهی اول کارش را نسازد و دست جوامیر به او برسد با یک حملهی ببرآسا خردش کرده و رمقش را میگیرد.
در آن بعد از ظهر خوش آب و هوای بهاری لم داده بودم کتاب می‌خواندم که طوطی آمد و روبروی من نشست روی دسته‌ی مبل. آنقدر سبک بال زد و راحت از جلوی چشمم عبور کرد که تنها فرصت کردم خودم را به خاطر نصب نکردن توری پنجره‌ها سرزنش کنم. نمی‌دانم از کجا فرار کرده بود، اما مشخص بود دست‌آموز است. چون وقتی از جا بلند شدم، با لحن طوطی‌وارش گفت:
هرسه دَور یک صندلیِ که با لحافِ نازک و کمپل شُتری‌رنگ پوشیده شده بود؛ نشسته بودند. کلکینِ چوبیِ موریانه‌خورده با رنگِ روغنیِ سبز و یک تاق‌چه‌ی گلی، قالینِ کهنه و نم‌دارِ جیگری، سه تُشک و سه بالشِ قهوه‌ای با نقش‌های از برگِ چنار، تمام چیزهای بود که با یک نظر می‌شد حساب‌شان کرد. بوی تندِ سگرت و نمِ قالین فضای خانه را پر کرده بود.