اما آهو را ندید

[ترجمه از کُردی: زینب یوسفی]

.

 (به راستی شکاری فربه است، اما چگونه بکشمش؟)

جوامیر روی علفهای سبز کنار چشمه تفنگ شکاری گرانبهایش را زیر سر گذاشته و زیر آفتاب تاقباز دراز کشیده و در آغوش خوابی عمیق فرو رفته است. هانجی هم مانند سگ نری که کنار لاشهای چمباتمه زده باشد، در پناه خرسنگ بالای چشمه کز کرده، خوش خوشک جوامیر را برانداز میکند و در این فکر است که چگونه او را بکشد؟ میخواهد آنچان گرز محکمی بر او بکوبد که به یکباره کارش را تمام کند، زیرا میداند اگر در همان حملهی اول کارش را نسازد و دست جوامیر به او برسد با یک حملهی ببرآسا خردش کرده  و رمقش را میگیرد.

چندین ماه میشد که جوامیر به شکار نرفته بود، به همین دلیل از چند روز پیش هوس شکار آهو به سرش زده بود. امروز صبح سوار اسب سفیدش شد و به سوی صخره وکوههای سرسخت کردستان تاخت. اسب سفید در زیر او چهار نعل تاخته و همبال پرندگان شده بود، انگار موج برداشته، همچون برف سپید آب  از چشم میستاند که به دامنهی آن کوه سرکش رسید. اسب، سوراخهای بینی را گشاد کرده و غرقِ عرق شده بود. با ریسمان بلندش اسب را بست و تفنگ شکاریش را به دوش انداخت و به سوی صخرهها برگشت. تنها خیال شکار آهو در سر داشت و بس؛ به همین دلیل با خود شرط کرد که اگر کبک و تیهو و خرگوش جلوی پایش هم آمدند، نزندشان. در میان گردنه و سربالایی و سرازیری وکمرگاه کوه چرخ میزد .گاه گوش به زنگ میایستاد و دوربینش را جلوی چشم میگرفت و لحظاتی با دقت می نگریست. کبک و تیهو و سمور مقابل چشمانش در رفت و آمد بودند، اما آهویی به چشم ندید. زانوهایش شل شده بودند، خیلی خسته و مانده بود. به ساعت مچیش نگریست، نزدیک ظهر شده بود. به سوی چشمهی کنارِ درخت و  امامزاده خودش را بالا کشید. وقتی رسید آنقدر خسته و مانده بود که تفنگ شکاری را از شانه گرفت و به سراغ چشمه رفت، قبل از اینکه دستش را به سوی آب ببرد به دبیبهایی که به روی آب میچرخیدند، خیره شد، چند مشت آب به سر و صورتش زد و کمی سرحال آمد هر دو دست را کاسه کرد و چند مشت آب خورد، کفشهایش را  در آورد، همینکه دو پایش را داخل آب سرد فرو برد تزی در تمام تنش پیچید. آن روزی را به یاد آورد که با «آهو» دختر عمویش، چوپان بزغالهها بودند؛ شانزده و چهارده ساله. بزغالهها را استراحت دادند. و خود همچون دو بزغاله به سوی چشمهی کمرگاه کوه دویدند و همانجا نشستند. پاچهها را بالا زدند، پاها را داخل آب انداختند. ساقهای صاف و سپید آهو او را احساساتی کردند، نگاههای عمیقش را به چشمهای روشن او گیر داد، لبخند لبانش بیشتر او را برانگیخت. دست راستش را دور کمر آهو حلقه کرد و پستان چپش را محکم به دست گرفت. اولین بار بود که اینچنین سیب نازک و سفت و لطیفی را در دست خود میدید .هر چه آهو خود را پس کشید و دست و پا زد، تا طعم چند بوسه از دهان وگونههایش را نچشید، ولش نکرد.

پاهایش را از آب در آورد و بیآنکه از جایش برخیزد کمی دراز کشید. خواست چرتی بزند، تفنگ شکاری را زیر سرش گذاشت و ولو شد، مثل اینکه چندین شب کشیک بوده باشد، همزمان با ولو شدن خوابش برد. اشعهی خورشید روی تنش آرام گرفته و بیحالترش نموده و خوابش را عمیقتر کرد. پیشانی پهن و دماغ برآمده و سبیل و موهای سیاهش در زیر آفتاب  زیباتر مینمودند.

عقرب سیاهی که به اندازهی ملخ بزرگی مینمود، دمش  را روی پشتش انداخته و خودش را به طرف سرش میکشد. از قنداق تفنگ شکاری بالا میرود و به میان دو چشمش میرسد و در آن بین آرام میگیرد، بعد از لحظهای پایین میآید و به راه خود میرود. طولی نمیکشد که گرگی از میان درختهای پایین پایش  نمایان میشود، از هر دو سوی خود به عقب مینگرد. همینکه او را میبینید توقفی میکند و چشمهای تیزش را به او میدوزد و با حوصله و احتیاط نزدیک میشود، به کنار چشمه میرود، زبانش را دراز میکند و شلپ وشلپ آب میخورد، اما باز هم او بیدار نمیشود. به نرمی به دورش چرخی میزند، کنار سرش می ایستد، خودش را آماده میکند، به نظر میآید الآن است که گردنش را گاز بزند وخرخرهاش را در بیاورد. اما دمش را میاندازد روی کولش و به نرمی به راه خود ادامه میدهد.

