چوکی چرخدار سیاهرنگ را کنار کلکین میچرخانم. هوای خانه مطبوع است. مرکزگرمی سه ساعت است که خاموش شده ولی خانه نه خیلی گرم است و نه خیلی سرد. پردهی پنجره را کنار میزنم. روی چوکی لم میدهم. دستهایم را…
ساعت یازده شب است. خستهای و خوابت گرفته. میخواهی بخوابی. دقایق بعد این کار را میکنی و میخوابی. هنوز نیم ساعت نخوابیدهای که با سرفههای پیاپیاش از خواب میپری. از همان نوع سرفههایی که گویی چیزی در گلویش…
دلم میخواست به عقب برگردم؛ نمیدانم چقدر اما خوب میدانم به قدری که بتوانم خودم را از برزخی که درونش گیر افتاده بودم بیرون بکشم، به قدری که بتوانم از اعماق وجودم لبخند بزنم و پابرهنه بر روی علفهای سبز حیاط…
صبح زود ساعت شش به سمت توچال حرکت کردم. صبحی سرد و بارانی در آبان ماه بود. باران از اواخر شب شروع شده بود و یکسره تا الان باریده بود. زمین و هوا خیس بود. هر نفسی که تو میدادم سرشار از خنکی و طراوت بود…
دکترها موجودات عجیبی هستند. بعضی از آنها مانند چخوف و شهریار میروند پی ادب و فرهنگ. برخی هم مانند یوزف منگله، عضو اس اس میشوند و با کارد چنگال میافتند به جان آدمیزاد. اما دکتری که من میشناسم…
پس از تماشای غروب آفتاب، دوباره شروع کردند به قدمزدن. کمی آنطرفتر، تعدادی کارگر در یکی از مزرعهها سرگرم کار بودند. همگی روی یک زیرانداز بزرگ نشسته و در حال برداشتن تخمههای آفتابگردان از وسط گلها بودند…
باران را دوست نداشت، وقتی احمدسیاه سر صبحِ یکی از روزهای بدبیاری از اتوبوس خط واحد پایین پرید، اصلاً توجهی به باران و گودال آب جلوی ایستگاه کافه لنگر نداشت، حتی احساس نکرد که تا مچپا توی گودال پریده و…
بین خیال و واقعیت پنجره را باز میگذارم؛ مراقب برگ درخت و گلهای یاس هستم که بویشان با دفعه بعدی که باد و باران میآید از پنجره تمام کوچه را پر کند، شاید این بار او زودتر راه را پیدا کند…
احمد در یکی از آن آپارتمانهای کهنه و فرسوده لاج پتنگر در دهلی زندگی میکرد. نمیشود گفت زندگی، کلمهها اغلبن گمراه کننده است، زندگی کردن معمولن تصویر عادی و نورمالی از تجربه گذر زمان است. هیچ چیزی در زندگی…
تعطیلاتِ عید را به شهر خودشان رفته بود تا در کنار پدر، مادر و خواهرش باشد اما چند روز زودتر قبل از به پایان رسیدنِ تعطیلات به محل کارش برگشته بود. خودش هم درست نمیدانست چرا زودتر برگشت. ساعت نزدیک به شش عصر…
سالها از آن دوران گذشته و به سن پیری رسیدهام. تقریباً پایم لب گور است و به سختی نشست و برخاست میکنم. با وجودی که همه چیز در وجودم مرده است، فقط یک چیز در قفس سینهام نفس میکشد و مرا به یاد سالهای جوانی…
در شهر ولادیمیر تاجر جوانی بهنامِ ایوان دیمیتریچ آکسیونوف زندگی میکرد که دو مغازه و یک خانه داشت. آکسیونوف مردی جذّاب و بذلهگو با موهای مُجعدِ بور و عاشق آوازهخوانی بود که همه از مصاحبت با او لذّت میبردند…