چند قدم آن طرفتر از سر او، خار و خاشاک موج برداشته و شکافته میشوند. بعد از چند لحظه سیمار بزرگی نمایان میشود که با سرعت خودش را به سوی سرش میکشد از شانهی راست او  بالا میخزد و روی سینهاش چنبره میزند. سرش را بلند میکند و زبانش را در میآورد و رو به صورتش فشفش میکند. هر لحظه ممکن است پیشانیش را نیش بزند و موی سرش را باد ببرد. اما به آرامی پایین آمده و به سوی گیاهان پرپشت پایین پایش میخزد. جوامیر غلتی میزند و به پهلو میچرخد اما خوابش عمیقتر میشود.

کرکسی از اوج آسمان به او چشم دوخته و چند بار به دورش چرخ میزند، مثل آن است که به او بگوید لاشهات خوراکم خواهد شد. او دوباره به پشت میشود. ببری از همانجا که گرگ آمده بود بیرون میپرد. همینکه او را میبیند توقفی میکند و در همان حال که با زبانش گوشهی دهانش را میلیسد، چشمانش را به او میدوزد. به آرامی به او نزدیک میشود و بویش میکند تا حدی که موهای سبیلش به صورت او میخورند اما بعد از کمی، پلنگ هم به راه خود میرود.

هانجی از همان اول صبح مانند سگ گوسفند خور در آن کوه و کمر ول میچرخد و مشغول بو کشیدن است. مثل اینکه به شکار آمده و نمیخواهد دست خالی باز گردد. تمام وسایل  شکارش هم تنها یک چاقوی قلمتراش است. از سر صبح همینطور دارد میچرخد و تنها چیزی که بدست آورده یک جوجه کبک است که هنگام  گرفتنش آنچنان خودش را به رویش انداخت که نیمه جانش کرد، با نخی هر دو پایش را پیچید و به داخل جیبش انداخت. سرش را پایین انداخته  و با خودش همان آواز تکراری را میخواند که هنگام تنها بودن سراغش میآید. همینکه جوامیر را میبیند درجا خشکش میزند، با سرعت خود را در پناه تخته سنگی میگیرد، چشم به تفنگ شکاری و اسلحه و دوربینش میدوزد و آب از دهانش راه میافتد. یکدفعه به فکر کشتنش میافتد، جوجهکبک در جیبش پرپر میزند. از آن میترسد که شکار بزرگش را از دست بدهد، به همین دلیل دست در جیب میکند و تند گلویش را میگیرد و تا خفهاش نکرده و از حرکت نیانداخته، دستش را از جیب در نمیآورد. بار دیگر به او مینگرد و چون جوامیر هنوز حرکتی نکرده، میخواهد از خوشحالی بال در بیاورد. کفشهایش را در میآورد و پابرهنه به جستجوی سنگ بزرگی میرود، همینکه چشمش به سنگ بزرگ و درازی که شبیه سنگ شاهد قبر است میافتد، گل از گلش میشکفد. همراه با بلند کردنش بزمجهای در زیرش به حرکت در میآید، تزی به تنش میپیچد و مو به تنش راست میشود. با هر دو دستش سنگ را تا نزدیکی سر و چشمش بلند میکند و آنگاه بیسروصدا، بی آنکه صدای پایش هم بیاید به سوی جوامیر قدم بر میدارد، به کنار سرش که میرسد جوامیر تکانی میخورد، هانجی مانند مجسمه سر جایش میخکوب میشود، از آن می ترسد که بیدار شود و نقشهاش را نقش بر آب کند، اما بیدار نمیشود. کم کم به او نزدیک میشود، از نزدیک با دقت به سر و صورتش نگاه میکند، سایهی سنگ به روی صورتش افتاده، انگار که مشت بر آن سایه زده باشد، تا آنجا که قدرت در بدن دارد سنگ گور را به تخت صورت او میکوبد، پیشانیش مثل آنکه ماشین از رویش رد شده باشد، فرو میرود و با خون قرمز میشود، به سختی تکانی میخورد و میمیرد. همینکه سرش را از روی تفنگ شکاری بر میدارد میبیند که قنداقش شکسته، بلافاصله شروع به جستجوی جیبهایش میکند، هر چیزی را که دارد بیرون آورده و در جیب خود میگذارد، بعد هم خشاب کمریش را باز میکند، هر دو پایش را میگیرد و نک و نک کنان به سوی گیاهان پرپشت پایین چشمه میکشدش. تنها در آن لحظه است که در مییابد چه هیکل گندهای را کشته است. تا کاملا در میان گیاهان گم وگورش کند حسابی خسته میشود. به سرِ چشمه بر میگردد و خشابدان را به کمر میبندد و تپانچه را به کمر میزند و دوربین را به گردن میاندازد، دستی به تفنگ شکاری میکشد و به چهار طرفش مینگرد، کفشهایش را می بیند، یکی یکی به طرف جسد پرتشان میکند، دستش را در جیب فرو میبرد و جوجه کبک مرده را از جیب در میآورد و آن را هم بدان سو میاندازد. به سمت خرسنگ بر میگردد و کفشهای خود را بر میدارد. از فرط خوشحالی نمیداند چطور پایشان بکند. چند قدمی بر میدارد و به سمت جسد میچرخد و با خود میگوید:

-بیچاره، امشب درنده میخوردش.

.

درباره‌ی نویسنده

محمد کریم

محمد کریم، داستان‌نویس و مترجم کرد از سلیمانیه عراق است.

۳ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها